جایی همین نزدیکی

از خود بيگانگی...!

امروز یک کم دلم گرفته بود... همه می گن عصر جمعه ها دلگیره ولی به نظر من اصلاً اینطور نیست.. کاملاً به خود آدم بستگی داره.. شاید هم یک نوع تلقین باشه.. آخه یه زمانی بود که من یکشنبه ها تعطیلی داشتم.. اونوقت جمعه ها هم جزو روزهای معمولی بودند و به جاش یک شنبه ها یک کم بگی نگی دلم می گرفت!! خرافات چه کارهایی که نمی کنه!
دبستانی که من می رفتم دو شیفته بود. (البته توی اون دوران فکر می کنم اکثر مدارس همینطور بودند..). ما بعد از ظهری بودیم و شیفت صبح دبیرستانیها بودند. وقتی ما می رسدیم مدرسه، درست همون موقعی بود که دبیرستانیها تعطیل می شدند و از مدرسه بیرون می رفتند.. اون زمان فکر می کردم که دبیرستانیها چقدر بزرگ هستند.. هم خیلی بلند قد تر از ما بودند، و هم رفتارشون خیلی با ما فرق داشت؛ اونها خیلی بزرگتربه نظر می رسیدند..مثل خانوم معلمها!.. انگار که بینمون قرن ها فاصله بود.. اون موقع ها حتی توی فکرم هم نمی گنجید که خودم هم یک روز دبیرستانی بشم... اوایل دبیرستان که بودم، کنکور به نظرم چیز خیلی دور و بی خطری می اومد که حالا حالا ها با من فاصله داشت.. بچه های سال آخر رو که می دیدم چطور نگرانند و چطور عاقلانه و بزرگانه (!) با هم صحبت می کنند، به نظرم می اومد که هنوز خیلی راه دارم تا مثل اونها بشم...
دبیرستانی که شدم، هیچ احساس بزرگی نمی کردم.. هنوز خودم بودم و ورود به دبیرستان هیچ اتفاق خارق العاده ای در روند زندگیم نبود! دوستهام هم مثل خودم "بزرگ" نبودند.. ما همون بچه ها بودیم که فقط یه خرده بیشتر می فهمیدیم دور و برمون چه خبره..
حالا که دبیرستانیها رو می بینم، به نظرم خیلی بچه میان (توهین نشه البته، منظور خاصی ندارم!)... غرق هستند در محیط اطرافشون و حلقه های دوستهاشون.. بزرگ و کوچیک نداره، دبستانی و دبیرستانی، همشون بچه مدرسه ای هستند!
هنوز هم فکر نمی کنم خیلی "بزرگ" شده باشم.. ولی یه فرقهایی رو حس می کنم.. یک فاصله ای بین دنیای من و دنیای اون موقعها افتاده.. نمی دونم چند سال دیگه راجع به این مرحله از زندگی خودم چه نظری خواهم داشت.. باز هم اسم این مرحله رو بچگی خواهم گذاشت یا نه.. راجع به رضوان الآن چه فکری خواهم کرد؟ اونقدر عوض میشم که با حالای خودم احساس بیگانگی کنم؟.. می دونم که هر لحظه از زندگیم یه تغییر هر چند کوچیک در من بوجود میاره.. ولی این رو هم می دونم که خود وجودی آدم یه جورایی همیشه ثابته.. گاهی خود آینده ام رو یکی دیگه می بینم، و دوست دارم توی یادداشتهام از طرف خود الآنم بهش سلام برسونم!!
انگاری امشب دچار از خود بیگانگی شدم..!
سلام به رضوانی که یک عالمه سال بعد این یادداشت رو می خونه..!

   + رضوان ; ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸۱
نظرات ()