جایی همین نزدیکی

سلام کتاب!


دو سه روز پيش براي خريدن کارت تبريک با خواهرم رفتيم شهر کتاب. خيلي وقت بود اونجا نرفته بودم. هميشه عاشق کتابخونه و کتاب فروشي بودم.. ولي اين بار احساس بدي به خودم داشتم. از دست خودم دلگير بودم شايد! آخه خيلي وقت بود که براي مطالعه کتاب دست نگرفته بودم.. يک زماني بود که ساعتها مي نشستم و تا يک کتابو تموم نکنم، ولش نمي کردم.. ولي حالا اونقدر سرگرم کارهاي ديگه بودم که به کتاب خوندن نمي رسيدم. ميدونم، همش تقصير اين کامپيوتره! ديگه حتي مطالعه هم بخوام بکنم، به همين صفحه روبروم خيره ميشم و اونقدر خواندنيها و سرگرميهاي مختلف زيادند که ديگه فکر هر کار ديگه اي از ذهنم پاک ميشه.. ولي فکرشو که مي کنم، مي بينم لذت مطالعه به همون نگه داشتن کتاب توي دسته و ورق زدن صفحاتش.. توي شهر کتاب، بين قفسه ها راه ميرفتم و حس خوبي داشتم.. انگار که از يک آشنا يک مدت طولاني دور باشي، و توي اون مدت زياد احساس دلتنگي نکني و وقتي يکدفعه دوباره ببينيش، بفهمي که چقدر دلت براش تنگ بوده و نمي دونستي..
خواهرم صدام کرد که ديره، بريم.. نميخواستم از اونجا دل بکنم! مثل بچه هايي که مادرشون به زور دستشونو مي کشه و اونها با لجبازي ميخوان بمونند.. رفتم ولي ميدونستم که از اين به بعد آشناي بهتري براي اونجا خواهم بود..

   + رضوان ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۸ فروردین ۱۳۸٢
نظرات ()