جایی همین نزدیکی

امروز صبح


امروز با صدای چند تا کبوتر که لبه پنجره اتاقم نشسته بودند٬ بیدار شدم.. دعواشون شده بود! خندم گرفت.. دوست داشتم هنوز بخوابم.. چشمم افتاد به آسمون پشت سرشون.. صورتی رنگ بود.. فکر اينکه اون بیرون بايد کلَی برف اومده باشه٬ منو از رختخواب به سرعت بيرون کشيد .. خودمو به پنجره رسوندم (منظورم دوقدم اونطرفتر از تخته!) ... همه جا سفيد بود.. وای که چقدر قشنگ بود.. اصلاْ وقتی برف مياد و همه جا رو می پوشونه انگار محيط بيرون ديگه غريبه نيست.. همه جا يکدست و يک رنگه..
تنهایی که نمیشه رفت برف بازی! فعلاْ باید به تماشا از پشت شیشه قناعت کنم..
خدایا ممنونم که باز هم برف اومد..

   + رضوان ; ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸۱
نظرات ()