جایی همین نزدیکی

تعطيلات من...

سلام.
از خواص نیمه دومی بودن اینه که حدود ۵ ماه و خرده ای تا شروع ترم دانشگاه وقت داشتم.. حالا فقط يک ماه و چند روزش باقی مونده.. توی اين مدت همه فکر و ذکرم اين بود که وقتم رو درست استفاده کنم و بعداْ پشيمون نشم.. اولين ايده ای که به ذهن هرکسی ممکنه برسه ثبت نام در کلاسهای آموزشيه (که اين روز ها هزار ماشالا به حد وافری پيدا ميشن!).. همون روز های اول جایی نزدیک خونمون در کلاس Visual Basic ثبت نام کردم. چون علاقمندان و مشتاقان یاد گیری این زبان برنامه نویسی بسیار زیاد بود، جمعیت کلاس ما به "دو نفر" رسید! یک سالی می شد که سر هیچ کلاسی ننشسته بودم و همین کلاس درس دو نفره هم برام خیلی هیجان انگیز بود...! خودم هم واقعاً دوست داشتم VB رو یاد بگیرم.. حدود یک ماه با این کلاس مشغول بودم و اینکه بعد از مدتها خانه نشینی و سر و کله زدن با کتابها می تونستم با خیال راحت کاری رو بکنم که بهش علاقه داشتم، نعمت بزرگی بود.. کلاس ۲۰ جلسه ای ما هم بالاخره تموم شد و حالا نوبت به انجام پروژه پايانی بود.. يک ماه بهمون فرصت دادن که پرژه رو تکميل کنيم.. من که کار ديگه ای نداشتم، سه روزه پرژه رو تموم کردم و از فرط بيکاری حتی يک سری چيزهای خارج از برنامه هم بهش اضافه کردم... (البته بماند که هنوز که هنوزه آموزشگاه جوابمو نداده و فعلاْ از مدرک خاصی هم خبری نيست...) بعد از اون دوباره من مونده بودم و يک عالمه وقت که بايد می کشتمشون... مامانم تلاش زيادی کرد که توی اين مدت به من کمی آشپزی و خونه داری ياد بده... من هم که همه عمرم از اين کارها فراری بودم.. ولی نه، اونقدر ها هم در اين زمينه بی استعداد نبودم.. حالا ياد گرفتم برنج درست کنم.. يک بار هم قرمه سبزی درست کردم و چون نتونستم سبزيشو پيدا کنم، سبزی آش توش ريختم...!!
من که تا مدتها در عزا بودم که اون رشته ای که می خواستم قبول نشدم، حالا دارم روز شماری مي کنم که کلاسهام شروع بشه.. هرچی باشه از اين يک نواختی خلاص می شم... البته گاهی هم می ترسم.. می دونم که همه اينها هم می گذره... خيلی زود هم می گذره..
زمان هيچوقت منتظر آدم نمی ايسته.. آرزو می کنم راهی رو که می رم اشتباه نباشه...

شب خوش.

   + رضوان ; ۱:٤۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ دی ۱۳۸۱
نظرات ()