جایی همین نزدیکی

بوق زدن ممنوع!


يک صف نه چندان مرتب از ماشينها پشت چراغ قرمز ايستاده ند.. همه منتظرند.. چراغ سبز ميشه.. يک دفعه يک عالمه ماشين بوق مي زنند که به ماشينهاي جلوتر بفهمونند که سبز شده.. بــــــوق بـــــــــــوق .... ماشينهايي که جلوتر بودند، با اعصابي مرتعش شده حرکت مي کنند.. وقتي همونها به چراغ بعدي برسند، اين کار رو تکرار مي کنند.. انگار يه عادت شده.. ارتعاشي که به ديگران هم منتقل ميشه.. عابر پياده نزديک ماشين ميشه: بــــــــوق.. يک ماشين بدجوري مي پيچه جلوشون: بـــــــوق.. تاکسي ميخواد مسافر سوار کنه: بــــــوق.. يک نفر توي خيابون يک کم معطلشون ميکنه: بـــــــــــــوق..... همينجوري در طول روز با اعصابمون بازي ميشه و حتي بهش عادت هم کرديم.. انگار که ما از حواس پنج گانه تنها حس شنوايي داريم و فقط از اون راهه که ميشه به ديگران پيام داد! انگار فقط اونها هستند که تغيير رنگ چراغ رو مي بينند و ديگران همه نابينا! همه مي خوان همديگه رو هل بدن.. اين همه عجله دارن که به کجا برسن؟ يا همين چند ثانيه اي که از ديگران جلو افتادن مگه چقدر براشون مهمه؟..مثل اينکه ميخوان همه وقت تلف کرده و تلف شده روزشون رو توي همين چند ثانيه جبران کنند..
خيلي وقتها چند ثانيه صبر مي تونه جاي خيلي چيزها رو پر کنه.. چند ثانيه صبري که در ازاي اون احساس کرامت و رضايت مي کنيم و شايد بعدش به خودمون توي آينه با تحسين نگاه کنيم...
روز کارمند داريم.. روز منابع طبيعي داريم.. روز هواي پاک داريم.. و صد ها روز ديگه.. ولي روز صداي پاک نداريم.. يا مثلاً روز بوق زدن ممنوع!... واقعاً اگر يک روز، فقط يک روز، هيچکس اينطوري آلودگي صوتي ايجاد نمي کرد، اونوقت چقدر آدمهاي سرزنده تري بوديم..! شايد اونوقت بيشتر به هم لبخند مي زديم....

   + رضوان ; ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۱
نظرات ()