جایی همین نزدیکی

من٬ کامپيوتر٬ و عدس پلو!


سلام.
این من نیستم که الآن دارم می نویسم، بلکه یک آشپز بسیار ماهره، که امروز وقتی داشت برای اولین بار در عمرش عدس پلودرست می کرد، از بس هول بوده که ریختن عدسش دیر نشه، یادش رفته روغن توی غذا بریزه.. و آخرش دیده قیافه غذا یک مقدار کمی غیر عادی شده.. و دیگه این داستان ادامه نداره...!
نمی دونم چرا مامان تازگیها اینقدر نگران " کار" یاد گرفتن منه! یک مقدار که اقامت من پای کامپیوتر طولانی میشه، مامان دیگه بهم چشم غره می ره.. بعد که میبینه من به روی خودم نمیارم، می گه دختر پاشو یک کم راه برو، قدم بزن، اصلاً ببین چه کارهایی توی خونه هست، انجامشون بده.. آخه توی این مدت صبح ها اولین کاری که می کنم روشن کردن کامپیوتره، و شبها آخرین کاری که می کنم خاموش کردنشه.. می دونم چند وقت دیگه که درسهای من هم شروع بشه دیگه از این فرصتها بدست نمی یارم..
وای که چقدر زمان زود می گذره.. ۲۰ روز دیگه بیشتر نمونده.. تا چند وقت پیش روز شماری می کردم که زود تر از دست بیکاری خلاص شم.. ولی حالا دوست ندارم به این زودی این روزها رو از دست بدم.. واقعاً آدما هیچ وقت از موقعیتی که دارن راضی نیستن...!
دو روزه که دارم روی ساختن این صفحه کار می کنم. یک مطلب آموزشیه برای دوستانی که زیاد با زبان برنامه نویسی اینترنت آشنایی ندارن، و برای ساختن وبلاگشون به کمک احتیاج دارن.
مامان صدام می کنه.. باید برم...

   + رضوان ; ٧:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۱
نظرات ()