جایی همین نزدیکی

امروز هم گذشت..

سلام.
ساعت الان ۲ نصفه شبه.. باد بین ساختمونهای مجتمع می پیچه و صدایش یک کم وحشتناکه.. گاهی هم صدای ماشينی مياد که اون پايين از خيابون رد ميشه.. و باز هم صدای باد.. انگار میخواد به زور وارد خونه ها بشه...
امشب هم باز دیر می خوابم. بعضی شبها اینجوریه.. دوست دارم هر کاری بکنم غیر از خوابیدن.. اون هم درست موقعی که کوچکترین صداهایی که در طول روز حتی قابل تشخیص نیستن ‌تبدیل میشن به بلند ترین صداها... حتی صدای راه رفتن هم می شه يک معضل بزرگ!
دیشب تا ساعت ۳:۳۰ صبح با ليلا بيدار بوديم و داشتيم وبلاگ ميخونديم و صحبت می کردیم (شب مونده بودم خونشون)... عمه زری صبح می گفت اگر اين دخترا رو يک هفته هم با هم توی يک اتاق در بسته تنها بذاری باز هم وقتی بيان بيرون حرف دارن که با هم بزنند...!
باد گاهی شيشه های پنجره اتاقمو تکون ميده.. پنجره اتاقمو مثل قاب عکسی ميبينم که منظره اش به تدريج تغيير رنگ ميده.. ولی طرح اصلی هميشه ثابته... روزی چندين بار اين تصوير رو از قاب پنجره ام نگاه ميکنم و باز اين طرف خودم هستم و اطاقم و ديوار های هميشگی... اون بيرون آدمها ميان و ميرن... هرکدومشون برای خودش دنيايی داره... جالبه برام.. هرکی دنيا رو از ديد خودش می بينه..
يک ماه و نيم ديگه مونده که من هم از اين روزمرگی و تکراری بودن زندگيم بيرون بيام.. هميشه ورود به محيط های جديد برام جالبه.. و البته اولش هميشه کمی مضطربم.. شايد اين رشته و اين دانشکده اون چيزی نباشه که من هميشه می خواستم و به خاطرش تلاش می کردم.. ولی ديگه به جايی رسيدم که ديگه نوع تغيير توی يکنواختی زندگيم اهميتش برام کم شده.. حالا ديگه خود تغيير مهمه.. از سکون و يکنواختی بدم مياد. از مفيد نبودن و پيشرفت نکردن می ترسم... گاهی احساس ميکنم ديگه خودم نيستم.. خب بسه ديگه.. فقط يک ماه و نيم ديگه مونده. بايد اميدوار بود!
قبلا فکر می کردم که خودم مسیر و مقصد شنا کردن رو تعيين ميکنم.. حالا کم کم داره باورم می شه که اينطور نيست و اين جريان آبه که ما رو با خودش به اون جايی که ميخواد می بره و تنها کاری که می تونم بکنم اينه که مواظب باشم غرق نشم...

شب به خير.
خوب بخوابی..

   + رضوان ; ٢:٤٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ دی ۱۳۸۱
نظرات ()