جایی همین نزدیکی

پرنده


نگاهش توي آسمون يک پرنده رو تعقيب مي کرد..
آه کشيد و گفت کاشکي من هم پرنده بودم.. آزاد، پرواز مي کردم..
بعد يکدفعه فکر کرد که پرنده ها بال دارند.. دست ندارن.. نمي تونن چيزي رو لمس کنند..
دلش براي پرنده سوخت که هيچوقت گلبرگ يک گل رو لمس نکرده..
فکر کرد خيلي کارها هست که پرنده ها نمي تونن انجام بدن..
پرنده ها حتي لبخند هم نمي تونن بزنند..
...
بعد لبخند زد و گفت کاشکي پرنده نبودم.. ولي آزاد، پرواز مي کردم..

   + رضوان ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٢
نظرات ()