جایی همین نزدیکی

حيوانات محبوب من..(قسمت اول)!

وقتی 5-6 ساله بودم دوتا مرغ عشق داشتیم.. الان تنها چیزی که ازشون یادم میاد یک قفس کوچیکه، که آخر راهرو به دیوار وصل شده بود.. سرنوشتشونم نمی دونم چی شد...
دوم، سوم دبستان که بودم، یک روز مامانم با دو تا جوجه اومد خونه.. یکیشون زرد و خوشگل بود و یکیشون قهوه ای و نه چندان خوشگل..من و خواهرم مائده هر دو دوست داشتیم جوجه زرده رو صاحب باشیم.. مائده جیغ و داد راه انداخت و مامان وساطت کرد که: حالا اینو بده به مائده، بعدا یکی دیگه برات می خرم... چند وقت بعد وقتی که جوجه ها رو برده بودیم پشت بام هوا خوری، یک کلاغ اومد وجوجه زرده رو برد... جوجه من ولی موند. معمولاً این جوجه ماشینی هایی که می فروشند جوجه خروس هستند که چون تخم نمی گذارند فایده خاصی برای مرغداریها ندارن.. جالب اینجاست که جوجه من مرغ بود. یک مرغ رسمی حنایی که روز به روز بزرگتر می شد.. اسمشو گذاشته بودم قدی.. خونش توی بالکن بود و شبها توی یک گلدان خالی می خوابید.. گاهی هم وقتی در باز می موند، توی اتاقها سرک می کشید و برای تفریح برگ گلدون ها رو نوک می زد و می خورد.. اون روز هیچ وقت یادم نمی ره؛ یکی از اون روزهایی بود که مامان می خواست باکن رو تمیز کنه، و قدی تبعید شده بود به قفسش و گذاشته بودیمش توی حمام که جایی رو کثیف نکنه...وقتی از مدرسه اومدم یک راست رفتم بهش سر بزنم... دیدم یک چیز گرد قهوه ای رنگ توی قفسشه.. مونده بودم آخه کی توی قفس سیب زمینی گذاشته؟! که فهمیدم قدی خانوم دیگه بزرگ شده و تخم گذاشته... از اون روز به بعد قدی هر روز تخم می گذاشت.. تخم مرغهای رسمی قهوه ای رنگ..
قدی عادت داشت موقع آب خوردن یکی از پاهاشو میگذاشت لبه ظرف آب.. چند بار ظرف آبش برگشته بود و ریخته بود زمین.. یک بار هم یک آقای عصبانی از پایین زنگ زد و شاکی بود که وقتی از زیر بالکن رد می شده روی سرش آب ریختیم.. قدی کار خودشو کرده بود! دیگه از اون به بعد توی ظرف آبش یک سنگ بزرگ گذاشتیم که سنگین بشه و برنگرده.
خاله مریم اینا یه جوجه خروس سفید رنگ داشتند که از دستش ذلُه شده بودند و دادنش به ما.. اسمشو گذاشتیم قوقولی! قدی زیاد رابطه اش با اون خوب نبود.. نوکش می زد و قلدری می کرد.. قوقولی هم که حساب کار دستش اومده بود اصلأ دور بر اون نمی گشت..
بالأخره قوقولی هم بزرگ شد و کم کم شروع کرد به تمرین آواز! اون اولها صداهای خنده داری از خودش در می آورد، ولی بعد راه افتاد.. آواز خواندن خروس بینوا همان و سرازسر شدن آب و دمپایی و غیره (توسط همسایه ها) به سر و کله اش همان! یک بار هم عمو حمید نوکشو با نخ بسته بود... خیلی دلم براش می سوخت.. آخه مظلوم بود حیوونکی..
یه روز بابا یک جعبه میوه خالی آورد خونه و قدی و قوقولی رو گذاشت توش. گفت می برمشون پیش یکی از دوستهام که باغ داره. هر وقت که خواستی هم دوباره برات میارمشون...
دیگه هیچوقت مرغ و خروسم رو ندیدم..

امشب دیگه خیلی زیاد شد.. بقییش باشه برای فردا.

   + رضوان ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ دی ۱۳۸۱
نظرات ()