جایی همین نزدیکی

بهانه


اول صداي يک انفجار.. بعد يکي ديگه.. واي اين يکي خيلي بلند بود، دزدگيرماشينها هم به سروصدا دراومدند!.. صدا ها هر لحظه بلند تر ميشه.. صداي جيغ و فرياد ها از هيجان و شادي بلنده.. شيشه هاي اتاقم مي لرزند٬ و گاهی قلب من!!.. تق.. ترق.. بنگ.. بوم... *&^%*&...!!
-جنگ شده؟! چه خبره؟ مگه امروز چه روزيه؟...
-توي باغ نيستي انگار! چهارشبه سوريه ديگه!... يک جشن باستاني!!...

   + رضوان ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۱
نظرات ()