جایی همین نزدیکی

سرما خورده خوابالو!


سلام.
این چند وقت که هوا خیلی سرد شده بود و هر کسی رو می دیدی یا یک دستمال دستش بود و مرتب عطسه می کرد و یا با چشمای پف کرده و بینی قرمز بود و صداش گرفته بود، من کلّی کیف می کردم و ذوق می کردم که چقدر بدن قوی ای دارم که بین این همه سرماخورده هیچیم نشده! تازه یک عالمه هم اظهار فضل می کردم که فلانی به خودش نمی رسه و بدنش ضعیفه و کلّی از این حرفا.. حالا می بینم مثل اینکه سرما خوردگی شوخی بردار نیست! شتریه که در هر خونه ای می خوابه! دو روزه که یک سرمای درست و حسابی خوردم.. گلو درد و سایر مخلفات هم که البته شاملش می شن.. حال و حوصله هیچچ کاری رو نداشتم.. حتی نوشتن..
فقط دلم می خواست بخوابم و استراحت کنم.. تازه برای این کار توجیه علمی هم پیدا کردم: دکترا می گن بهترین راه در مان سرماخوردگی استراحته! ولی از شانس خوب من این دو روزه همش مهمون داشتیم..
خب دیگه دیر وقته.. همه خوابیدن.. چون مهمون داریم خواهرم هم اتاقش واگذار شده و تبعید شده اینجا، به اتاق من.. الآن دیگه فکر کنم داره پادشاه ده دوازدهم رو خواب می بینه!
این چند وقت هم که هوا شروع کرده به گرم شدن و انگار نه انگار که زمستونه! به نظرم هوا یک مقدار حواس پرتی گرفته.. نه به اون برفهای آنچنانی پاییزش، نه به آفتاب این روزها!
ولی خداکنه باز هم برف بیاد.
آخه من هنوز برف بازی نکردم..

شب به خیر..
خوب بخوابی..

   + رضوان ; ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ دی ۱۳۸۱
نظرات ()