جایی همین نزدیکی

عاشورا


يک عاشوراي ديگر هم آمد و رفت و..
امروز تنها روزي بود که من از موندن توي شلوغي و ترافيک و سروصدا اصلاً ناراحت نبودم.. دسته هاي عزاداري مي آمدند و مي رفتند و رانندگان ماشينها صبورانه به احترام اونها عقب مي ايستادند و حتي با آنها هم نوا مي شدند.. هيچکس ديگه شاکي نبود، بوق نمي زد که بريد کنار رد شيم.. نگاهها خيره مي شد و دلها همه هم صدا..
امسال امامزاده صالح خيلي شلوغتر از پارسال بود.. به تکيه دادن به ديواري و تماشاي جمعيت قناعت کردم.. اين همه آدم رو چي به اينجا کشونده بود؟... يک چيز مشترک بين همه بود.. چيزي که قلبها رو به تند تر زدن وادار کرده بود، چشمها رو اشکالود کرده بود و آدم ها رو از خونه ها بيرون کشيده بود تا هم صدا باشند و همه يک نام رو صدا بزنند... همه جور آدمي رو اونجا ميشد ببيني و حتي ديگه تعجب هم نکني که اين تيپ و قيافه ها کجا و اينجا کجا؟ اون چيز مشترک توي دل همه وجود داشت و ديگه چه فرقي مي کرد که کي باشي و از کجا اومده باشي... از اون پيرمردي که با کت شلوار و کروات شله زرد نذري پخش ميکرد، تا اون مرد ژنده پوش، همه و همه به خاطر او آمده بودند.. هرکسي به حاجتي و نيتي آمده بود، ولي باز هم همون حس مشترک بود که اونها رو اونجا جمع کرده بود.. امروز عاشورا بود.. حسين بود.. و عشق بود... عشقي که بين همه مشترک بود و دلها به خاطر اون به لرزه در مي آمدند..

   + رضوان ; ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸۱
نظرات ()