جایی همین نزدیکی

بعد از دو روز نبودن!


سلام. امروز هوا عالی بود.. هم خنک بود و هم آفتابی.. از این که می رفتم کتاب بخرم خوشحال بودم.. حتی دود ماشینها و صداهای درهم برهم و تنه هایی که هر از چندگاهی از طرف برادران محترم دینی ام به من می خورد٬ باعث نشد فکر کنم که هوا بده..!

بعد از مدتها خونه بودن، و آشنایی با ابعاد و اضلاع همه دیوارهای خونه، ديگه من هم دانشجو شدم.. يا به قول دوستی: دانش جوجو..! دو روز بود که اصلاْ حتی حوصله روشن کردن کامپیوترو نداشتم.. از شنبه تا دوشنبه میشه دو روز٬ ولی من احساس می کنم چهار روز بوده! بعد از ماهها خوردن و خوابيدن (و مصاحبت با کامپيوتر عزيز البته)، از شنبه روزی دو بار رفتم دانشگاه و برگشتم! شنبه روز اول بود. و اولین چیزی که در بدو ورود به دانشگاه فهمیدم، این بود که نیم ساعت از کلاسم گذشته! جلسه معارفه؟ خیر! اردوی آشنایی؟ خیر!... بین دوتا کلاسم چهار ساعت فاصله بود و من هم مثل بچه های خوب صبر نکردم و صاف اومدم خونه.. بعد ازیک نهار هول هولکی توی خونه، دوباره رفتم سرکلاس.. روز بعدش هم که همه خودشونو سر ساعت به کلاس رسونده بودند، بعد از نیم ساعت تاخیر استاد تشریف آوردن، فرمودند که چرا تعدادتون کمه، اسم یک کتاب رو بردن و گفتن جلسه بعد می بینمتون! و من باز دوباره راهی خونه شدم و خوابیدم! آخه هنوز عادت ندارم شبها زود بخوابم و هر فرصتی برای خوابیدن غنیمته.. و دوباره بعد از ظهر باید برمی گشتم.. اینطوری واقعاً حس می کنم چهار روزه که کلاسها شروع شده.. دیگه از این به بعد بین کلاسها خونه نمیام.. اینطوری شاید عمرم طولانی تر بشه..!

ولی به هر حال می دونم که همه اینها هم می گذره.. یک روز و دو روز دیگه مهم نیست.. حتی یک سال و دوسال.. تا چشم به هم بگذارم همش می گذره.. فقط کاشکی بتونم از فرصتها و موقعیتها خوب استفاده کنم.. امروزم با دیروزم فرق داشته باشه و فردایم با امروز...

   + رضوان ; ٢:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۱
نظرات ()