جایی همین نزدیکی

چرا و به چه علت؟


اول دبستان بودم. معلم داشت درس "ماه" رو می داد. داشتم از روی تخته می نوشتم که نوک مدادم شکست. اونو تراشیدم و بلند شدم که آشغال مداد تراشم رو توی سطل بریزم. داشتم سرجام برمی گشتم که معلم درس رو متوقف کرد، و به من گفت وايسا همونجا. منو زد و گفت برو بشین. ۶ ساله بودم واون موقع اصلاً متوجه نشدم چرا معلم من رو جلوی همه کلاس تنبيه کرد. ولی غرورم اجازه نداد گريه کنم..
بچه ها هم آخه غرور دارن.. حتی بچه های دو سه ساله هم به اندازه آدمای بيست سی ساله غرور دارن! بزرگترها هر چقدر که زمان بگذره بيشتر با دنیای کودکی شون فاصله می گيرند.. یادشون می ره که وقتی بچه بودند، اونها هم از اينکه تحقير بشن ناراحت می شدن.. یادشون می ره که پيش هم سن و سالهای خودشون شخصيتی داشتن.. اونوقت میان همون بلا رو سر بچه های خودشون در ميارن.. جلوی همه بهشون تذکر می دن و دعواشون می کنند.. بعد ميان نشست و جلسه و سمينار ميذارن که چرا بچه ها خشن و نا سازگار شدن...

خيلی وقتها بزرگتر ها بچه ها رو تنبيه می کنند، بدون اینکه بهشون بگن چرا کاری که اونها رو شايسته تنبيه کرده، اشتباه بوده. فقط اينو کافی می دونن که بگن اين کار درسته و اون غلط.. این کار رو بکن و اون یکی رو نه.. ولی خيلی کم می شه که به بچه توضیح بدن چرا این کا خوبه و چرا بد.. خيلی وقتها این رفتار باعث می شه که اون کار برای بچه ها راز آلودتر بشه، و اونها بخوان شخصاً کشف کنند که چرا این کار بده يا خطر ناکه...

شايد اين در مورد بچه های بزرگ (جوان ها!) هم درست باشه... از خیلی چیزها منعشون می کنند، بدون اینکه دلایل قانع کننده براشون بيارن.. اونوقت جوانها که همون بچه های چند روز قبل باشند، باز هم دلشون می خواد که شخصاً کشف کنند که چرا نبايد يک سری کارها رو انجام داد و چرا بايد بعضی دیگه رو انجام داد.. حالا هر چقدر هم بهشون بگن که این خير و صلاحته، به نفعته.. تا وقتی که نفهمن که چرا و به چه علت، باز هم فکر می کنند که مجبور به انجام کارها شدن.. و می خوان یک جوری از زير اين اجبار فرار کنند..

من تحليل گر اجتماعی نیستم.. از جامعه شناسی و رفتارهای اجتماعی هم شاید زیاد ندونم.. ولی اينو می دونم که خاطره کلاس اول دبستانم تنبيهی هست که دليلشو نمی دونستم.. این رو هم می دونم که اگه به من می گفتند که چرا "بايد" و چرا "نبايد"، شاید می فهميدم که آزادم و خودم رو اسير بايد ها و نبايد ها نمی ديدم..

   + رضوان ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۱
نظرات ()