جایی همین نزدیکی

شعر و حقايق و جوانی و ...


مامان يک دفتر داره که از سالها پيش شعرهايی رو که دوست داشته، توی اون نوشته. ازهمون بچَگی گاهی بعضی از اونها رو برام می خوند.. ولی اون موقعها زياد نمی فهميدم که معنيشون چيه.. (البته منظورم اين نيست که حالا خيلی می فهمم!).. گاهی هم حوصلم سر می رفت و همش يواشکی به دفترش نگاه می کردم ببينم چقدر از شعره مونده و کی تموم می شه! از بين همه اون شعرها يکی بود که لحنشو دوست داشتم، ولی مشکل اين بود که خيلی طولانی بود و از وسطهاش که می شد ديگه گوش نمی دادم.. هی در و ديوارو نگاه می کردم تا خوندن مامان تموم شه! چند وقت پيش که حدود ۱۰۰ تا پنجره از وبلاگها باز کرده بودم و داشتم به هرکدوم يه نگاه سرسری می انداختم، يکدفعه اين شعر رو ديدم.. انگار که یک خاطره قدیمی زنده شده باشه.. نمی دونم توی کدوم وبلاگ بود.. اونجا هم کامل نخوندمش.. ولی همون باعث شد که برم سراغ مامانم و ازش دفتر شعرشو بخوام.. ديشب که کامپيوترم رفته بود مرخصی، سرمو با اون دفتر گرم کردم.. اون شعر رو دو-سه بار خوندم.. بعدش حيفم اومد اينجا ننويسمش.. شايد قبلاْ خونده باشيدش.. یک کم هم طولانیه.. ولی به هر حال ارزش دوباره خوندنو داره:


طی شد این این عمر تودانی به چه سان؟
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصیر من است و خودم می دانم
که نکردم فکری
که تعمق ننمودم روزی، ساعتی یا آنی
که چه سان می گذرد عمر گران
کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیاط
همه گفتند که تا بچه ست
بگذارید بخندد شادمان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست
بایدش نالیدن
من نپرسیدم هیچ
که پس از این ز چه رو
نتوان خندیدن
نتوان فارغ و وارسته زغم
همه شادی دیدن
همچو مرغی، هر زمان بال گشودن
سر هر بام که شد خوابیدن
من نپرسیدم هیچ
که پس از این ز چه رو
بایدم نالیدن
هیچ کس نیز نگفت، زندگی چیست، چرا می آییم
بعد از این چند صباح
به چه سان باید رفت؟ به کجا باید رفت؟
با کدامین توشه، به سفر باید رفت؟
من نپرسیدم هیچ
هیچ کس نیز نگفت
کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
بعد از آن من نفهمیدم باز
که چه سان عمر گذشت
لیک گفتند همه، که جوان است هنوز
بگذارید جوانی بکند
بگذارید که خوش باد دلش
بگذارید جوانی بکند، بهره از عمر برد،
بعد از این باز اورا عمری هست
یک نفر بانگ بر آورد که او، از هم اکنون باید، فکر آینده کند
دیگری آوا داد، که چو فردا بشود، فکر فردا بکند
سومی گفت همانگونه که دیروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنین فردایش
با همه این احوال
من نپرسیدم هیچ
که چه سان دی بگذشت
من نیاندیشیدم
به چه ترتیب جوانی بگذشت
آن همه قدرت و نیروی عظیم
به چه ره مصرف گشت؟
نه تفکَر، نه تعمَق و نه اندیشه ای لیک
عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی
چه توانی که ز کف دادم مفت
من نفهميدم و کس نيز مرا هيچ نگفت
قدرت عهد شباب، می توانست مرا تا به خدا پيش برد..
ليک بيهوده تلف گشت جوانی هيهات..
آن کسانی که نميدانستند، زندگی يعنی چه، رهنمايم بودند
عمرشان طی می گشت، بی خود و بيهوده
و مرا می گفتند، که چو آنها باشم
که جو آنها دائم، فکر خوردن، گشتن، فکر تامين معاش،
فکر ثروت باشم، فکر يک زندگی بی جنجال، فکر همسر باشم
کس مرا هيچ نگفت "زندگی ثروت نيست"
"رندگی داشتن همسر نيست"
زندگانی کردن، فکر خوردن و غافل زجهان بودن نيست
من نفهميدم و کس نيز مرا هيچ نگفت
که صد افسوس که چون عمر گذشت
معنی اش می فهميم
حال می پندارم، هدف از زيستن اين است رفيق:
من شدم خلق که با عزمی جزم، پای از بند هواها گسلم
پای در راه حقايق بنهم، با دلی آسوده
فارغ از شهوت و آز و حسد و کينه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و زهد
در ره کشف حقايق کوشم
باده جرات و اميد و شهامت نوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
ره حق پويم و حق گويم و حق گويم
آنچه آموخته ام، بر دگران نيز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعله خويش،
ره نمايم به همه، گرچه سراپا سوزم
من شدم خلق که مثمر باشم
نه چنين زائد و بی جوش و خروش
عمر بر باد به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت
معنی اش می فهمم
حال من می فهمم
کين سه روز از عمر، به چه ترتيب گذشت:
کودکی بی حاصل، نوجوانی باطل، وقت پيری غافل
به زبانی ديگر..
کودکی در غفلت، نوجوانی شهوت، در کهولت حسرت...

تمام شد!

راستی، اسم شاعرش رو نمی دونم.. اگر می دونستيد لطفاْ به من هم بگيد..

   + رضوان ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۱
نظرات ()