آروانا

از عید به اینور که ماهی قرمزها رو انداختیم توی آکواریوم قاطی بقیه ماهی گیاه خوارها، به کلی مسیر زندگیشون عوض شده!

اون اول مریض بودن. چند تا پولکهاشون هم موقعی که فروشنده با دست می انداختشون توی کیسه نایلون کنده شده بود.. اگر قرار بود توی تنگ زندگی کنن، شاید حداکثر دو سه ماه زنده می موندن.. تنها دغدغه شون هم می شد تقلا برای تنفس.. باید تمام مدت به صورت اریب از روی سطح آب سعی می کردند هوا رو ببلعند و اگر غذایی بهشون داده می شد، به ازای سیر شدن کیفیت آبشون خیلی پایین می اومد. یا باید افسرده، بیشتر وقتها ساکن می موندند و یا حد اکثر حرکتشون دور زدن گاه به گاه دایره وار دور تنگ تنگ می بود.

حالا برای خودشون کسی شدن! موجودات شادی هستن. حسابی مانور می دن توی آب و دنبال هم می کنن. با شنهای کف آکواریوم بازی می کنن و قشنگ تشخیص می دن کی می خوام بهشون غذا بدم. گاهی حتی سر به سر ماهی های دیگه هم می ذارن و خلاصه حسابی سرزنده هستن. یه وقتایی دیگران تعجب می کنن وقتی می گیم اینا ماهی های عیدن!

چقدر محیط زندگی روی نحوه و کیفیت زندگی تاثیر داره.. برای آدم ها هم باید همینطور باشه، نه؟

---------------------------------------------------

هیچ فکرشو نمی کردم یه روزی بخاطر یه ماهی بد قیافه خشن اینجور بغضم بگیره.

وقتی خریدیمش اندازه انگشت کوچیکه دست من بود. برای اینکه خوراک بقیه ماهیها نشه توی یه آکواریوم جدا نگهش می داشتیم.

برای غذا دادن بهش باید یه مراسم خاص رو اجرا می کردیم.. آروم شیشه روی آکواریوم رو بر می داشتیم جوری که صدایی تولید نشه.. بعد تا جایی که ممکن بود با فاصله می ایستادیم و تیکه های ریز شده دل رو براش دونه دونه می انداختیم که نترسه و بخوره. وای اگه یکی از جلوش سریع رد می شد.. استرس می گرفت و خودشو می زد به در و دیوار. بعد هم یه مدت یه گوشه کز می کرد و تکون نمی خورد. اسمشو گذاشته بودم بل بل! آخه با اون دهن گشاد و باله های خنده دارش اگه گوش داشت گوشاش بل بلی می بود! این موجود روز به روز بزرگ و بزرگتر شد تا وقتی که دیگه توی آکواریوم کوچیک به زور جا می شد. دوتا سیبیل هاش بزرگ شده بودن و برای خودش آرواره هایی بهم زده بود. با ترس از اینکه هنوز ماهی های دیگه بهش آسیب برسونن دل به دریا زدیم و انداختیمش توی آکواریوم بزرگه.. به خاطر قیافه ش بود یا چیز دیگه نمی دونم، ولی کسی کاری به کارش نداشت..

چشمتون روز بد نبینه.. آقا بل بل ما روز به روز بزرگتر و خشن تر شد تا اینکه دیگه موقع غذا خوردن عملاً به ماهی های دیگه هیچی نمی رسید و ما از ترس اینکه همراه تیکه های غذا انگشتهای ما رو هم نخوره با فا صله می ایستادیم و غذا ها رو زود می ریختیم و اون هم هول می زد و چند سانتی از آب می پرید بیرون و همه رو ظرف چند ثانیه می بلعید. و این در مقابل آزارش به ماهی های دیگه چیزی نبود. دوتا گرین ترور درشت ما که قبلاً برای خودشون دبدبه و کبکبه ای داشتن و پادشاه آکواریوم به حساب می اومدن، حالا موش شده بودن و از ترس آروانای وحشی دوتایی می چپیدن یه گوشه پشت یکی از صخره ها. کلاً حکومت نظامی راه انداخته بود و دیگه به جای ماهی های رنگارنگ و شیطون فقط یه ماهی دراز نقره ای با سیبیلهای پهن مکشی دیده می شد که با غرور از اینطرف به اونطرف شنا می کنه.

دیگه آکواریوم ما جای بل بل خان نبود. یا به قول بابا باید سرخش می کردیم و می ذاشتیمش لای سبزی پلو (!)، یا باید همه ماهی های دیگه رو رد می کردیم و اون رو تنهایی نگه می داشتیم و یا باید می فروختیمش. که البته ما راه آخر رو انتخاب کردیم! بعد از چند هفته دست دست کردن یه روز با هزار بدبدختی گرفتیمش و بردیمش پلاسکو پیش آکواریوم فروش همیشگی. اونجا هم موقع جابجا شدن از دست شاگرد مغازه پرید بیرون و کلی دست و پا زد و مقاومت کرد تا به ظرف جدید منتقل شد. نیم ساعتی به نشانه اعتراض، ترس یا خشم موند ته آکواریوم و فقط با حرکت چشماش اطراف رو برانداز می کرد.

اونجا بود که یهو بغضم گرفت. ماهی کوچولویی رو که ذره ذره بهش غذا دادیم و ازش مراقبت کردیم تا بزرگ بشه، داشتیم با دست خودمون می فروختیم...

هیچوقت فکرشو نمی کردم یه روزی از پشت شیشه آکواریوم یه مغازه یه ماهی گنده خشن رو ناز کنم و بهش بگم: «نگران نباش.. غصه نخور.. هیچ نترس.. میری یه جای بهتر.. یه خونه جدید..»

 

/ 9 نظر / 15 بازدید
پریسا

سلام رضوان جون عزیزم خیلی خوشحالم کردی بهم سرزدی,از بابت تبریک هم ممنون,باید در تایید حرفهات بگم که درسته تجربه ی خیلی جالبیه و در عین اینکه سختی و خستگی داره خیلی هم خوش میگذره و جالبه. فقط باید کمی صبر و حوصله مو تقویت کنم. خوشحالم از اینکه از نوشته های من خوشت اومده و از اینکه خوندیشون,منم پست تو رو خوندم خیلی قشنگ بود به نظرم یکی از دلنشین ترین ویژگی های سبک نوشتنت روونیه زیادیه که داره. رضوان جونه دل نازک من کاش همه ی آدم ها به مهربونی تو بودن که حتی از دیدین ناراحتی یه ماهی زشت هم دلشون بگیره و به رحم بیاد,اگه همه اینجوری بودن دیگه هیچ ظلمی تو دنیا وجود نداشت. بازم پیشم بیا خیلی خوشحالم میکنی. به همه گی سلام برسون,فعلا[لبخند][گل][خداحافظ]

پوزه

سلام پست جالبی بود ولی من یه ماهی داشتم پوزه میمونی بود ، 2 3 سانت بود بزرگش کردم تقریباً شد 30 سانت موقع تغییر جا از دستم پرید بالا با حدوداً سه متر اونترفتر با سر امد پایین از پشت گوشش خون امد ولی با این وجود 2 هفته بدون غذا خوابید ته آکواریوم البته بر عکس آخر مرد من خیلی ناراحت شدم. کاش منم می فروختمش این ماهی من همه ماهیا رو خورده بود حدوداً 12 تا ماهی رو خورده بود.

دلدار

سلام خودمم دقیق نمی دونم هرچی هم گشتم پیدا نکردم اما فکر کنم خسرو گلسرخی باشه

پرستو

چه ناز بود![نیشخند]

پریسا

سلامممممممممم رضوان جونم.ممنون از نظرت این قالب و به پیشنهاد یکی از دوستهام گذاشتم آخه کلی از حجم سنگین و سیاهی قالب قبلیم شکایت داشت منم واسه ی اینکه ناراحت نشه با اینکه خودم قبلی و بیشتر دوست داشتم این تغییرات و دادم. خوشحالم که خوشت اومد[بغل] نمیدونی چه قدر از اینکه بهم سرمیزنی خوشحالم دستت درد نکنه. همچنان منتظرت هستم .ضمنا درباره ی پست هم نظر لطفته[ماچ] اون جمله آخریم و تحت تاثیر حرفهای استادام نوشتم یه کم جو گیرانست اما خوبه که تو درکش کردی فکر کنم دوستهام یه سری بخندن[نیشخند] بازم پیشم بیا منتظرم,سلام برسونننننننننننننننننن [خداحافظ][گل]

رضوان

سلام و عرض ارادت . و تشکر بابت حضورتون تو کلبه ام . چه خوبه هم اسم آدم همیشه بهمون سر بزنه . نه؟ در پناه خدا باشی .

محمد

سلام قصه جالبی بود، مخصوصاً داستان بل بل خان شما! حکایت زندگی خیلی از ما هاست .... ممنون که سر زدی.

محمد

سلام به روزم و منتظرت.

نریمان از کلاغ سپید سابق!

دلم خیلی براش سوخت...یاد خرگوشهام افتادم وقتی خونه پدرم اینا بودم...دوتا خرگوش نر و ماده که با پنج تا بچه شون کل باغچه های حیاط رو بلعیده بودن...یه روز نمیدونم چه حیوونی ماده هه رو میکشه و خونشو میخوره...وقتی رسیدم بهشون دیدم ماده هه روی خاک افتاده و نره کنارش نشسته و تکون نمیخوره...ماده هه رو خاک کردم...نره تا یک هفته بالای جایی که جفتشو خاک کرده بودم نشست و نه غذا خورد و نه تکون خورد!!از پنجره اتاقم زیر نظر داشتمش... آخرش گفتم اگه قضیه کش پیدا کنه حتما اینم میمیره...با بچه هاش بردم و به یه مغازه دار دادمش...