جایی همین نزدیکی

سرد


هوا سرد بود. خيلي منتظر تاکسي وايسادم.. چند نفر ديگه هم بودند که منتظر تاکسي براي همون مسير وايساده بودند.. دستها در جيب و شانه ها جمع شده.. ساعت بدي بود و ماشين براي اون مسير کم.. يک تاکسي بالاخره اومد، راننده پياده شد و اسم مقصد رو صدا زد.. ما که نزديکتر بوديم رفتيم زود نشستيم توي ماشين.. سه تا خانم عقب و يک آقا جلو.. راننده قبل از سوار شدن در رو نصفه باز کرد و گفت: آقا شما پياده مي شيد اون خانم با بچه اش سوار شه؟.. مرد جواب داد: من دو نفر حساب مي کنم، سوار شو بريم... راننده گفت: آخه اون خانم.. مرده گفت: آقا ديره سوار شو بريم..
خطهاي چهره راننده فشرده تر شد.. درحالي که داشت سوار مي شد زير لب مي گفت: پولش براي من مهم نيست.. هوا سرده.. اون خانم با بچه....

و ماشين حرکت کرد...

   + رضوان ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۱
نظرات ()