جایی همین نزدیکی

حيوانات محبوب من.. (قسمت دوم)!


اگه بخوام جريان کبوتر سفيده، (که سر بالهاشو قيچی کرده بوند و افتاده بود توی کوچه و بالأخره يه روز خوب شد و آزادش کرديم که بره) یا جريان گربه راه راهه، (که پسر همسايه گرفته بودش و من آوردمش خونه و هر جا می رفتم دنبالم می اومد و با خودمون برديمش مسافرت و اونجا ولش کرديم که بره به زندگيش برسه) و یا جریان بچه قورباغه ها (که توی مسافرت از یه دریاچه گرفته بودیم، و من مراحل رشدشونو بررسی میکردم تا پا در آوردند و عکسشونو می کشیدم..) رو بگم، اونوقت خيلی طولانی می شه و به سريال تبديل می شه.. همه اينها البته مال هفت هشت سال پيشه.. پس ميريم سر اصل مطلب، که جريانات پرنده هاست:

بهار سال ۷۴ بود فکر می کنم.. رفته بوديم کرج خونه داييم. اونها يک پاسيو پر از گل و گياه داشتند و پر از قفس پرنده.. زن داييم قفس يه فنچ رو نشونم داد و گفت که اين تازه زنش مرده.. قبلاْ اينا توی پاسيو آزاد بودند.. من که عاشق انواع جونور بودم، کلّی برای پرنده کوچيک ابراز احساسات کردم و زن داييم گفت که می تونم اونو با خودم ببرم... وای که چقدر خوشحال بودم..
فينچ رو آورديمش خونه.. من اصرار کردم که چون اين قبلاْ آزاد بوده، اجازه بدين اينجا هم آزاد باشه.. ديگه از اون به بعد در قفس "آقا جی جی" باز بود.. دو سه روز بعد بابا يه فينچ ماده هم خريد که جی جی زياد غصه نخوره.. اسمشو گذاشتم جينا.. بدن جينا سفيد بود و نوک و پاهاش قرمز. جی جی ولی ابلق بود (جلوی بدنش سفید، پشتش قهوه ای، بالهاش هم سیاه بودند با خالهای سفید). روز اول بر خورد این دوتا خیلی جالب بود. جینا که باورش نمی شد قفسی با در باز هم می تونه وجود داشته باشه، همون جا مونده بود و جی جی هی صداش می کرد، می رفت توی قفس و می اومد بیرون که بهش نشون بده چطوری باید آزاد باشه.. بیچاره خیلی سعی می کرد با جینا دوست بشه.. جینا هم براش کلاس میگذاشت و نمیذاشت زیاد نزدیکش بشه.. بالاخره بعد از ساعتها جینا خانوم رضایت دادن و اجازه دادن آقا جی جی کنارش بشینه...
یک گوشه اتاق پذیرایی، پیش گلدونها، یه سفره سفید رنگ کوچیک انداخته بودیم و قفس روی اون بود. چون آب و غذاشون همونجا بود، پرنده ها یاد گرفته بودند که "کارهای ضروری" شونو همونجا بکنند و جای ديگه ای رو کثيف نکنند.. تماشای زندگيشون از نزديک و به طور طبيعی يکی از جالبترين تجربيات زندگيم بود.. اوايل شبها توی قفس می خوابيدند.. بعد براشون چوب باریک و پنبه گذاشتيم و اونا باهم يه لونه خوشگل درست کردند.. تا اينکه يک روز ديديم از جينا خبری نيست.. توی لونشون پيداش کرديم که روی چند تا تخم نشسته بود.. ديگه اون دوتا شيطونی يا دشون رفته بود و به نوبت روی تخم ها می نشستند.. ۲۰ روز بعد اونا مادر و پدر شده بودند.. جوجه کوچولو اولش خيلی بي ریخت بود ، ولی با تلاش شبانه روزی جی جی و جينا، کم کم کرک و بعد پر در آورد و حتی ياد گرفت که پرواز کنه..چه صحنه های با شکوهی...
يکی از کار های ديدنيشون حمام گرفتنشون بود.. توی ظرف آبشون می رفتند و يه عالمه آب می پاشيدن اطراف ودر آخر تميز می شدند..
بعد ها باز هم جی جی و جينا بچه دار شدند.. چند تايی شون هم تلف شدند ولی به طور متوسط جمعيتشون شده بود ۸ تا.. همشون اسم داشتند و تک تکشون رو از روی قيافشون می شناختم.. همه می گفتند که اينا همشون مثل همند.. ولی من فرق بينشونو راحت تشخيص می دادم.. هر کدوم حتی اخلاق مخصوص به خودشونو داشتند.. ديگه واسه خودم يک پا پرنده شناس شده بودم!
یه روز بابا یه مرغ عشق سبز آورد خونه.. می گفت از سر کار که بر می گشته، یکدفعه اومده نشسته جلوی پاش.. اون تنها بود و با فینچ ها دوست شده بود.. حتی گاهی هم سعی می کرد صدای آواز اونها رو تقلید کنه...!
يک سال و خرده ای می گذشت که جی جی (که ديگه پدر بزرگ شده بود) مرد.. چند وقت بعد اسباب کشی داشتيم و مجبور شديم همه پرنده ها رو توی قفس بندازيم.. ديگه توی خونه جديد هم اجازه نداشتم آزادشون کنم.. خيلی دلم براشون می سوخت.. سه ماه بعد از اين اسباب کشی، قرار شد به يک مسافرت خيلی طولانی به يک جای خيلی دور بريم... پرنده ها رو نمی تونستم با خودم ببرم.. بچه های فاميل هر کدوم اصرار می کردند که يکی دو تا از پرنده ها رو به اونها بدم... ولی من که دلم نمی اومد... پرنده های من آزاد به دنيا اومده بودن و بزرگ شده بودند.. بايد آزاد هم زندگی می کردند.. می دونستم زير دست بچه های فاميل، توی قفس زياد دووم نميارن.. يکی از همون روزای آخر قفسشونو گذاشتم توی بالکن و درشو باز کردم.. اولش بيرون نمی اومدن.. بعد که کم کم بيرون اومدن، می خواستن بيان تو خونه.. در رو بستيم که نيان.. يکی يکی رفتن.. ديگه نمی تونستم نگاهشون کنم.. فقط نشستم و گريه کردم.. از دور و بر خونه هم نمی رفتند.. از پنجره ديدمشون.. ولی ديگه توی چند تا ساختمون و اين همه پنجره، پنجره ما رو نمی تونستند پيدا کنند.. خيلی گريه کردم.. ولی اونها آزاد بودند و اين بهترين چيز بود...

   + رضوان ; ۱:٤٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ دی ۱۳۸۱
نظرات ()