جایی همین نزدیکی

رها - سی و چهار

ما توى آشپزخونه مشغول کار بودیم و دخترک هوس تاب بازى کرده بود.. توى سبد لباسها نشسته بود و مى گفت منو تاب بدین! وقتى دید اتفاقى نمیفته، رفت چندتا برچسب آورد، به هرکدوممون یدونه داد و گفت این بلیطه، که من رو تاب بدین! دیگه مگه مى شد کارى غیر از این انجام داد!

ما مشغول غذا خوردن بودیم و دخترک هم مشغول گشتن توى ظرف سبزى خوردن.. شویدها رو با حوصله جدا مى کرد.. سبزی مورد علاقه شه. چى کار مى کنى؟ با سبزى روى کتلت تزیین کردم! ...بله، تزیین می فهمه!

دوست نداشتن بزرگراه نیایش کماکان ادامه داره و هرچى مى گذره دختر عبارات جدیدى براى ابراز بى علاقگیش به مسیر همیشگیمون پیدا مى کنه: من اصلا نیایشو دوست ندایم! مى پرسم چیشو دوست ندارى؟ میگه هیچیشو! آخه چى اذیتت مى کنه؟ همش اذیتم مى کنه!!

یک خانم توى صف: پات چى شده؟ اوف شده؟ دخترک: اوف نشده، از پله خوردم زمین زخم شده!

داشت یکى از اسباب بازیهاش رو گاز مى گرفت. گفتم دندونات مى شکنه، نکن! گفت گگونام سفته!.. من: قربون گگونات برم..! دخترک: دن دون!!!

کتاب حتما باید بدون تصویر باشه و هر دو صفحه هم باید پر از نوشته باشن.. اونوقت دختر شروع مى کنه به خوندن قصه ى سوسکها که خودش ساخته. اسمش رو گذاشته سوسکانا! سوسکهایى که پارک میرن و دوچرخه سوار میشن و همه ى وسایلشون سیاهه.. یه نى نى کوچولو هم دارن که پستونک مى خوره و سوار کالسکه میشه! .. شنیدن داستانهاش بسیار لذت بخش و خنده داره..

یک آدم با بدن خیلی بلند و سر گرد و پاهای نسبتا کوتاه کشید.. ازش پرسیدم چی کشیدی؟ نقاشى خدا..! و باز سوالهای سخت شروع شد: خدا آقاهه یا خانوم؟!

خودم، خودم ها هم ادامه داره.. بهش میگم دخترم بیا بهت غذا بدم. خودم مى خورم! میریزه رو لباست دستت کثیف میشه ها! نه مواظبم.. غذا رو با دست توى قاشق می گذاشت و با لذت می خورد.. مواظب بود!

از دستم خوشقالى؟ نه! اگه بهت نقاشى نشون بدم خوشقال میشى؟ اگه زردآلو نشون بدم چى؟ خوشگله ها!

دخترک سوم مرداد سی و چهار ماهه شد... دوسال و ده ماه.

   + رضوان ; ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٦
نظرات ()

رها - سی و سه

توی بازیهاش باید یک مامان و بابا و بچه حضور داشته باشند. همه عروسکها اینطوری گروه بندی میشن... یک روز دیدم داره به صندلی های اسباب بازی هم میگه: این مامانشونه، این باباشونه، این هم بچه!

از خاله عزیزش یک آبنبات چوبی دایره ای بزرگ هدیه گرفته بود و داشت رنگهاش رو می گفت: رنگ کفشدوزکی، هندونه ای، آسمونی، خورشیدی، پرتقالی و طالبى!

قبل از بیرون رفتن، دخترک گفت نون بربرى میخوام! نداریم.. پس نون لواش میخوام.. یک تکه نون بهش دادم.. گفت بذار تو جیبم، بریزم برای پرنده ها!

شب کنار تختش نشسته بودم تا خوابش ببره و داشتم پیامهای تلنبار شده م رو می خوندم.. یکهو برگشت بهم گفت: الان وقت بازى نیست موبایلتو خاموش کن! چاره ای نبود..به احترام قاطعیتش دل دادم به خوابوندنش!

مامان یه کوهى کشیدم اینقد خوشگل! ببینم، کجا کشیدى؟ تو فکرم بود!

دخترک علاوه بر دایره لغات وسیعی که به کار می بره، چند لغت هم خودش اختراع کرده.. مثلا از چیزی که خوشش نمیاد میگه: سک ه! یا وقتی یه چیزی خراب یا ناپدید میشه میگه پوم شد! و ما هم به مرور زمان به عمق معنایی این کلمه ها پی بردیم و گاهی بهترین کلمه در یک موقعیت میشه همونها!! مثلا  گاهی جمعه عصر سک ه!

چندباری باهم فرهنگسرای ابن سینا تئاتر کودک رفتیم.. حالا حواسش جمع شده، از جلوی فرهنگسرا که رد میشیم، دقت میکنه و اگر تئاتر جدیدی اومده باشه میگه تابلو تئاتر عوض شده، تئاتر جدید بریم .. بارها و بارها میخواد که داستان یک نمایش رو براش تعریف کنیم... کدو قل قله زن.. مبارک کجاست.. گروفالو......

بهش گفتم امشب برات شعر میذارم که گوش کنی و خوابت ببره.. خیلی جدی گفت قرار بود برام کتاب بخونى!! جای بحث نداشت. از دیشب یادش بود. این بچه ها هیچ چیز رو فراموش نمی کنند، هیچ چیز. و اینکه کلمه "قرار بود" رو از کجا آورده، بماند.

ماماااان... نصفه شب صدام می کرد.. از رختخواب بیرون اومدم و رفتم کنار تختش: جانم؟ دستش رو بالا آورد و گفت بزن قدش..! مطمئنم اگر چشمهام کامل باز می شد اون موقع شب، از خنده

اسم خودش رو یاد گرفته که بنویسه.. کاغذ رو با افتخار بالا گرفت و گفت آفرین من!

باهمدیگه رفتیم گذر فرهنگ و هنر تا از پرسه زدن میان غرفه هاش لذت ببریم و خریدکی بکنیم.. اسم اینجا چی بود؟ گذر فرهنگ و هنر.. هنر چیه؟ فکر می کنم قیافه من در اون لحظه توصیف لازم نداشته باشه..

دخترک سوم تیرماه سی و سه ماهه شد.. دوسال و نه ماهه.

   + رضوان ; ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٦
نظرات ()

رها - سی و دو

اگر تا قبل از بچه دار شدن این گفته رو که "هر وقت صدای بچه درنمیاد حتما مشغول خراب کاریه" قبول نداشتم، حالا بهش ایمان دارم! گوشه اتاق، پشت صندلی با قاشق و کوسن و آبکش خاکبازى مى کرد! از گلدون با قاشق خاک بر می داشت و از توی آبکش می ریختش روی کوسن... از همونجایی که بودم بهش گفتم نکن دختر، گفت مگه منو مى بینى؟!

کتاب مى خوند براى خودش.. مثل همیشه یک کتاب برداشته بود و داشت از خودش یک قصه تعریف می کرد.. یکهو به نوشته ها دقت کرد: این خالها چیه دیگه؟ خال سفیدا! نقطه هاى حرف پ توجهش رو جلب کرده بود!

دخترک کم کم سعی می کنه بعضی از کارهای خودش رو خودش انجام بده.. تازگی توی حمام خودش سرش رو مى شوره.. شامپو می زنه و میره زیر دوش.. امان از وقتهایی که شامپو یا حتی قطره ای آب توی چشمش بره..

توی ماشین فعالانه آهنگ گوش می کنه و صد البته درباره همشون هم اظهار نظر می کنه که این خوبه و این بده و این تنده و این خوب نیست... گاهی هم درخواست یک آهنگ خاص رو می کنه.. مثلا میگه برقصا بذار.. این بار ولی یک سورپرایز داشت برام: آهنگ جدید مورد علاقه من رو بذار!!

برای اینکه به مسواک زدن بیشتر علاقمند بشه، گاهی مسواک هامون رو میدیم به دست هم و برای همدیگه مسواک می زنیم... دخترک هم با حوصله و دقت دندونهای من و مسواک می زنه.. چشمهاش رو ریز می کنه و به تک تکشون خیره میشه که مبادا یکیشون از قلم افتاده باشه..

دیر وقت رسیده بودیم خونه و دخترک مست خواب بود.. از دم در مستقیم بردمش توی تختخواب گذاشتمش.. یکدفعه چشمهاش رو باز کرد: چرا باید با گگوناى زرد بخوابم؟؟ به خودم افتخار کردم که دختر اینطور به مسواک عادت کرده!

 نمیدونم دقیقا چه مشکلی با بزرگراه نیایش داره... توی راه چه به سمت خونه مادربزرگها و چه در راه برگشت، به محض اینکه می پیچیم توی بزرگراه، شروع می کنه: از نیایش نریم نیایش دوست ندارم.. و تقریبا تا لحظه ای که مسیرمون عوض شه تکرار می کنه.. نیایش دوست نداااارم! ...شاید، این بزرگراه براش نماد مسیریه که من رو برای ساعتها ازش دور می کنه.. شاید.

 برای خودش یک پا مسیر شناس شده و به در مورد راه ها کنجکاوی می کنه.. از نیایش پیچیدیم تو چى؟ الان کجاییم؟ ااا رد کردیم که!

 دخترک سوم خرداد سی و دو ماهه شد.. دو سال و هشت ماه..

   + رضوان ; ٦:٤٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٦
نظرات ()

رها - سی و یک

پژو 207 رو فروخته بودیم و تا مدتها دخترک در حال اعتراض و دلتنگی بود و به روشهای مختلف سعی می کرد اثبات کنه که کار اشتباهی کردیم.. تا به حال یک یا دوبار برده بودیمش پالادیوم، ولی یک بار یهو گفت: حالا چطورى بریم پالادیوم؟ با ماشین چند؟!

مدتها اعتراض می کرد که من نمیخوام بزرگ بشم! مثلا اگر کسی بهش می گفت غذات رو بخور تا بزرگ بشی، شاکی می شد و با داد و بیداد می گفت که من دوست ندارم بزرگ بشم م م.. حتی گاهی بغض می کرد که من میخوام کوچیک بمونم! ..اما بالاخره یک روز همینطور که توی صندلی خودش عقب ماشین نشسته بود گفت: میخوام بزرگ بشم! در کمال تعجب پرسیدم میخوای بزرگ بشی که چی بشه؟ ... که خودم اره کنم! خودم از چاقو استفاده کنم! خودم رانندگی کنم! خودم برم املاک، خونه بخرم، توش زندگی کنم!! از شدت ذوق و تعجب و خنده اشک از چشمهام جاری بود!

دفعه بعد که دخترک اعلام کرد دوست داره بزرگ بشه برام جالب بود بدونم ایندفعه چه بهانه های جالبی برای بزرگ شدن داره.. مشتاق پرسیدم چرا عزیزم؟ گفت میخوام همکار تو بشم! ... نمی دونستم باید در اون لحظه خوشحال بشم یا به سرکوب کردن احساس عذاب وجدان بخاطر دور بودن از دخترک در ساعتهای طولانی کار که حالا اون داشت براش راه حل ارائه می کرد قناعت کنم...

گاهی وقت ها دخترک از اصطلاحات و عبارتهایی استفاده می کنه که بسیار به جا و درست هستند و اونقدر طبیعی گفته میشن که اصلا یادمون میره این کلمات از دهان یک بچه دو سال و  اندی شنیده میشن! مثل وقتی که موهای من رو بو کرد و گفت: یه بویى میده.. گفتم خوبه؟ گفت یه جور متفاوتیه، نه خوبه نه بد!

دخترک سوم اردیبشت ماه سی و یک ماهه شد.. دو سال و هفت ماه..

   + رضوان ; ٦:۱٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٦
نظرات ()

رها - سی

تلاش براى دارو دادن به دخترک و تقلاى اون براى نخوردن خیلى طاقت فرساست! غیر از فرار و جیغ و داد و تف کردن دارو اى که بعد از هزار ترفند توى دهنش ریختیم، با حرف هم سعى مى کنه ما رو متقاعد کنه که بهش شربت ندیم.. میگه: شربت نمى خورم، بگو باشه مادر! ..و من می مونم و داروهایی که واجبند و خواهش های مظلومانه دخترک برای نخوردنشون...

مقاومت براى دکتر رفتن هم اتفاق مى افته.. دخترک مى گفت نرییییم.. هر وقتى که بخوام بریم! و دست آخر وقتى دید مقاومتهاش فایده نداره وقتى در اتاق انتظار نشسته بودیم، هر پنج دقیقه مى گفت جیش دارم تا بلکه رفتن به مطب رو به تاخیر بندازه یا کنسل بشه..

دخترک رو روى کابینت نشونده بودم که پیشم باشه و بذاره توى آشپزخونه به کارهام برسم. کمى نون و یک لیوان آب نزدیکش بود. انگار که بهترین غذاى دنیا رو مى خوره، نون رو مى زد توى آب و با لذت مى خورد.. بعد یکهو آب رو خالى کرد روی زمین و گفت کثیف شده، خدایى نکرده مریض میشم!

سر راه سوار شدن به ماشین، به تعداد بوته هاى گل رز، گل هاى قاصدک، گنجشکها و کبوترها یى که روى درخت یا زمین قابل دیده شدن باشند، و البته گربه هایى که از اون حوالى عبور کنند، ایستگاه وجود داره! .. می ایسته، تماشا می کنه، گلها رو تک تک بو می کنه و با جانورها خوش و بش می کنه..

دخترک یک گربه رو کنار دیوار دید و گفت: گربه سلام! بیا زیر درخت کاج بزرگ، وقتى بارون اومد خیس نشى! میرم موتور خونه برات آب گرم میارم! .. بعد هم یک مشت چمن کند و به طرفش گرفت: بیا شیر الکى بخور.. بیا بریم دیگه!

توى سوپر مارکت چشمش افتاد به لواشک هاى لوله اى و گفت ازینا بخریم! مونده بودم چى بگم که منصرفش کنم.. گفتم این خیلى ترشه ها! گفت ترش دوست دارم! گفتم ببین این خیلى بزرگه براى شما.. گفت کوچولو کوچولو مى خورم! و این شد که من براى اولین بار در زندگیم لواشک خریدم!

 تعطیلات عید رو شمال بودیم و دخترک عشق مى کرد.. از بازى با حشرات گرفته تا باغبونى و گل چیدن و ساختن اتاقکهاى چوبى و شن بازى، از هر چیز ممکن لذت برد.. وقت چیدن هفت سین یا به قول خودش هفت چین، هیچکدوم از اجزاى سفره رو از شیطنت هاش بى نصیب نداشت.. طى مراحل مختلف، سیب ها رو گاز زد، سکه ها رو لا به لاى درز مبل ها قایم کرد، سرکه رو روى میز خالى کرد، پوست سیرها رو کند، آینه رو گذاشت روى زمین و به اسم خط عابر پیاده روش راه رفت، سبزه رو با برگهاى سنبل تزیین کرد، و سنجدها رو بعنوان غذاى ماهى توى آب انداخت!

خلاصه.. سال ١٣٩۴ هم در کنار هفت سین دخترک نشان، تحویل شد..

سوم فروردین ماه دخترک سى ماهه شد.. دو سال و نیمه..

   + رضوان ; ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ دی ۱۳٩٥
نظرات ()

شمسى

اواسط اسفند بود. دوتا پسربچه ده یازده ساله و یک دختر بچه ریزنقش توى زمین بازى بودند. صورتهاشون رو سیاه کرده بودند و لباسهاشون کمابیش قرمز بود. لابد خسته از طلب "عیدى" از رانندگان گرفتار پشت چراغ قرمز بى پایان نیایش، اومده بودن که کمى کودکى کنند. یکى از پسرها با تمام توان دختر بچه رو تاب مى داد، دختر از هیجان جیغ مى کشید و یکى دیگه از پسرها در حالیکه با حرکت پنجه هاش روى زمین خودش رو روى تاب عقب و جلو مى برد با دنبک آهنگى نا موزون مى زد. دخترک من با شادى از اینکه موفق شده من رو راضى به پارک اومدن کنه، به طرف سرسره ها دوید و خودش رو از پله ها بالا کشید. از سرسره تونلى سر خورد و از خوشى خندید. دختر بچه اومد طرف ما. از من پرسید خاله بچه ت دختره یا پسره؟ گفتم دختره. خوشحال شد و اون هم بدنبال دخترک من از پله ها بالا رفت. باهم سر مى خوردند. دست هم رو مى گرفتند و از پله ها بالا مى رفتند. به هم یاد مى دادند که سر و ته یا با پاهاى جمع شده سر بخورن و از ته دل مى خندیدند. ازش پرسیدم چند سالته؟ پنج سال. قدش به زحمت از دخترک یه ساله ى من بلند تر بود.. لاغر و ظریف. بعد هم نوبت الاکلنگ شد. دختر بچه با چابکى سوار شد و من دخترکم رو سوار کردم. پسربچه ها هم اومدن تماشا. یکشیون که بادگیر و شلوار قرمز پوشیده بود گفت خاله بچه تون چند کیلوئه؟ گفتم ١۵! گفت آخه این خیلى مى خوره ولى فقط ١۴ کیلوئه! امروز دوتا سیب خورده، با شکلات.. یه خانمى هم بهش پیتزا داد.. ولى همش گرسنشه... موندم چى بگم.. گفتم خوب فعالیتش زیاده، حتما همه رو زود مى سوزونه!... الاکلنگ بالا و پایین مى رفت و دخترها کیف مى کردند.. دیر شده بود و باید مى رفتیم. از بچه ها خداحافظى کردیم. از دختربچه اسمش رو پرسیدم. شمسى. موقع رفتن دخترکم گفت یه خوراکى میخوام. گفتم به شرطى که هرچى گرفتى براى دوستت هم بگیرى. دوباره به طرف بچه ها که حالا مشغول پایین پریدن از بالاى سرسره بودند رفتیم. دخترک بسته اسمارتیز رو جلو گرفت و گفت شمسى بیا. دختربچه گفت نه نمیخوام. گفتم بگیر عزیزم، دخترم یکى براى خودش گرفته و یکى براى شما. گفت نمیخوام. پسربچه گفت اشکال نداره بگیر. و شمسى بى میل بسته رو گرفت. بعد پسرک از توى جیبش یه شکلات درآورد و به دخترک من داد و گفت این هم براى تو. خوبه، کنجدیه. و ما تشکر کردیم و رفتیم. توى راه سوالات بى پایان دخترکم بى پاسخ موندن.. مامان شمسى دختر بود؟ با کى اومده بود پارک؟ مامان و باباش کجا هستن؟ چرا صورتش رو سیاه کرده بود؟... شکلات کنجدى توى دستم آب مى شد..

   + رضوان ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ فروردین ۱۳٩٥
نظرات ()

رها - بیست و نه

داریم بهش یاد میدیم براى چیزهایى که مال خودش نیست براى و کارهایى که معمول نیستند اجازه بگیره.. و دخترک هم به شیرین ترین روش ممکن این کار رو مى کنه.. میگه اجازه دارى با ماژیک رنگ کنم؟.. اجازه دارى ى ى به گلدون آب بدم؟.. اجازه دارى ى ى...

هر موقع دخترک چیزى رو به اصرار میخواست و به خاطرش به گریه متوصل میشد، مى گفتم حرفت رو باگریه نگو، درست صحبت کن و اگه ما گوش نکردیم تکرار کن حرفت رو تا ما انجام بدیم.. و حالا غیر از مواقعى که خوابش میاد، اونقدر خواسته ش رو تکرار مى کنه که ما شرمنده میشیم! و همیشه دوست داشتم اگر از چیزى خوشش نمیاد یا چیزى اذیتش مى کنه، اون رو ابراز کنه و مظلوم نباشه..اما فکر اینجاش رو نکرده بودم.. یک روز دیدم عروسکش رو مى زنه که دوستش ندارم.. و دروغ چرا، گاهی هم مادربزرگهاش رو زده که مثلا چرا بردنش دستشویى یا بهش گفتن به چیزى دست نزنه یا چیزی رو نخوره... دیگه نه واقعا تا این حد!!

هر چند وقت یک کارتون میشه مورد علاقه دخترک و اگر از صبح تا شب فقط یک قسمت رو ده بار هم ببینه ازش سیر نمیشه.. این کارتون دیدن به اینجا ختم نمیشه.. خیلى کارها رو از همون انیمیشن ها یاد مى گیره، شبها خوابش رو میبینه و خیلى وقتها هم قسمتهاى مختلفش رو براى دیگران تعریف مى کنه.. و در مهدکودک، همون کارگاه مادر و کودک هم براى دوستهاش تعریف مى کنه (و البته اونها هیچ ایده اى ندارن که دختر داره چى میگه).. یهو می بینى با هیجان داره براى دوستش که با چشمهاى گرد شده بهش خیره شده، تعریف مى کنه:ببعى چاقه همه ى کیکها رو خوووورد!

"یه کوچولو!".. مقاومت در مقابل این کلمات معنى نداره! .. بهش میگم الان وقت شکلات نیست.. میگه: یه کووچولو! .. میگم سرسره بازى بسه دیگه، بریم خونه.. میگه: یه ه ه کوچولووو! میگم باید برم، دیرم شده.. میگه یه کوچولو بمون.. یه کوچولوووو.. و چه چاره اى براى من مى مونه غیر از لبخند زدن و دل دادن به لذت هاى کوچک دخترک..

توى آشپزخونه که مشغول کار میشم، دخترک هم کوچ مى کنه کنار من.. به جاى اینکه توى اتاقش با اسباب بازیها سرگرم باشه، شروع مى کنه به کندوکاو در گلدون بنجامین.. و خالى کردن کشوى دستمالها.. و بیرون کشیدن قابلمه ها.. بهش میگم نمیخواى با عروسکهات بازى کنى؟ میگه چرا و مى دوه طرف اتاقش.. چند دقیقه بعد مى بینم گارى کوچیکش رو پر کرده از عروسک و داره مى کشدش به سمت آشپزخونه..

هروقت دخترک کلمات ناخوشایند رو در جایى که نباید، استفاده کرده، ما گفتیم آخ آخ و صورتمون رو جمع کردیم و اون با شیطنت نگاهمون کرده.. حالا ولى کار به جاهاى باریک کشیده.. یکهو مى بینى با یک ظرف اسباب بازى میاد، میگه برات غذا درست کردم.. میگم واااى خیلى ممنون و اداى خوردن رو درمیارم.. و اون غش غش مى خنده: غذاى پى پى اى بووود! حالا مگه میشه نخندید و جدى بود که دختر حد شوخیها رو یاد بگیره.. 

از گرد گیرى خیلى خوشش میاد و هر فرصتى که گیر بیاره، مخصوصا وقتهایى که کنار من در آشپزخونه مشغول بازیه، اسپرى تمیزکننده و دستمال بر میداره و حالا همه جا به قول خودش فیش فیش نکن، کى بکن! البته من هم از این حرکت استقبال مى کنم و جاى لکه ها رو روى دیوار ها و کابینت ها بهش نشون میدم.. اینجا هم شکلاتی شده.. اونجا هم جای انگشتهات از قبل مونده.. اینطرف هم لکه شده.. و اون با ذوق می افته به جون در و دیوارها.. کار کودک که میگن همینه؟!

توى ماشین بودیم و من غرق در افکار خودم، که دخترک گفت: مامااان ماشین آغالى (آشغالى).. گفتم آهان.. گفت: "بگو بله مادر! ماشین آغالى!" ..تا به حال متوجه این تکیه کلام خودم نشده بودم: "بله مادر!"

یک درخت کاج کوچیک جلوى در خونه ما هست که قدش از قد دخترک هم کوتاه تره. هر دفعه که از کنارش رد بشیم، دخترک میره سراغش، باهاش خوش و بش مى کنه و گاهى بغلش مى کنه. میگه: درخت کاج کوچیک دوست منه!

سوم اسفند ماه دخترک بیست و نه ماهه شد.. دو سال و پنج ماه.

   + رضوان ; ٥:٤٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ آبان ۱۳٩٤
نظرات ()

رها - بیست و هشت

رفته بودیم شهر بازى و از همون دور دخترک چرخ و فلک رو نشون کرده بود که سوار بشه. چند ماه قبل که اومده بودیم، غیر از قطار که من و باباش هم به زور خودمون رو توی صندلی ها جاداده بودیم و کنارش بودیم، دختر تقریبا هیچ وسیله دیگه ای سوار نشد.. ولی ایندفعه با ذوق به طرف چرخ و فلک کالسکه شکل که عمودی می چرخه رفت و کارت رو که کشیدیم خودش رفت به طرف ورودی و تنهایی سوار شد... وقتی چرخ و فلک می چرخید و دختر اطراف رو نگاه می کرد، احساس من و باباش وصف نکردنی بود.. احساس می کردیم بچه مون بزرگ شده.. من که حس اون مادرهایی رو داشتم که فرزندشون داره فارق التحصیل میشه و داره از بالای سن براش دست تکون میده!

کنارش نشسته بودم و اون با وسایل خودش مشغول بازی بود.. یکهو من رو نگاه کرد و گفت دیگه چه خبر؟!

همیشه میگن وقتی برای یه مدت سر و صدایی از بچه به گوش نرسه، حتما مشغول خرابکاریه.. حالا شده حکایت ما.. و حتی یک قدم جلوتر.. دخترک حتی جلوی روی ما هم شیطنت می کنه و برای اینکه کاری بهش نداشته باشیم، میگه: چشماتو خودت بگیر من کار بد مى کنم!

برای اینکه حرفهاش رو به نتیجه برسونه و به هدف هاش برسه، دخترک استدلال می کنه و بهانه های مختلف میسازه.. مثلا وقتی توی فروشگاه از یک شلوار خوشش اومده بود گفت: شلوار جدید بخریم، شلوارم کثیف شده! یا هنوز یکساعت نشده که از حموم اومده، میگه بریم حموم، موهام لکه شده! گاهی هم برای رسیدن به چیزهایی که می خواد نقشه می کشه.. مثلا به خاله ش میگه: کیفتو بده به علیرضا، حالا منو بغل کن! 

شبها، وقتی که دارم براش راستان و شعر می خونم تا بخوابه، یکهو هوس می کنه که من کنارش بخوابم. میگه بیا ایندا (اینجا).میگم من که اونجا جا نمیشم.. یکم بالشها وعروسکها رو جابجا می کنه و میگه: تختم بزرگه برات جا باز کردم! و من میرم خودمو کنارش جا میدم.. بعد از چند دقیقه میگه: تختم کوچیکه برو بیرون!

دور میز شام نشسته بودیم.. دخترک نگاهی به همه انداخت و پرسید: خاله لیلا شوهر کیه؟!

اتاق خودش رو از همه جا بیشتر دوست داره و با این سیستم زندگی که تقریبا هر روز صبح میریم و شب بر می گردیم، در طول هفته زمان کمی رو میتونه اونجا بازی کنه.. روزهایی که خونه باشیم، همه کارها باید اونجا انجام بشه.. میگه بریم اتاق من.. اتاق من خوبه!

امان از وقتی که دخترک بی حوصله باشه و شرع کنه اعتراض کردن به هر چیز ممکن.. بعضی چیزها قابل توضیح و حله، مثلا گرما و سرما یا روشنی و تاریکی... ولی مثلا وقتی ابر میاد جلوی خورشید و دخترک شاکی میشه: ابر جلوى خورشید نباشه ه ه (!!!) ما می مونیم و تلاش برای پرت کردن حواس دختر و امید به اینکه ابر حرکت کنه و بره!

سوم بهمن ماه دخترک بیست و هشت ماهه شد.. دو سال و چهار ماه.

   + رضوان ; ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٤
نظرات ()

رها - بیست و هفت

دخترک علاقه زیادی به همکاری توی کارهای خونه داره. مثلا برنج پاک کردن (پخش کردنش کف آشپزخونه)، تمیز کردن دیوارها (کف مالیدن به همه جا)، غذا درست کردن (خمیر بازی با مایه کتلت)... در آوردن لباسهای شسته شده از ماشین لباسشویی (جدا کردن و بوییدن همه لباسهای خودش)... و جدیدترین کار خونه مورد علاقه ش هم آب پرتقال گرفتنه.. این یکی رو ولی واقعا خوب انجام داد! نشونده بودمش روی کابینت و اون هم با حوصله نصفه پرتقال ها رو روی دستگاه آب پرتقال گیری با هر دو دست و با تمام زورش فشار می داد و نصفه نیمه پرتاب می کرد پشت سرش توی سینک ظرفشویی، و میرفت سراغ پرتقال بعدی... خیلی چسبید نتیجه زحمات دختر..

کبوتر بیا بشورمت..با آب سرد بشورمت!! معلوم نبود میخواد تلافی کدوم دفعه شسته شدن خودش با آب سرد رو سر کبوتری که پشت پنجره ما رو کثیف کرده بود و حالا روی پشت بوم خونه روبرویی نشسته بود، در بیاره!

در ادامه سوال کردن در مورد این از چى درست شده، کى درست کرده، سوال های جدیدی هم اضافه شدن.. وقتی درست کرده داده به کى؟ بعد اون چکارش کرده؟.... مثلا نون از چی درست شده؟ کی درستش کرده؟ داده به کی؟ کی خریدتش؟ بعد چیکارش کرده؟... تنها راه پایان دادن به سوالات بی انتها برگردوندن سوالها به خود دخترکه.. تو میدونی کی درست کرده؟ بعد چی شده؟... و بعد از سه چهارتا سوال همه میتونیم با موفقیت سر کارهامون برگردیم!

تا ما خودمون رو برسونیم، میره توی آسانسور و میگه: خداپز! (خداحافظ) من تنهایى میرم! ... این تلاش دختره که داره کم کم شیطون میشه و سعی می کنه مستقل بشه یا شاید عکس العمل ما رو در مقابل استقلالش بسنجه... و پیروزمندانه به قیافه ما که خودمون رو قبل از بسته شدن در پرتاب می کنیم توی آسانسور می خنده...

غش غش می خنده و میگه خود به خود میرم... "خود به خود" یه بازی جدیده که دخترک برای خودش کشف کرده.. از سرازیری ورودی پارکینگ تند تند پایین میره و کیف می کنه..

بیا این پوله رو بگیر، بیا توی اتاقم بازی کنیم!.... ناباورانه نگاهش کردم.. بهش گفتم عزیزم پول برای خرید کردنه، من همینطوری میام توی اتاقت، لازم نیست بهم پول بدی!... و باز هم تکرار شد.. در جواب پدر بزرگش که بهش گفته بود خسته شدم، بذار استراحت کنم بعد دوباره بالا و پایین می اندازمت، از جیبش الکی پول درآورد و گفت بیا این پول رو بگیر، من رو بنداز هوا! و باز هم.. و باز هم... ولی خوشبختانه پروسه پول پرداخت کردن درقبال خدمات دوستانه یکی دو هفته ای بیشتر ادامه پیدا نکرد!

دخترک با باباش بازی می کرد و عروسکش افتاده بود روی زمین، نزدیک خودش.. باباش گفت عروسکت رو بیار.. جواب داد شما بیار! چرا؟ جواب داد آخه سختمه!! ... و دفعه بعد دوباره یک عروسک دیگه نزدیک دختر بود و من براشون میوه آورده بودم.. عروسکت رو بیار.. جواب: شما بیار! آخه من سیب دستمه!!   ... مسئولیت این همه راحت طلبی و استدلال رو من یکی که قبول نمی کنم!

از دو ماه پیش برای تشویق دخترک در ازای کارهای خوبش توی یک دفترچه مربع شکل کوچیک به انتخاب خودش برچسب می چسبونیم و اون کار خوب رو می نویسیم و تصویرش رو هم می کشیم که برای خودش مفهوم باشه.. مراحل انتخاب و چشبوندن برچسب خیلی برای دختر هیجان آمیزه و هربار کلی ذوق می کنه.. گاهی هم با هر آفرین که می شوه سریع میگه: برچسب بده! کار خوب کردم!

بابای دخترک گاهی از سر دوست داشتن بیش از اندازه بهش میگه اینقده شیرین حرف نزن، گازت میگیرم ها! دخترک هم کم نمیاره و میگه همین الان گاز بگیر! ... این یکی دستم رو هم گاز بگیر!!  ...بعضی وقتها موقع لباس عوض کردن توی شکم نرم دختر فوت می کنم و اون ریسه میره.. و میگه: بازم! بازم فوت کن! و اون موقع من هم نمیتونم نخندم..

اسم خیلی از حیوونها رو می دونه و درست تلفظ می کنه..ولی چندتا اسم هست که دوست ندارم حالا حالاها درستش رو یاد بگیره... هشگگ (خرچنگ).. کزوزوئک (کفشدوزک).. پنگوئنگ (پنگوئن)... دلم ضعف میره وقتی اینها رو میگه..

شَخِبیــــــــر! دخترک قبل از خواب به دیگران شب به خیر میگه و باهم میریم که پیدر پیسر (قصه های من و بابام) بخونیم و بعد هم پریای شاملو، کامل، نه از حفظ، که از توی موبایل من حتما (اگر موقع خوندن شعر موبایل دستم نباشه قبول نیست، دادش در میاد که از حفظ نخووون!) .. شخبییییر!

سوم دی ماه دخترک بیست و هفت ماهه شد.. دو سال و سه ماهه.

   + رضوان ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
نظرات ()

رها - بیست و شش

یک شب وقتی که وسایلمون رو جمع کرده بودیم تا از خونه مادربزرگ دخترک برگردیم، پدربزرگش گفت داری میری؟ پیش ما نمی مونی؟ و دخترک بزرگانه ترین جواب ممکن رو داد: خوابم میاد.. زودى بر میگردم!

این بار عموی دخترک که دانشجوی شهر دیگه ای هست، با یکی از دوستهاش اومده بود، و این تنوع جالبی بود برای دختر.. توی خونه راه می رفت و به هر بهانه ای اون بنده خدا رو صدا می کرد و ازاتاق بیرون می کشیدش... دوست عمو علی، بیا کتاب من رو بیین! دوست عمو علی، لفتن (لطفا) عروسکم رو از بالای کمد میدی؟ دوست عمو علی ی ی، بیا غذا بخور!

میخواستیم اسپیلیت رو روشن کنیم که خونه گرم بشه.. دخترک اومد به کولر گازی نگاهی انداخت و گفت: می خوای روشن کنی؟ خدا کنه بوى بد نیاد!!  خدا می دونه این کلمات رو کجا شنیده و چرا فکر کرده الان باید استفاده شون کنه!

بعد از چهار پنج ماه که پسرک همکلاسی کارگاه مادر و کودک محبتش رو با دست گرفتن و ناز کردن سر دخترک و تلاش برای همبازی شدن با اون نشون داد و دختر هم طاقچه بالا گذاشت، بالاخره با پرهام دوست شد و حاضر شد توی بازی ها دستش رو بگیره و در اتاق کاردستی کنار هم بشینن.. یک وقتها هم یکهو وسط عمو زنجیرباف خوندن حلقه بازی رو ول می کردن و شروع می کردن با هم سر و کله زدن.. اوج محبت دخترک این بود که یک روز عروسکی رو که با خودش به کلاس برده بود رو به زور به پرهام داد.. والبته سی ثانیه بعد ازش پس گرفت! 

دخترک تمام مدت دنبال همبازی می گرده.. با من بازی می کنی؟ بیا بازی کنیم... بهش گفتم الان دارم غذا می خورم.. چند ثانیه ای نگاهم کرد و گفت غذات تموم شد؟ بازى کنیم!! یک بار دیگه هم تازه از سر کار اومده بودم و در جوابش گفتم: خسته ام، پام درد مى کنه.. اون هم روی پامو بوس کرد و گفت خوب شدى؟  گفتم بــــــــعله.. بلافاصله گفت پس بریم بازى کنیم!

یک روش جدید دخترک برای دعوت ما بهرای همراه شدن باهاش: میخواى که ه ه بریم توی اتاق من؟! میخوای که ه ه شیر کاکائو بخوریم؟....می خوای که ه ه ه بازى کنیم؟!

تاب تاب عبازى! اونقدر دخترک توی سبد لباسها نشست و ما و پدربزرگ و مادر بزرگش رو وادار به تاب دادن کرد تا پدربزرگش توی خونه شون یک میله بارفیکس و تاب نصب کرد.. و حالا به قول دختر "تاب تاب عبازی" بازی نکن، کی بازی کن!

دخترک نسبت به محیط اطرافش بسیار حساسه.. چه از بیرون صدای بوق ماشین بیاد و چه صدای بال کبوتر از توی بالکن، براش توضیح میخواد.. این چیه مامان صداى چى بود؟ اون چى بود؟ و من از دلایل به صدا دراومدن یخ ساز فریزر گرفته تا عطسه همسایه توی راهرو و آژیر کشیدن یک ماشین صدها متر اونطرفتر رو شرح میدم!

یک روز جلوی در خونه منتظر آژانس بودیم و دخترک مشغول تماشای غذا خوردن پرنده ها از روی زمین.. یکدفعه گفت: گنجشکااا، نمیگین بارون میاد؟ نمیگین برف میاد؟ .... نتیجه هر شب خوابوندن دخترک با شعر پریا همین میشه!

این روزها مثل دوتا رفیق قدیمی میشینیم و باهم خاطره تعریف مى کنیم..! دخترک میگه: یادته رفته بودیم شمااال، کنار دریا پاهامون خیس شد؟ ... یادته ه ه گربه رو ناز کردم گربه گفت میو؟... یاااادته کبوتر از پنجره اومده بود توی آشپزخونه بابا گرفتش من نازش کردم؟...

بریم پارک میلت! و بعد از اینکه واقعا رفتیم پارک ملت و بین اون همه گل و درخت دخترک هنوز می گفت بریم پارک میلت، تازه فهمیدیم منظور فقط زمین بازیه، و فرقی نمی کنه که پارک توی خیابون ولیعصر باشه یا سر خیابون خودمون! زمین بازی با تاب و سرسره میشه پارک میلت!

بالاخره دورانی که منتظرش بودم شروع شد...دوران سوالات بی پایان... دخترک می پرسه و من حاضرم تا ابد بهش جواب بدم... از همه بیشتر، اینو کى درست کرده؟ این از چى درست شده؟ .... چشم از چی درست شده؟ ..می مونم بگم از سلول و یا از عنبیه و زجاجیه!! ماه از چی درست شده؟ .. می مونم بگم از خاک و سنگ و یا بیگ بنگ تئوری رو توضیح بدم!! آدما رو کی درست کرده؟ گربه رو چی؟ خونه رو کی درست کرده؟ سقف چی؟ اتاق من رو چی؟ .....

دخترک سوم آذرماه بیست وشش ماهه شد.. دو سال و دو ماهه..

   + رضوان ; ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
نظرات ()
← صفحه بعد