جایی همین نزدیکی

حس مشترک


به چهارراه مي رسيم.. چراغ قرمز ميشه.. مرد گل فروش به سمت ماشينها حرکت مي کنه و به چهره هاي پشت شيشه ها نگاه مي کنه.. دنبال چشمهايي مي گرده که به او نگاه کنند، تا اون به طرفشون بدوه و گلها رو به سمتشون بگيره.. آقا گل بدم؟.. خانم گل نمي خواي؟... ماشين سبز و سفيد پليس به جمع منتظران پشت چراغ قرمز مي پيونده.. يکي دوتا از ماشينهايي که روي خط عابر پياده رفته بودند، سعي مي کنند خودشونو بکشن عقب تر.. مرد گل فروش سريع گلهارو جلوي خودش نگه مي داره و سعي مي کنه مثل يک عابر عادي از چهارراه دور شه.. دختر و پسري که توي تاکسي کناري با هم گرم صحبت بودند، يک کم با فاصله تر مي نشينند.. نمي تونم جلوي لبخندمو بگيرم، از فکر اينکه اين وسط هر کسي خيال مي کنه پليس به خاطر توبيخ اون به اونجا اومده.. چراغ سبز ميشه و سيل ما شينها روان.. مرد گل فروش مي مونه و انتظار براي چراغ قرمز بعدي..

   + رضوان ; ۱:٥٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۱
نظرات ()