جایی همین نزدیکی

هواپیما

ببخشید جاى من اینجاست. خانمى که جاى من نشسته بود پرسید وسط میشینید؟ باشه فرقى نداره برام. بلند شد تا من روى صندلى وسط بشینم و اون نشست سمت راستم و دوباره توى موبایلش غرق شد. به محض اینکه نشستم توجهم جلب شد. خانم جوانى که سمت چپم نشسته بود برخلاف تصور من درحال صحبت با موبایل نبود، حسابى درگیر یک مذاکره با خودش بود. گاهى آروم گریه مى کرد و شونه هاش مى لرزید و گاهى ریز ریز مى خندید. گاهى لحنش تهدید آمیز بود و گاهى با غصه حرف مى زد.. یکهو برگشت و بهم گفت خیلى تشنمه! گفتم میتونید به مهماندارها بگید براتون آب بیارن! دوباره روش رو به طرف پنجره کرد. خیلى مقاومت کردم که مهماندار رو صدا نکنم و براش آب نگیرم. با خودم فکر کردم خوبه تمرین کنم زیادى خوب نباشم و بیخودى خودم رو مشغول دیگران نکنم، هرچى باشه اون هم یک آدم بالغه که تنهایى سوار هواپیما شده و اگه بخواد حتما میتونه براى خودش یک لیوان آب درخواست کنه.. 

تاخیر طبق معمول. صداى گریه بچه ها که هنوز راه نیفتاده در حال بى تابى بودند هواپیما رو پر کرده بود. یکدفعه دختر روى شونم زد: ببین اون بیرون رنگین کمون درست شده، رنگین کمون کامل! خیلى بزرگه، از اینجا تا اونجا! به سختى از کنارش از پنجره نگاه کردم. راست مى گفت! توى این گرماى وحشتناک با همون چند قطره اى که ابر ها پس داده بودند اون طرف باند رنگین کمون درست شده بود. خیلى هم بزرگ بود! کلى عکس گرفت ازش.

چند دقیقه بعد مهماندار داشت با یک سینى لیوان آب رد مى شد. نا خودآگاه دستم رو دراز کردم و یک لیوان گرفتم ازش و به دختر دادم. یک ممنون ساده گفت و برگشت توى دنیاش.

هواپیما بلند شد. اوج گرفت. دختر یکهو ازم پرسید تو تهران زندگى مى کنى؟ گفتم بله. گفت من هم همینطور، فقط براى یک کارى اومده بودم اینجا! لبخند زدم و خودم رو مشغول موبایلم نشون دادم که به گمان خودم از روى تعارف وارد مکالمه نشم!

کمى بعد دختر ذوق زده گفت میشه الان موبایلهامون رو روشن کنیم؟ گفتم موقع پرواز نه! نا امید و متاسف گفت آخه اون بیرون خیلى قشنگه! دیدم بالاى دریاى ابرهاى پنبه اى هستیم. گفتم آهان! یادم افتاد که اعلام مى کنند موقع پرواز موبایلها رو خاموش کنید! عکس میتونى بگیرى، اشکالى نداره! با خوشحالى موبایل رو روشن کرد و یک عالم عکس گرفت. دوباره به عالم خودش فرو رفت: خنده و گریه و بد و بیراه گفتن به جیغ هاى بچه ها و زمزمه و زمزمه!

شروع کردیم به کم کردن ارتفاع. دختر همونطور که بیرون رو تماشا مى کرد با خودش چیزهایی می گفت و تند تند از توى کیفش آب نباتهاى کوچیک توى دهانش مى گذاشت و مى جوید.

هواپیما نشست و هیاهوى بچه ها آروم گرفت.

   + رضوان ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦
نظرات ()

یاکریم

یاکریم سرجای همیشگیش پشت پنجره نشست. شیشه ها رفلاکس بود و هیچوقت داخل رو نمی دید.. ایندفعه ولی پنجره کلاس باز بود و اون به داخل سرک کشید، دور و بر رو نگاه کرد، سرش رو عقب داد و بعد سریع پر کشید و رفت! حتما منظره عجیبی دیده بود.. یک عده آدمیزاد دور تا دور یک اتاق بزرگ نشسته بودند و سر تکان میدادند!

ما داشتیم راجع به دلیل تصمیمات مالی والمارت برای وام گرفتن و عدم استفاده از سرمایه داخلی خودش صحبت می کردیم و فکر می کردیم داریم سیاستهای مالی ای که استاد توضیح میده رو می فهمیم.. اون بیرون صدای بال زدن یاکریم ها می اومد.

   + رضوان ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٦
نظرات ()

رها - بیست و هشت

رفته بودیم شهر بازى و از همون دور دخترک چرخ و فلک رو نشون کرده بود که سوار بشه. چند ماه قبل که اومده بودیم، غیر از قطار که من و باباش هم به زور خودمون رو توی صندلی ها جاداده بودیم و کنارش بودیم، دختر تقریبا هیچ وسیله دیگه ای سوار نشد.. ولی ایندفعه با ذوق به طرف چرخ و فلک کالسکه شکل که عمودی می چرخه رفت و کارت رو که کشیدیم خودش رفت به طرف ورودی و تنهایی سوار شد... وقتی چرخ و فلک می چرخید و دختر اطراف رو نگاه می کرد، احساس من و باباش وصف نکردنی بود.. احساس می کردیم بچه مون بزرگ شده.. من که حس اون مادرهایی رو داشتم که فرزندشون داره فارق التحصیل میشه و داره از بالای سن براش دست تکون میده!

کنارش نشسته بودم و اون با وسایل خودش مشغول بازی بود.. یکهو من رو نگاه کرد و گفت دیگه چه خبر؟!

همیشه میگن وقتی برای یه مدت سر و صدایی از بچه به گوش نرسه، حتما مشغول خرابکاریه.. حالا شده حکایت ما.. و حتی یک قدم جلوتر.. دخترک حتی جلوی روی ما هم شیطنت می کنه و برای اینکه کاری بهش نداشته باشیم، میگه: چشماتو خودت بگیر من کار بد مى کنم!

برای اینکه حرفهاش رو به نتیجه برسونه و به هدف هاش برسه، دخترک استدلال می کنه و بهانه های مختلف میسازه.. مثلا وقتی توی فروشگاه از یک شلوار خوشش اومده بود گفت: شلوار جدید بخریم، شلوارم کثیف شده! یا هنوز یکساعت نشده که از حموم اومده، میگه بریم حموم، موهام لکه شده! گاهی هم برای رسیدن به چیزهایی که می خواد نقشه می کشه.. مثلا به خاله ش میگه: کیفتو بده به علیرضا، حالا منو بغل کن! 

شبها، وقتی که دارم براش راستان و شعر می خونم تا بخوابه، یکهو هوس می کنه که من کنارش بخوابم. میگه بیا ایندا (اینجا).میگم من که اونجا جا نمیشم.. یکم بالشها وعروسکها رو جابجا می کنه و میگه: تختم بزرگه برات جا باز کردم! و من میرم خودمو کنارش جا میدم.. بعد از چند دقیقه میگه: تختم کوچیکه برو بیرون!

دور میز شام نشسته بودیم.. دخترک نگاهی به همه انداخت و پرسید: خاله لیلا شوهر کیه؟!

اتاق خودش رو از همه جا بیشتر دوست داره و با این سیستم زندگی که تقریبا هر روز صبح میریم و شب بر می گردیم، در طول هفته زمان کمی رو میتونه اونجا بازی کنه.. روزهایی که خونه باشیم، همه کارها باید اونجا انجام بشه.. میگه بریم اتاق من.. اتاق من خوبه!

امان از وقتی که دخترک بی حوصله باشه و شرع کنه اعتراض کردن به هر چیز ممکن.. بعضی چیزها قابل توضیح و حله، مثلا گرما و سرما یا روشنی و تاریکی... ولی مثلا وقتی ابر میاد جلوی خورشید و دخترک شاکی میشه: ابر جلوى خورشید نباشه ه ه (!!!) ما می مونیم و تلاش برای پرت کردن حواس دختر و امید به اینکه ابر حرکت کنه و بره!

سوم بهمن ماه دخترک بیست و هشت ماهه شد.. دو سال و چهار ماه.

   + رضوان ; ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٤
نظرات ()

رها - بیست و هفت

دخترک علاقه زیادی به همکاری توی کارهای خونه داره. مثلا برنج پاک کردن (پخش کردنش کف آشپزخونه)، تمیز کردن دیوارها (کف مالیدن به همه جا)، غذا درست کردن (خمیر بازی با مایه کتلت)... در آوردن لباسهای شسته شده از ماشین لباسشویی (جدا کردن و بوییدن همه لباسهای خودش)... و جدیدترین کار خونه مورد علاقه ش هم آب پرتقال گرفتنه.. این یکی رو ولی واقعا خوب انجام داد! نشونده بودمش روی کابینت و اون هم با حوصله نصفه پرتقال ها رو روی دستگاه آب پرتقال گیری با هر دو دست و با تمام زورش فشار می داد و نصفه نیمه پرتاب می کرد پشت سرش توی سینک ظرفشویی، و میرفت سراغ پرتقال بعدی... خیلی چسبید نتیجه زحمات دختر..

کبوتر بیا بشورمت..با آب سرد بشورمت!! معلوم نبود میخواد تلافی کدوم دفعه شسته شدن خودش با آب سرد رو سر کبوتری که پشت پنجره ما رو کثیف کرده بود و حالا روی پشت بوم خونه روبرویی نشسته بود، در بیاره!

در ادامه سوال کردن در مورد این از چى درست شده، کى درست کرده، سوال های جدیدی هم اضافه شدن.. وقتی درست کرده داده به کى؟ بعد اون چکارش کرده؟.... مثلا نون از چی درست شده؟ کی درستش کرده؟ داده به کی؟ کی خریدتش؟ بعد چیکارش کرده؟... تنها راه پایان دادن به سوالات بی انتها برگردوندن سوالها به خود دخترکه.. تو میدونی کی درست کرده؟ بعد چی شده؟... و بعد از سه چهارتا سوال همه میتونیم با موفقیت سر کارهامون برگردیم!

تا ما خودمون رو برسونیم، میره توی آسانسور و میگه: خداپز! (خداحافظ) من تنهایى میرم! ... این تلاش دختره که داره کم کم شیطون میشه و سعی می کنه مستقل بشه یا شاید عکس العمل ما رو در مقابل استقلالش بسنجه... و پیروزمندانه به قیافه ما که خودمون رو قبل از بسته شدن در پرتاب می کنیم توی آسانسور می خنده...

غش غش می خنده و میگه خود به خود میرم... "خود به خود" یه بازی جدیده که دخترک برای خودش کشف کرده.. از سرازیری ورودی پارکینگ تند تند پایین میره و کیف می کنه..

بیا این پوله رو بگیر، بیا توی اتاقم بازی کنیم!.... ناباورانه نگاهش کردم.. بهش گفتم عزیزم پول برای خرید کردنه، من همینطوری میام توی اتاقت، لازم نیست بهم پول بدی!... و باز هم تکرار شد.. در جواب پدر بزرگش که بهش گفته بود خسته شدم، بذار استراحت کنم بعد دوباره بالا و پایین می اندازمت، از جیبش الکی پول درآورد و گفت بیا این پول رو بگیر، من رو بنداز هوا! و باز هم.. و باز هم... ولی خوشبختانه پروسه پول پرداخت کردن درقبال خدمات دوستانه یکی دو هفته ای بیشتر ادامه پیدا نکرد!

دخترک با باباش بازی می کرد و عروسکش افتاده بود روی زمین، نزدیک خودش.. باباش گفت عروسکت رو بیار.. جواب داد شما بیار! چرا؟ جواب داد آخه سختمه!! ... و دفعه بعد دوباره یک عروسک دیگه نزدیک دختر بود و من براشون میوه آورده بودم.. عروسکت رو بیار.. جواب: شما بیار! آخه من سیب دستمه!!   ... مسئولیت این همه راحت طلبی و استدلال رو من یکی که قبول نمی کنم!

از دو ماه پیش برای تشویق دخترک در ازای کارهای خوبش توی یک دفترچه مربع شکل کوچیک به انتخاب خودش برچسب می چسبونیم و اون کار خوب رو می نویسیم و تصویرش رو هم می کشیم که برای خودش مفهوم باشه.. مراحل انتخاب و چشبوندن برچسب خیلی برای دختر هیجان آمیزه و هربار کلی ذوق می کنه.. گاهی هم با هر آفرین که می شوه سریع میگه: برچسب بده! کار خوب کردم!

بابای دخترک گاهی از سر دوست داشتن بیش از اندازه بهش میگه اینقده شیرین حرف نزن، گازت میگیرم ها! دخترک هم کم نمیاره و میگه همین الان گاز بگیر! ... این یکی دستم رو هم گاز بگیر!!  ...بعضی وقتها موقع لباس عوض کردن توی شکم نرم دختر فوت می کنم و اون ریسه میره.. و میگه: بازم! بازم فوت کن! و اون موقع من هم نمیتونم نخندم..

اسم خیلی از حیوونها رو می دونه و درست تلفظ می کنه..ولی چندتا اسم هست که دوست ندارم حالا حالاها درستش رو یاد بگیره... هشگگ (خرچنگ).. کزوزوئک (کفشدوزک).. پنگوئنگ (پنگوئن)... دلم ضعف میره وقتی اینها رو میگه..

شَخِبیــــــــر! دخترک قبل از خواب به دیگران شب به خیر میگه و باهم میریم که پیدر پیسر (قصه های من و بابام) بخونیم و بعد هم پریای شاملو، کامل، نه از حفظ، که از توی موبایل من حتما (اگر موقع خوندن شعر موبایل دستم نباشه قبول نیست، دادش در میاد که از حفظ نخووون!) .. شخبییییر!

سوم دی ماه دخترک بیست و هفت ماهه شد.. دو سال و سه ماهه.

   + رضوان ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
نظرات ()

رها - بیست و شش

یک شب وقتی که وسایلمون رو جمع کرده بودیم تا از خونه مادربزرگ دخترک برگردیم، پدربزرگش گفت داری میری؟ پیش ما نمی مونی؟ و دخترک بزرگانه ترین جواب ممکن رو داد: خوابم میاد.. زودى بر میگردم!

این بار عموی دخترک که دانشجوی شهر دیگه ای هست، با یکی از دوستهاش اومده بود، و این تنوع جالبی بود برای دختر.. توی خونه راه می رفت و به هر بهانه ای اون بنده خدا رو صدا می کرد و ازاتاق بیرون می کشیدش... دوست عمو علی، بیا کتاب من رو بیین! دوست عمو علی، لفتن (لطفا) عروسکم رو از بالای کمد میدی؟ دوست عمو علی ی ی، بیا غذا بخور!

میخواستیم اسپیلیت رو روشن کنیم که خونه گرم بشه.. دخترک اومد به کولر گازی نگاهی انداخت و گفت: می خوای روشن کنی؟ خدا کنه بوى بد نیاد!!  خدا می دونه این کلمات رو کجا شنیده و چرا فکر کرده الان باید استفاده شون کنه!

بعد از چهار پنج ماه که پسرک همکلاسی کارگاه مادر و کودک محبتش رو با دست گرفتن و ناز کردن سر دخترک و تلاش برای همبازی شدن با اون نشون داد و دختر هم طاقچه بالا گذاشت، بالاخره با پرهام دوست شد و حاضر شد توی بازی ها دستش رو بگیره و در اتاق کاردستی کنار هم بشینن.. یک وقتها هم یکهو وسط عمو زنجیرباف خوندن حلقه بازی رو ول می کردن و شروع می کردن با هم سر و کله زدن.. اوج محبت دخترک این بود که یک روز عروسکی رو که با خودش به کلاس برده بود رو به زور به پرهام داد.. والبته سی ثانیه بعد ازش پس گرفت! 

دخترک تمام مدت دنبال همبازی می گرده.. با من بازی می کنی؟ بیا بازی کنیم... بهش گفتم الان دارم غذا می خورم.. چند ثانیه ای نگاهم کرد و گفت غذات تموم شد؟ بازى کنیم!! یک بار دیگه هم تازه از سر کار اومده بودم و در جوابش گفتم: خسته ام، پام درد مى کنه.. اون هم روی پامو بوس کرد و گفت خوب شدى؟  گفتم بــــــــعله.. بلافاصله گفت پس بریم بازى کنیم!

یک روش جدید دخترک برای دعوت ما بهرای همراه شدن باهاش: میخواى که ه ه بریم توی اتاق من؟! میخوای که ه ه شیر کاکائو بخوریم؟....می خوای که ه ه ه بازى کنیم؟!

تاب تاب عبازى! اونقدر دخترک توی سبد لباسها نشست و ما و پدربزرگ و مادر بزرگش رو وادار به تاب دادن کرد تا پدربزرگش توی خونه شون یک میله بارفیکس و تاب نصب کرد.. و حالا به قول دختر "تاب تاب عبازی" بازی نکن، کی بازی کن!

دخترک نسبت به محیط اطرافش بسیار حساسه.. چه از بیرون صدای بوق ماشین بیاد و چه صدای بال کبوتر از توی بالکن، براش توضیح میخواد.. این چیه مامان صداى چى بود؟ اون چى بود؟ و من از دلایل به صدا دراومدن یخ ساز فریزر گرفته تا عطسه همسایه توی راهرو و آژیر کشیدن یک ماشین صدها متر اونطرفتر رو شرح میدم!

یک روز جلوی در خونه منتظر آژانس بودیم و دخترک مشغول تماشای غذا خوردن پرنده ها از روی زمین.. یکدفعه گفت: گنجشکااا، نمیگین بارون میاد؟ نمیگین برف میاد؟ .... نتیجه هر شب خوابوندن دخترک با شعر پریا همین میشه!

این روزها مثل دوتا رفیق قدیمی میشینیم و باهم خاطره تعریف مى کنیم..! دخترک میگه: یادته رفته بودیم شمااال، کنار دریا پاهامون خیس شد؟ ... یادته ه ه گربه رو ناز کردم گربه گفت میو؟... یاااادته کبوتر از پنجره اومده بود توی آشپزخونه بابا گرفتش من نازش کردم؟...

بریم پارک میلت! و بعد از اینکه واقعا رفتیم پارک ملت و بین اون همه گل و درخت دخترک هنوز می گفت بریم پارک میلت، تازه فهمیدیم منظور فقط زمین بازیه، و فرقی نمی کنه که پارک توی خیابون ولیعصر باشه یا سر خیابون خودمون! زمین بازی با تاب و سرسره میشه پارک میلت!

بالاخره دورانی که منتظرش بودم شروع شد...دوران سوالات بی پایان... دخترک می پرسه و من حاضرم تا ابد بهش جواب بدم... از همه بیشتر، اینو کى درست کرده؟ این از چى درست شده؟ .... چشم از چی درست شده؟ ..می مونم بگم از سلول و یا از عنبیه و زجاجیه!! ماه از چی درست شده؟ .. می مونم بگم از خاک و سنگ و یا بیگ بنگ تئوری رو توضیح بدم!! آدما رو کی درست کرده؟ گربه رو چی؟ خونه رو کی درست کرده؟ سقف چی؟ اتاق من رو چی؟ .....

دخترک سوم آذرماه بیست وشش ماهه شد.. دو سال و دو ماهه..

   + رضوان ; ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
نظرات ()

رها - بیست و پنج

حالم خوب نبود صدام گرفته بود! یک روز صبح دخترک نسبت به روزهای دیگه کمی دیرتر بیدار شد و صداش گرفته بود. این براش یک پدیده جدید بود که اول ترسوندش، و بعد براش جالب شد و تا مدتها برای دیگران تعریف می کرد.. حالم خوب نبود صدام گرفته بود!

امان از وقتی که ساعت خواب دخترک بگذره.. اون موقع تقریبا چیزی نیست که باهاش مخالفت نکنه.. یک شب باباش با یک کاغذ و مداد کنارش دراز کشید تا قصه بگه و هرچی که تعریف می کنه رو براش بکشه.. یکی بود یکی نبود.. یک کفشدوزک بود که روی یک گل نشسته بود.. و تصویرش رو کشید.. دخترک جیغ زد: "کفش دوزک نشینه ه ه!".. بعد یک گاو اومد.. "گاو نیاااااد!" ... گاوه گل رو خورد.. "گل نخوووررره!" .. گاو گل رو تف کرد! "تف نکنه ه ه!!" ... و بدین ترتیب یک ورق A3 پر شد از تصاویر قصه که با اعتراض های دختر بافته شده بود!

هر روز وقتی از سرکار بر می گردم، یک سری سوال ثابت هست که از مادر بزرگ دخترک می پرسم.. امروز دختر خوبی بوده؟ خوب غذا خورده؟ ]گلاب به روتون[ پی پی کرده؟ بعد از ظهر خوابیده؟ کی بیدار شده؟... یک روز گفتم بذار از خودش هم بپرسم.. امروز چى کار کردى؟ جواب قانع کننده ای که از دختر گرفتم: کاراى مختلف!

از موقعی که دخترک برای رنگ موهای من هیجان زده شد، یک مورد به دخترانگی هاش اضافه شد.. برای دیگران تعریف می کنه: موهاى مامان نگى نگى شده! و با کنجکاوی از من می پرسه: با گچ رنگ کردى؟ موهاتو با ماژیک رنگ کردی؟ و گاهی درحال کشیدن مدادرنگی روی موهاش دستگیرش می کنم! تنها چیزی که خیالم رو راحت می کنه نصیحت مربی کارگاه مادر و کودکشه، که گفت بهتره بچه ها از این چیزها منع نشن که در آینده نسبت بهش حریص نشن!...

دخترک از جمع کردن برگ و سنگ و تماشای درختها و بازی با گربه ها و پرنده ها لذت می بره و در نتیجه دوست داره همه جا پیاده بریم.. هر موقع که داریم حاضر میشیم، میگه: با پیاده میریم؟ با پیاده بریم!

اجازه داری اینو بردارم؟ اجازه داری شکلات بخورم؟ .. دخترک به روش خودش اجازه می گیره..

دبّال بازی، بازی مورد علاقه دخترکه.. هیچوقت از ش سیر نمیشه.. فرار می کنه و میگه: من مى دوم تو منو نگیر! دبّال بازى کنیم!

یک وقتها کلمات و جمله هایی میگه که آدم متحیر می مونه کی و چطوری اینا رو یاد گرفته و از اون مهمتر ازکجا می دونه کدوم رو توی چه موقعیتی استفاده کنه... یک نمونه ش این که یک روز لباس جدید پوشیده بودم، دخترک نگاهی به من انداخت و گفت: اینو خریدى؟ بهت میاد!

ما توی خونه یک معلم آداب اجتماعی داریم که حواسش جمعه و بهمون تذکر میده: با دهن پر حرف نزن، اول قورت بده بعد حرف بزن! .. با دست نخور، با قاشق! اونو پرتاب نکن! ..خلاصه هرچی که گفته باشیم، تمام و کمال در موقعیت مناسب ازش تحویل می گیریم!

صبح ها که می رسونیمش خونه پدربزرگ ها و مادر بزرگهاش، گاهی با خوشحالی میره و برای ما دست تکون میده.. گاهی گریه می کنه و دست و پا می زنه که نمیخوام.. دوست ندارم.. و راهی که تازگی برای نگه داشتن من پیدا کرده اینه که میگه: یه ذره بیا تو، اکال نداره (اشکال نداره)! بیا تو! ... و من تسلیم میشم و باهاش وارد خونه میشم و کنارش می شینم.. تا وقتی که سرگرم بشه و یا خودش رو بزنه به اون راه که مثلا حواسش نیست و من بتونم آروم بلند بشم و از در ناپدید شم...

سوم آبان ماه دخترک بیست و پنج ماهه شد.. دو سال و یک ماه.

   + رضوان ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤
نظرات ()

رها - بیست و چهار

علاقه زیادش به حرکات و رفتارهای دخترونه مثل لاک زدن و گردنبند انداختن و دستبند دست کردن، کیف دست گرفتن و آرایش کردن همگی یک طرف، عشقش به عروس و عروسی یک طرف! از دو ماه پیش که باهم یک عروسی رفتیم، دخترک مدام داره راجع به عروس و داماد و دسته گل و تور عروس و آتیش بازی پشت سر عروس و داماد حرف می زنه و خاطره ش رو از اینکه عروس بهش گل داده و بغلش کرده تعریف می کنه..

و این علاقه به اینجا ختم نمیشه..  حالا توی بیشتر بازیهاش اسبای بازی ها (فرق نمی کنه عروسک موش باشه یا اردک پلاستیکی) عروس و داماد هستند و معمولا یک دستمال کاغذی هم نقش تور رو داره! ... یک وقتها هم خیلی توی بازی غرق میشه و خودش میشه عروس (با تور و دسته گل البته) و هر کسی که دم دستش باشه باید داماد باشه.. و خیلی توی نقشش فرو میره.. مثلا میگه: عروس آب می خواد! عروس خوابش میاد! (یعنی خودش!).

وقتی چیزی می خوره، اگر درحالیکه هنوز چیزی توی دهنشه باز هم خوراکی سمتش بگیریم، با انگشت چندبار روى لبهاش میزنه و میگه اواوم! یعنی که مگه نمیبینی دهنم پره!

یک روز در انتظار تموم شدن پنچرگیری بودیم و از اونجایی که دخترک با دست زدن آقای تعمیرکار به ماشن مشکل داشت و به شدت اعتراض می کرد، کمی دورتر، جلوی یک رستوران وایساده بودیم. دوتا گربه سر به سر هم می گذاشتن و دختر حسابی کیف می کرد. یکی از گربه ها کنار یک درخت روی دوتا پاش وایساد و دستهاش رو دراز کرد که با یک شاخه بازی کنه.. دخترک هیجان زده گفت: گربه ماشالله قدش بلنده! از شدت خنده اشک می ریختم!

نقاشی روی دیوارها که جای خود داره.. واسه دخترک نقاشی روی خودش یه چیز دیگه ست! وقتی داره با ماژیک، آبرنگ یا رنگ انگشتی کار می کنه، کافیه که چند لحظه ازش غافل بشیم یکدفعه میبینی از نوک پا تا نوک دماغ، همه رو رنگ کرده و با نیش باز میگه بریم بشوریم!

سفر بودیم.. کنار نرده های دریاچه وایساده بودیم تا رقص آب با موسیقی و نور رو ببینیم.. جعیت دور و بر ولی به جای تماشای نمایشی که نیم ساعت منتظرش بودند، بیشتر دخترک رو نگاه می کردن که از هیجان می خندید و فواره ها رو نشون می داد و با شادی جیغ می کشید!

بالاخره دل به دریا زدم و موهام رو کوتاه کردم. خیلی کوتاه. و گفتم حالا که دارم کوتاه می کنم خوبه یه تنوع اساسی هم ایجاد کنم، و چند تکه از موهام رو هایلایت قرمز کردم.. عکس العمل دخترک عالی بود! تا من رو دید گفت مامان موهاش نگی نگی (رنگی رنگی) شده! اونقدر ذوق نگی نگی شدن رو کرد که نفهمید موهام کوتاه شده!

رنگ مورد علاقه دخترک قرمزه.. تا این حد که مدادشمعی ها و مداد رنگی های قرمزش همه از نصف هم کوچکتر شدن درحالیکه بقیه رنگها همه قد بلندند!

چشمهات رو زیاد باز کن! این بازی جدید دختره! یک کار خنده دار (از نظر خودش) انجام میده، مثلا آب میریزه توی بشقابش، یا پیراهنش رو می کشه روی سرش، یا روی کاغذ خط خطی می کنه، و میگه چشمهات رو زیاد باز کن! یعنی که ما تعجب کردیم از کارش.. و اون غش غش به قیافه ما می خنده..

روز تولدش بی صبرانه منتظر بود که شب بشه و مهمونها بیان و تولد بازی کنه.. اون روز باهم استخر رفتیم و توی راه برگشت کیک تولدش رو تحویل گرفتیم.. تمام مدت دوباره و دوباره ازم می پرسید: تولدم کیا میان؟ کی شمع فوت می کنیم؟ بعد چی کار می کنیم؟.. تا مهمونها بیان و شام بخوریم و تولد بازی شروع بشه، آخر شب شده بود.. دخترک از هیجان بادکنک ها و کلاه تولد و حضور اون همه آدم توی خونه و انگشت زدن به کیک انرژیش تموم شده بود و بعد از باز کردن یکی دو تا هدیه که نسبت بهشون هیچ ذوقی نشون نداد، گفت دیگه کادو باز نکنیم! دیگه کادو باز نکنییییییم!

سوم مهر ماه دخترک بیست و چهار ماهه شد.. دو ساله!

   + رضوان ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳
نظرات ()

رها - بیست و سه

روى دیواره ی کانتر آشپزخونه، پشت میز ناهارخورى، یک رول کاغذ سفید چسبوندیم.. هرجاى خونه رو هم نگاه کنى یه دفتر نقاشى با چندتا مدادرنگى یا پاستل کنارش میبینى، ولى باز هم یکى از بزرگترین لذت هاى دخترک نقاشى کشیدن روى دیوارهاست! یک بار در حال نقاشى درست کنار کاغذ زیر کانتر دیدمش.. اون که خودش خوب میدونست داره کار بدى مى کنه، گفت نه! نه! برووو بروووو! ولى من که از دیدن خط هایى  شبیه ماهى ذوق زده شده بودم، گفتم چه قشنگ کشیدى.. این چیه؟ ماااهى بواووگ (بزرگ)! حیف که تا برم موبایل رو بیارم عکس بگیرم ازش، همش رو خط خطى یا به قول خودش  رنگ کرده بود!

براى اینکه بفهمه نقاشى روى دیوار کار خوبى نیست، دستمال دستش دادم تا کنار من آثار هنریش رو پاک کنه.. ولى این کار انگار که یه بازى جدید باشه باعث شد دخترک هربار یواشکى روى دیوارها خط کشید، بیاد بگه پاک کنم! دستمال بده پاک کنم!

دو سه تا از نقاشى هایى که دلم نمیومده پاک کنم، شکل یک عالم چشم و دماغ و دهن عمودیه که روى دیوار کنار بالکن کشیده، و میگه نى نى کشیدم.. و هر از گاهى یدونه بهشون اضافه مى کنه! یکى هم خط خطى هاى روى کمد لباسشه که خودش شکل کبوتر میبیندش و ذوقشو مى کنه!

دیده بودم که وقتى کسى سر به سر دخترک میذاره و وسایلش رو برمیداره، اون پس میگیردش و میگه مال منه.. ولى نمیدونستیم دخترک در این مورد با هیچکس شوخى نداره.. وقتى دختر کوچولوى دوستهامون، سایه، که یک سال بزرگتر از دخترکه، مهمونمون بود، رفتارهاى خیلى عجیب غریبى از دخترک دیدیم.. دنبالش مى رفت و اسباب بازیها رو از دستش مى گرفت و جیغ میزد ماااال منه ه ه ه! ن ه ه ه ه ! جییییغ و گریه ه ه ! آخر مجبور شدیم بقیه مهمونی رو در دو اتاق جداگانه ادامه بدیم!

 صبح می خواستم لباس خوابم رو عوض کنم، باز هم دخترک شروع کرد به بهانه گرفتن.. نه .. نه.. گول گلی بپوش.. عبض نکن!.. گفتم عزیزم باید  حاضر بشم لباس عوض کنم برم سر کار..  گفت: این مگه بده!!

باباش بهش یاد داده که وقتی می خوایم کفش یا شلوار پاش کنیم، سرمون رو نگه داره تا تعادلش حفظ بشه.. دخترک گاهی در حین پوشیدن پاپوش  سرمون رو که با دستهاس کوچیکش نگه داشته مهربون می بوسه.. بال درمیاریم ما!

بیشتر وقتها براش قصه می خونم تا خوابش ببره و وقتی به نظر میاد که پلکهاش سنگین شدن، با صدای یواشتر ادامه میدم.. اون هم حواسش جمعه و میگه: صدای قصه زیاد کن! .. گاهی هم بازیش میگیره و هی میگه: قصه کم کن.. زیاد کن زیاد کن!

از سر کار که بر گشتم دخترک در انتظار من با باباش توی محوطه جلوی خونه مادربزرگش قدم می زدن.. از ماشین پیاده شدم و دخترک به سمتم دوید.. همین که بغلش کردم، گفت: آسمون آبیه! مامان، ماه دیدى؟!

دنبال هرچی که بگرده، میگه: کووو؟ ندیدى؟ گم شده! ... اگر هم ازش سراغ وسیله ای رو بگیری که کجاست، میگه: گم شده!

دخترک خم شده بود زیر ماشین کنار خیابون رو نگاه می کرد و با یه گربه مذاکره می کرد: گربه ه ه منو ناز کن!! گربه ه ه ه!! .. یک بار هم توی باغچه داشت دستور میداد که پروانه بشینه رو دستم!

همراه بابا و خاله ش رفته بودیم کنار دریا و دخترک حسابی از برخورد موجها با پاهاش و از لمس کردن شن ها و از آبی دریا لذت برد.. وقتی که برگشتیم، به پدر بزرگش گفت: دریا جات خالى بود! نمیدونیم دقیقا کی این جمله رو ضبط کرده بود و دقیقا چطوری حس کرد که الان به جاست که به کار ببردش!

بغلش کرده بودم که صورتش رو به سرم چسبوند و بعد گفت: موهات بوى خوبى میده!

خیلی هیجان زده شدم وقتی غیر از جمله های خبری از دخترک سوال شنیدم، اون هم با لحن و ژست سوال پرسیدن.. در حالی که ابروهاش رو بالا گرفته بود گفت: کى میربم دد؟! و یک بار دیگه در حالی که چند تا قند رو به طرف باباش گرفته بود و سرش رو به نشانه تایید تکون می داد، گفت: قند مى خورى؟!

یکی از صبح هایی که از شب قبلش خونه یکی از مادربزرگها مونده بودیم تا روز بعد دردسر راه رو نداشته باشیم، همین که سر دخترک به بازی گرم شد من رفتم بیرون که برم سرکار.. بعد از نیم ساعت حواس دخترک جمع شده بود که من نیستم.. به مادربزرگ گفته بود: مامان رفت؟ با مامان باى باى نکردم! ........ صبح به صبح، موقع رفتن، دلم هزار پاره میشه....

یک دو سه چهار هفت ده هفده بیست! دخترک شمردن یاد گرفته، اون هم تا بیست!!!

همه اعمال و حرفهای ما توسط دخترک ثبت و ضبط میشه.. نشون به این نشون که سوار بر چرخ کنار شوفاژ توقف کرد و گفت: جاى پارک پیدا کردم!!

بالاخره توی یک فروشگاه  یک خونه پارچه ای که دخترک بتونه بره توش و برامون چایی خیالی بریزه و بگه اوخ، داغ بود و در عالم خودش بازی کنه، پیدا کردم.. وقتی که ستونهاش رو وصل کردم و خونه کوچیک صورتی رنگ با سقف قرمز خال خالی رو سرهم کردم، قیافه دخترک دیدنی بود.. از شادی می خندید.. بعد هم صورت من رو که به زور خودم رو توی خونه ش جا داده بودم بوسید و یکهو در کمال ناباوری بلند ترین جمله ای که تاحالا گفته بود رو به زبون آورد: خیلى دوستش دارم! مامان مرسى که خریدى اینو برام!! از شدت خنده و هیجان اشکهام جاری بود!

سوم شهریور ماه دخترک بیست و سه ماهه شد.. یک سال و یازده ماه!

   + رضوان ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()

رها- بیست و دو

همیشه به شوخی می گفتم روزی که دخترک بتونه بگه قسطنطنیه، یعنی که حرف زدن یاد گرفته..! و هر چند وقت یک بار که کسی می پرسید دختر حرف میزنه یا نه، می گفتم: بگو قسطنطنیه..! و ایندفعه واقعا گفت..یعنی تقریبا! قستن تنه!

دخترک حرف می زنه! دیگه رسما حرف می زنه و تقریبا همه چی میگه.. و باز هم یکهو شروع شد.. تا همین چند وقت پیش جمله های دو کلمه ای می گفت و تا جایی که می تونست با اشاره منظورش رو می رسوند..اما یک روز دیدیم داره قشنگ جمله میسازه و توی جمله هاش ازکلمه هایی مثل: هنوز، اصلا، خوب، و دیگه هم استفاده می کنه! مثلا این خیسه هنوز! یا این مال منه دیگه!

وقتهایی که خیلی خسته خوابیده باشه، دخترک توی خواب حرف می زنه.. حرفهایی از دنیای خودش.. یک بارممکنه توی خواب تعریف کنه که گوبه اومده بود پیشم.. یک بار هم ممکنه در حال دیدن خواب بد باشه و اعتراض کنه: کتابمو پس بده! نه دوست ندااَم!

یکی از نعمتهایی که ما داریم اینه که دختر از حموم خوشش میاد و همیشه ازش استقبال می کنه.. یک بار خودش از فروشگاه یک شامپو شکل جوجه انتخاب کرد. وقتی روز بعد بهش گفتم بیا بریم با شامپو جوجه ای سرت رو بشورم، دست زد و گفت: آخ جون، حموم!

یک روز توی راه دیدم از اون پشت ازتوی صندلیش داره میگه آخ آخ، واخ واخ! برگشتم گفتم چی شده؟ پرده آفتابگیر کنار دستش رونشون داد که نصفه کنده بود و باز گفت: آخ آخ، واخ واخ!

دخترک رنگها رو کشف کرده و دیگه به همه نمیگه قرمز و آبی.. الان دنیای دخترک رنگهای سبز، سیپید، بنفش، صواَتی و نااِنجی هم داره..

شنبه ها، هر هفته یک ساعت با هم کارگاه مادر و کودک میریم تا دخترک دور و برش بچه ببینه و یاد بگیره با همسال های خودش تعامل کنه.. بعد از چند جلسه دختر شعر ها رویاد گرفته و توی خونه اجراشون می کنه.. من براش می خونم: "الکم و دلکم، چرخ و فلکم..." و اون دستهاش رو به کمرش می زنه و به چپ و راست خم میشه.. و گاهی وقتها از من و باباش گرفته تا مادر بزرگ و پدر بزرگ و بلند می کنه و وادارمون می کنه دست هم رو بگیریم و بچرخیم: ما گلیم، ما سنبلیم، ما بچه های بلبلیم!

هنوز هیچی نشده دخترک در مورد لباسهاش صاحب نظره و انتخاب می کنه چی بپوشه و مقاومت می کنه که چی نپوشه.. و از بین همه لباسها از طرح های "گول گولی" و "نگی نگی" (رنگی رنگی) خوشش میاد..! سلیقه ست دیگه! وقتی از یه لباس نو خوشش بیاد، ممکنه تا سه روز هم نشه اونو از تنش در بیاریم.. ولی چون خوشبختانه یا بدبختانه دختر کمی وسواس داره، یکم آب که روی لباس بریزه میگه: خیس، عوض! و این راه حل در آوردن لباسهای محبوبشه!

اینقدر دخترک زیر شیر آب توی حموم روی زمین دراز کشید و گفت که دارم شینا می کنم و اونقدر توی وان فسقلیش شلپ و شلوپ کرد و مایو ای که برای تولد یک سالگیش هدیه گرفته بود رو از توی کمد درآورد و گفت بیپوشم، که دیدم بهترین کاری که میتونم در این مورد براش انجام بدم، گشتن دنبال استخر برای بچه های این سن هست.. هفته ای یک جلسه یک ساعته ... حالا بعد از چند جلسه با بازوبندهای بادی پا دوچرخه توی آب حرکت می کنه و بعد از یک ساعت به زور از آب بیرون میارمش.. و البته شعرهای استخر هم به شعرهای ما اضافه شدن.. فرشته ها دست می زنن دست دست دست...

برای دیدن دوست عزیزمون یک سفر دو روزه به تبریز رفتیم و دخترک برای اولین بار سوار هواپیما شد.. اینکه چقدر از این تجربه لذت برد و از دیدن اون همه ابر از بالا هیجان زده شد و سعی می کرد که ماه رو که توی نور روز هم دیده میشد بگیره و تمام مدت می گفت خانوم برامون غذا بیاره، تا اینکه خوابش برد، بماند.. از اون به بعد هر چند وقت یک بار میگه سوار هواپیما بشیم..! یک بار هم که باباش رفته بود سفر و اون سراغش رو گرفت که بابا کوووو؟ بهش گفتم رفته مسافرت.. دخترک هم گفت اوووو سوار هواپیما شده!

اسمت چیه؟ هااا خانوم نقبی!

دخترک روز سوم مرداد بیست و دو ماهه شد..یک سال و ده ماه

   + رضوان ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()

رها - بیست و یک

کلمات مقطع کم کم به جمله های دو کلمه اى تبدیل شدند.. اولین جمله ای که دخترک گفت این بود: بابا اومد! هر دفعه که صدای آسانسور رو می شنوه، با ذوق میگه: بابا اومد!

تابستونه و هوا گرم، و دخترک عاشق آب بازی.. وان کوچکش رو پر از آب می کنم و اون یکی دو ساعتی سرگرمه.. من از فرصت استفاده می کنم و همونجا دم درحموم ایمیل چک می کنم و می نویسم و اون عروسکهاش رو میشوره، ظرفها رو پر و خالی میکنه، کف بازی میکنه و حسابی لذت می بره.. یک وقتها هم همونجا می زنه زیر آواز: حبیبی حبیبی ی ی ی!

بعد از گشت زدن و قایم موشک بازی لا به لای ردیفهای لباس، دخترک همراه من اومد توی اتاق پرو.. کمی دور و برش رو نگاه کرد و گفت: بالا! بالا! فکر کرده بود سوار آسانسور شدیم!

آهوبابا ... یعنی آهن ربا! کلی طول کشید که کشفش کنم!

یک روز دیدم پشت میز ناهار خوری نشسته و توی عالم خودش داره بازی می کنه و شعر می خونه: نه فلفلى نه قلقلى! نه فلفلی نه قلقلی! حالا دخترک شعر های درخواستی رو هم می خونه، البته با کمی کمک!

بهمود، ملی، اکم، قاسیم! اینها اسم پدربزرگها و مادربزرگهای دخترک هستند.. غیر از من و باباش، دخترک اصرار داره همه رو با اسم کوچیک صدا کنه..

دختر برای اولین بار توی رستوران برای خودش سفارش داد! داشتیم غذا انتخاب می کردیم و گارسون کنار میز ایستاده بود که دخترک بهش نگاه کرد و گفت: آقا آب! و اون هم بدون مشورت با ما رفت و براش یک بطری آب آورد!

کم کم دارم مطمئن میشم که دخترک وقتی بزرگ شد یا تعمیرکار کولر گازی میشه یا تاسیساتی! آخه غیر از علاقه ویژه ش به موتور خونه و سر و صدای اون، هرجا بریم اولین چیزی که توجهش رو جلب می کنه، پنکه ها و کولر گازی های اونجاست.. کولر خاموشه.. پنکه تند می چرخه.. دو تا کولر هست! از سیم و لوله هم خیلی خوشش میاد.. هرجا سیم یا لوله ببینه نشون میده و برای هزارمین بار می پرسه: این چیه؟.. می گم از لوله چی رد میشه؟ جواب میده آب.. از سیم چی رد میشه؟ برق!

از وقتی از شیر گرفتیمش دخترک انواع شیرها رو امتحان کرده و خوشبختانه از شیرخوردن با نی استقبال می کنه.. ازش می پرسم چند جور شیر داریم؟ میگه: کاگاکائو، ملبولى، سبز! (شیر کاکائو، شیر معمولی و شیرطالبی!)

آبیدو! رنگ آبی جایگزین رنگ زرد شده.. در حال حاضر جواب این چه رنگیه، کلاً آبیدو هست!

دخترک همراه باباش سوپرمارکت رفته بود که نوشیدنی مورد علاقه ش رو بخرن.. ولی این بار خودش اقدام کرد و به فروشنده گفت: آقا شیرگاکائو بده! غیر از اینکه این اولین خرید کردنش بود، بدین ترتیب گفتن جمله های بیشتر از دو کلمه ای رسما شروع شد!

وقتی دخترک رو از شیر می گرفتیم، برای اینکه شبها خوابش ببره، سرش رو روی شونه م میگذاشتم، دور اتاق راه می رفتم و براش داستان تعریف می کردم و شعر می خوندم.. از همه بیشتر از داستان بارون خوشش اومده بود و همش می گفت بارون بخون.. تا اینکه تبدیل شد به تنها داستانی که باهاش خوابش می برد.. «باد میاد.. هو هو هو.. ابرا رو جمع می کنه کنار هم.. ابرها می خورن به هم و صدای رعد میاد.. بعد برق میاد.. همه جا روشن میشه.. بعد دونه های بارون، آروم آروم و شر شر روی زمین می ریزن ......»

طنز اختراعی دخترک این بود که هر وقت حوصله نداشت یا شیطنتش می گرفت وسط داستان ها و شعر ها به جای کامل کردن جمله ها می گفت نعنا! اومدم بازی خودش رو براش اجرا کنم.. گفتم نعنا کنار ساحل بازی می کرد.. جیغش در اومد!.. نه نه نه هاپو! .. نعنا اومد گذر کنه... نه نه نه فیل!

غیراز لباسهای خودش، حالا دختر در مورد لباسهای من هم صاحب نظر شده.. صبح به صبح باهاش داستان دارم.. اینو بپوش.. اونو نپوووش! لماس عوض نکن ن ن! این خوب نیست! ...

از صبح هوا ابری بود.. دخترک تازه از خواب بیدار شده بود و هر دو روی تخت نشسته بودیم.. یکهو آسمون روشن شد و چند ثانیه بعد صدای بلند رعد شنیده شد.. نگران بودم که دختر وحشت کنه، اما دیدم که ذوق زده شد و گفت بازززم! باززم!

دخترک سوم تیر ماه بیست و یک ماهه شد.. یک سال و نه ماه

   + رضوان ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳
نظرات ()
← صفحه بعد