جایی همین نزدیکی

برف بازی


ديروز صبح در عرض دوساعت چهره شهر کاملاً عوض شد.. هر جايي يه رنگي بود و هر قسمتي براي خودش يه سازي ميزد! حتي درختها هم زمستونو دست کم گرفته بودند، و کم کم تصميم داشتند از خواب زمستوني بيدار بشن و يواشکي چندتايي جوونه بزنند.. زمستون امسال انگار با همه شوخيش گرفته.. يه روز گرمه، يه روز سرد.. يکدفعه سوز سرما شروع شد.. و برف بود که همينطوري از آسمون مي اومد.. نيم ساعت نشده بود که ديگه همه جا سفيد شده بود.. همه جا يک رنگ شد.. يک دست.. واي که چقدر منظره برف يک دست رو دوست دارم.. ما شينها که تا چند دقيقه قبل با خيال راحت اين طرف و اونطرف مي رقتند، گير مي کردند توي سربالايي خيابون، و ليز مي خوردند.. تا قبلش ممکن بود هرکسي از هر چيزي با شخص بغل دستيش صحبت کنه.. ولي يک دفعه موضوع همه صحبتها مشترک شد: عجب برفيه!...
باز هم پنجره.. اين طرف گرم بود، مثل هميشه.. هر چيزي يه رنگي بود، مثل هميشه.. ولي اونطرفش همه چيز سفيد شده بود.. حتي آدمها.. برف يک دست بود.. چقدر دلم مي خواست روي برفا قدم بزنم.. حتي دلم مي خواست روي برفها دراز بکشم و به بالا، به آسمون، خيره بشم.. آرزوي محال!.. به يه گوله برفي درست کردن و دويدن توي برفها و يه زمين خوردن کوچولو هم راضي بودم! چرا اينا اينقدر بي حوصله اند؟ برف بازي مگه هيجان انگيز نيست؟ هيچکس حوصله نداشت با من بياد بيرون.. برف بازي.. ولي تنهايي که نميشه رفت برف بازي.... تنهايي.. تنهايي.. تنهايي..
پنجره رو باز کردم.. نفس عميق کشيدم.. بوي برف چقدر دوست داشتني بود... لبه پنجره هم برف نشسته بود.. سهم من بود لابد!.. يک گوله برفي کوچولو درست کردم و آوردمش توي اتاق.. نگهش داشتم توي دستم.. آب شد.. برف بازي چقدر لذت بخشه....!

   + رضوان ; ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۱
نظرات ()