زنده و مرده.. (يا: بودن يا نبودن٬ مساله اینست!)


اون چه کاريه که همه موجودات زنده، در هر حالتي که باشند، هميشه انجامش ميدن؟..... نفس کشيدن..
اون چه کاريه که همه موجودات مرده، هيچوقت انجام نميدن؟..... همه کارهايي که موجودات زنده انجام ميدن!

هر موجود زنده اي، در هر لحظه ممکنه در حال انجام يک کار خاص باشه که ممکنه با ديگران متفاوت باشه.. يکي خوابيده، يکي راه ميره، يکي غذا مي خوره، يکي مي خنده... ولي چيزي که بين همه مشترکه و همه همزمان همونکار رو انجام ميدن، نفس کشيدنه!

بعضي وقتها ولي بودنمون با نبودنمون هيچ فرقي نمي کنه... گاهي چشم ها بازند، ولي نمي بينند.. حرفهاي بسيار زده ميشه، ولي يه جمله درست و حسابي توش پيدا نميشه.. گوشها نا شنوا نيستند، ولي نمي شنوند.. اين جور موقع هاست که تنها فرقمون با مرده ها ميشه نفس کشيدن! مگه نه اينکه اونها هم بودنشون با نبودنشون فرقي نمي کنه؟

بعضي وقتها احساس پوچي و زايد بودن مي کنيم و آرزو مي کنيم که اي کاش هيچوقت نبوديم، و لعن و نفرين که چرا اصلاً هستيم و چرا اصلاً اومديم؟.. اينجور موقعها آرزو داريم کاش مثل اون مرده ها بوديم.. ولي نيستيم، چون نفس مي کشيم!.. نا اميد مي شيم و احساس پوچي مي کنيم، چون نمي دونيم که يک زنده بايد زندگي کنه.. چون منتظريم تا ديگران نقش خودشونو توي زندگي ما اجرا کنند و ما رو جلو ببرند.. چون از همه چيز و همه کس انتظار حرکت و کمک داريم.. انتظار.. انتظار.. و آخر هم سر خوردگي.. حتي فکر هم نمي کنيم که تا حرکت نکنيم، امکان نداره شخص ديگري با ما همقدم بشه..
چشم را به ما نداده اند تا تنها نظاره گر باشيم.. گوش را هم به ما نداده اند که تنها شنونده باشيم.. هيچکس هم نميگه حالا که هستي، به فکر چگونه بودن باش، نه به فکر چطور نبودن.. حالا که زنده ام، بايد بودنم با نبودنم تفاوت داشته باشه، حتي اگه بودنم به اندازه يک لبخند زدن کوچيک باشه که باعث بشه يک نفر ديگه هم لبخند بزنه...

/ 10 نظر / 3 بازدید
HEDIEH

سلام. خوبی خانومی؟... به يک لحظه فکر کن؟ ببين در اون لحظه هزاران اتفاق ميفته؟و هرکس يه کاری ميکنه...زنده بودن يا نبودن برای هر کس يه جور معنی ميشه.......

زينب

خيلی ها بودن ونبودنشون فرق داره و نبودنشون خيلی بهتر از بودنشونه

پسررودخانه آبي

تا زماني كه خم نشده ايم كسي نمي تواند سوارمان شود ------ نگران بودم كه چرا كفش ندارم تا اينكه شخصي را ديدم كه اصلاً پا نداشت . دوست عزيزم سلام تا هنگامي كه آفتاب مي درخشدتا زماني چكاوك ها مي خوانند تا زماني كه بادها مي وزند تا زماني كه صبح را با صداي گنجشكها بيدارمي شويم بايد زندگي كنيم واز آن لذت ببريم ما انساها تا اكنون مثل حيوانات فكر نكرديم كه بايد از زندگيمام لذت ببرم نه ...................................... براي بودن بايد زندگي كرد نبودني وجود ندارد ما بامردن نابودنمي شويم ما تا ابد زنده ايم مانند خداي خود كه از اول بوده است تا ا بد خواهد بود اميدوارم كه شاد باشي شاد شاد شششششششششششششششششااااااااااااااااااااااااااااااااااااااددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

احسان

سلام ....اولين بار كه اومدم اينجا ....خيلي استفاده كردم .......خوشحال ميشم يك سري بزنين و راهنمائيم كنين ......منتظرم.

داني كوچولو

سلام رضوان خانم.ممنون که سر زدی و محبت داشتی.من تقريبا با همه اين مطلبت موافقم.يه شعری هم از خودم در اين مورد تو وبلاگم بود(۹ بهمن-اگر نبودم...).مطلبت قشنگ بود.خسته نباشی.يا علی

Dabirkol

سلام. رضوان من اومدم يه تغييراتي تو وبلاگم بدم اما ديدم اصلاً تغييراتم اعمال نمي‌شه. بعد 5 ـــ 6 تا متن چرت و پرت فرستادم كه اونا هم نوشته نشد. اما مي‌تونم نظرات رو بخونم. چه بلايي سرم اومده؟ من هك شدم ؟؟ لطفاً زود باش؟

صهبا

سلام دوست عزيز.حالم خيلی گرفته.نميدونم چرا ولی ديدی که قالبم چی شده بود.درستش کردم.ممنون که بهم سر ميزنی.قول بده وقتی نيستم هم بيای:)موفق باشی و اقلا تو شاد باشی:(

Marjan

بعضی موقعها هم زبان داريم ولی حرف نمی زنيم...مخصوصا در مورد حرف حق...چون به ضررمونه...منم بعضی موقعها همين حس رو دارم امـــــا چی کار ميشه کرد؟؟...اما دوست دارم زنده بودنم برای خودم که بی فايده ست برای ديگران مفيد باشه...تا بعد..

عليرضا

دردا که ما زمقصد دورتر شديم * نزديکتر هر آنچه نهاديم گام را* اونچيزائی رو که نمی تونم به زبون بيارم ، می يام و اينجا می خونم .

mina

اقلا مرده ها به هم خيانت نمی کنن...