جایی همین نزدیکی

کلاه قرمزی و فرهنگ عطسه کردن در اجتماع!


با دوتا از دوستهای قدیمی می خواستیم بریم سینما. مطمئن بودیم که اون سینما فیلم "سیندرلا" رو اکران می کنه. ترافیک بود و کمی دیر رسیدیم. مسئول گیشه یک خانم بود. دوستم با عجله بهش گفت لطفاً 4 تا بلیط برای فیلم "سیندرلا".. که یکدفعه جیغ و داد خانم گیشه دار بلند شد که: مگه شماها نمی بیننین؟! سردر سینما رو نگاه نکردین؟ این همه پوستر دیوارو ندیدین؟ اینجا فیلم کلاه قرمزیه...! مرضیه که جا خورده بود گفت خب از همون 4 تا بدین!..
من که تازه فهمیده بودم چه خبره شروع به قر زدن کردم که نمی خوام کلاه قرمزی ببینم.. بچه ها که سعی می کردند برای حفظ آبرو من رو ساکت کنند، به زور منو کشوندن توی سالن سینما... چون فیلم شروع شده بود دیگه ادب به خرج دادم و نشستم. هر چقدر که از فیلم می گذشت بیشتر برای خودم متأسف می شدم که اونجا هستم! (با معذرت از اونهایی که این فیلم رو دوست دارن!).
وسطهای فیلم بود که دیدم پسربچه پنچ – شش ساله ای که با مامان و باباش در ردیف عقب ما نشسته بودند، درست پشت سرم وایساده و به جای پرده سینما زل زده به من! نمی دونم شباهتی بین من و کلاه قرمزی پیدا کرده بود، یا دوست داشت کشف کنه برای چی دارم زیر لب قر می زنم.. چند بار نشست و دوباره بلند شد وایساد.. سرما خورده بود و مرتب عطسه می کرد.. اون هم درست کنار گوش من.. کلافه شده بودم.. می خواستم همون موقع بر گردم و براش توضیح بدم که " وقتی عطسه می کنی باید حداقل دستتو بگیری جلوی دهنت، که ویروسهای سرماخوردگیت توی هوا پخش نشه و دیگران هم مریض نشن و ...." تا اومدم به طرفش بر گردم سخنرانیمو شروع کنم، موسیقی فیلم جذاب و دیدنی شروع شد! اونقدر سر و صدا بود و صداش بلند بود که دیگه پسرک نمی تونست صدامو بشنوه! من هم از خیرش گذشتم، جمع و جور تر نشستم، وسعی کردم دو باره به صفحه سینما نگاه کنم.. داشتم فکر می کردم چرا بعضی پدر مادر ها چیزهای به این سادگی رو به بچه هاشون یاد نمیدن.. دستمالی در دست داشتن موقع سرماخوردگی.. اگه این چیزا رو جزو مسائل تربیتی بچه نمی دونن، پس چی به اونها یاد میدن...؟
اواخر فیلم که شده بود، دیگه بچه ها توی سینما حوصلشون سر رفته بود و چند تا شون دنبال هم می دویدند و بازی می کردند! توی ردیف بغلی هم شنیدم یه دختر کوچولو به مامانش می گفت: خسته شدم مامانی پس کی می ریم خونه؟! و در عوض بزرگترهایی که به بهانه بچه ها اومده بودند، با هیجان این فیلم جذاب و هیجان انگیز(!) رو تعقیب می کردند...
بالأخره اتنظار من هم به پایان رسید و فیلم تموم شد.. هنوز داشتم با ذهنم کلنجار می رفتم که چطور می شه بعضی مادر و پدر ها مسائلی به این سادگی رو به بچه یاد ندن... که یک نفر پشت سرم عطسه کرد.. پدر همون پسر بچه بود.. جواب سوالم رو گرفته بودم...!

   + رضوان ; ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ دی ۱۳۸۱
نظرات ()