اگه دلت تنگ بشه..


اگه دلت براي يک جايي که ازش کلي خاطره داري، و حالا ازش خيلي دوري و شايد ديگه هيچوقت نتوني برگردي اونجا، تنگ بشه چه کار مي کني؟. حتماً ميري سراغ عکسها.. و دفترچه هاي خاطرات.. اگه اون وقت اين کارو کردي و بيشتر دلت تنگ شد چي؟....... اون وقت من سعي مي کنم چشمامو ببندم و اونجا رو، تا جايي که مي تونم با جزئياتش، تصور کنم.. اون وقته که دلم باز مچاله مي شه و چشمهام شايد خيس بشن..

حالا اگه بدوني که اونجايي که بودي، و الآن دلت براش تنگ شده، ديگه اون جوري نيست که قبلاً بوده چي؟... اونجايي که ازش کلّي خاطره داري.. اونجا چرا نبايد همونطوري باشه که قبلاً بوده؟.. شايد آدمهايي که باهاشون بودي و خاطره هاتونو با هم شريکيد، ديگه اونجا نيستند.. همه لطف اونجا به لحظه هايي بوده که توش سپري شده.. و خاطره هايي که توش شکل گرفته.. خاطره ها هم با دوستان شکل گرفتند.. خنديدن ها.. نگران شدن ها.. مهربان بودن ها.. شيطنت ها... اگه همه آشناها از اونجا رفته باشند، و حالا اونجا پر شده باشه از آدمهايي که نمي شناسيشون، باز هم دلت مي خواد برگردي؟...

مثل راه رفتن توي يک فضاي خالي مي مونه.. تصور کن شد، و رفتي اونجا.. مکاني آشنا، بدون هيچ آشنايي.. مگه دلت براي اينجا تنگ نشده بود؟.. پس چرا حالا که اومدي، دلت بيشتر گرفت؟.. پس دلت تنگ اينجا که نه، تنگ لحظه هايي شده بود که اينجا گذرونده بودي.. فضاها و مکان ها نيستند که بهشون تعلق خاطر پيدا مي کني.. اين بودنها و پيوندهاست که تو رو وابسته مي کنه.. هرجايي ميتونه سمبلي باشه براي بخشي از خاطرات تو..

اگه دلت براي يک جايي که ازش کلي خاطره داري، و حالا ازش خيلي دوري و شايد ديگه هيچوقت نتوني برگردي اونجا، تنگ بشه چه کار مي کني؟....

/ 6 نظر / 3 بازدید
توحيد

دلتنگی ؟ :( چيزی که من ازش متنفرم ... ولی می دونم که اين هم جزئی از زندگيه يه جزء لاينفک ... پس بايد باهاش کنار اومد :)

mina

من اصولا دلم گشاد می شه. وقتی آدم دلش پر می زنه که يه کسی يا يه جايی يا يه چيزی رو ببينه, بايد دلش گشاد بشه تا جای کافی برای اونو داشته باشه. وقتی آدم دلش تنگ ميشه ديگه هيچ جايی حتی برای محبوبش رو هم نداره. من می شينم و يه نقاشی از اونجا می کشم. مثل همين کاری که تو اين چند روز دارم می کنم. فقط فرق من با تو اينه که من تا حالا اونجا نبوده ام. ولی نمی دونم چرا دلم براش گشاده. مرسی که به من سر می زنی. خوشحالم می کنی. ببخشيد اگه پر چونگی کردم.

عليرضا

تق تق عصای شما پس کوچه های ذهن مرا آکند.

مسيحا

ما که می خواستيم پهنه زمين را به خاطر مهر بگشاييم... خود نتوانستيم مهربان باشيم... اما شما، اگر در منزلگاهی هستيد که انسان ياور انسان است، از ما به تامل ياد کنيد.... يا علی

mansoor

سلام وبلاگ زيبايی داريد موفق باشيد

NaZiNa

سلام...چه حس قريبيه:(من اين حس رو داشتم در بارشم هم توی وبلاگم نوشتم ،شايد يکی از بدترين چيزايی باشه که آزموده ام...من از وبلاگ سه تار اينجا رو پيدا کردم:) خيلی نازه،مخصوصا کلاغا؛):)....شاد باشی