جایی همین نزدیکی

مَرد اولی.. مَرد دومی..


يک مرد با قدمهايي سريع رد شد. کت شلوار پوشيده بود و کيفي در دست داشت.. داشت حرف ميزد.. يک مرد ديگه هم رد شد، با قدمهايي آهسته.. اون هم کت شلوار پوشيده بود.. کيفي در دست داشت، و اون هم داشت حرف مي زد.. کت شلوار مرد اولي سبز بود، و دومي هم. لباسهاي مرد اولي اتو کشيده و مرتب بود.. کيف سامسونت دستش بود و با تلفن همراهش حرف ميزد.. لباس مرد دومي ولي چروکيده بود.. کيف او گوني سفيد رنگي بود که لابد دار و ندارش توي اون بود.. با خودش زير لب حرف ميزد.. مرد اولي از قرارهاي اداري اش مي گفت و مرد دومي از بي قراري و نداري اش.. مرد اولي با هدف قدم برميداشت و مي دونست که کجا ميره.. مرد دومي ولي بي هدف قدم برميداشت و به سوي قسمت آباد در حرکت بود..

مرد اولي نوع زندگي خودشو انتخاب کرده بود.. مرد دومي هم.

   + رضوان ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۱
نظرات ()