جایی همین نزدیکی

غول چراغ


مرد در خودش جمع شده بود.. به نرده هاي کنار پياده رو تکيه داده بود و سرش روي زانوهاش بود.. نمي دونم مي خواست کسي صورتشو نبينه، يا خودش صورت کسي رو نبينه.. زير اندازش صفحات يک کتاب داستان بود.. از کنارش که رد مي شدم چشمم به صفحات باز کتابها افتاد.. تصوير غول چراغ جادو زير پاش بود.. غول جادوي داستانها درست روبروي او دست به سينه ايستاده بود و مي گفت: در خدمتم... کافي بود که اون سرشو بلند کنه، به غول لبخند بزنه، و غول سه تا از آرزوهاي اونو برآورده کنه.. شغل، سرپناه، آرامش... ولي مرد در خودش جمع شده بود...

غول چراغ جادو شايد نشانه ای بود از اميد٬ که از سرزمين روياهای کودکی سرچشمه گرفته بود.. اميدی که میتونست مرد رو به حرکت تشويق کنه.. اميدی که او زير پا گذاشته بود.. اميدی که او نمی ديد..

   + رضوان ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۱
نظرات ()