جایی همین نزدیکی

سرکوب شده؟


پير مرد کنار اتوبان راه مي رفت تا به يک بريدگي برسه و بتونه ازش رد شه.. از کنار جدول راه ميرفت.. گاهي هم روي لبه جدول راه مي رفت و اون موقع لبخند محوي روي صورتش مي دويد.. ولي باز دوباره پاشو ميذاشت زمين و معمولي راه ميرفت.. با خودم فکر کردم چرا با زياد شدن سن، خودمون براي خودمون يک عالمه محدوديت درست مي کنيم؟ سن که زياد ميشه، مسئوليتها و گستردگي افکار هم زياد ميشه.. خيلي از علايق و خصوصيتهامون درون ما باقي مي مونند، ولي هر چي بيشتر ميگذره، بيشتر سعي مي کنيم که بيشتر اون علايق و خصوصيتها رو پشت نقاب بزرگ شدن بپوشونيم. وقتي يکي ميگه "يادش به خير، من هم که بچه بودم..." معنيش اينه که هنوز هم که هنوزه دوست داره اون کارهايي رو که حالا فقط "يادشون رو به خير مي کنه"، انجام بده.. توي پارک تاب سواري کنه.. سرسره بازي کنه.. بدش نمياد يواشکي کنترل ماشين اسباب بازي رو برداره و حرکتش بده.. کارتون نگاه کنه.. از ته دل بخنده.. هيچ کس نمياد مستقيماً بگه اين کار ديگه براي اين سن بده.. ولي يه جورايي همه باور دارند که بزرگ شدن با خيلي کارها تضاد داره..
اين کارها از تو بعيده، تو ديگه بزرگ شدي.. اي اين کارا از ما گذشته.. مرد که گريه نمي کنه.. زشته، عيبه، تو دختري، دختر که نبايد از اين کارها بکنه.. از موي سفيدش خجالت نمي کشه..
اين حرفها و صدها حرف مثل اينها هميشه تکرار ميشن، همه به خاطر يک چيز: "حالا مردم چي ميگن؟"
خيلي از محدوديتها رو براي خودمون بوجود مياريم، از ترس قضاوتي که مردم ممکنه درباره ما بکنند.. ولي از ديد يک نفر ديگه، خود ما هم يکي از همون مردم قضاوت کننده هستيم.. ما بخشي از جامعه "قضاوت کننده" هستيم. توي ذهن ها تصويري از "بزرگ" بودن شکل گرفته که پايه و اساسش يک سري باورهاي عموميه.. ممنوعيتهايي هستند که با زياد شدن سن، سال به سال براي خودمون درست مي کنيم.. يا اصلاً‌ يادمون ميره که خيلي از علايق و حس ها هنوز توي ما وجود دارن و صرفاً با مشغوليتهاي جديد و نبايد هايي که خودمون و ديگران ساختيم٬ اونها رو در درون نگه میداریم..

   + رضوان ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٢
نظرات ()