شیطان معصوم

تصویرش توی ذهنم حک شده و می دونم حالاحالاها پاک نمیشه..

شب، ساعت ١١که بعد از یک شام گرون خوشحال و خندون با همکارها از رستوران اومدیم بیرون، یه مرد توی بلوار وایساده بود. عروسکها و توپهای بادکنکی به چوب توی دستش آویزون بود و روی سرش دو تا شاخ اسباب بازی داشت که چراغهای قرمزش توی اون تاریکی خاموش و روشن می شد.

همینجور وایساده بود اونجا و نگاه می کرد. خیره و بی حالت.

-----------------------------------------------------------

دختربچه همسایه توی کوچه وسط بازی با دوستش دعواش شده بود. داد زد دهنتو ببند! لحن و تون صداش کاملاً شبیه صدای پدرش بود، وقتهایی که گاه و بیگاه سر بقیه فریاد می کشه!

/ 7 نظر / 11 بازدید
ویدا

سلام رضوان جون! چه عجب!بلاخره نوشتید!خوشحال شدم!ولی به من سر نزدید ها![قهر]سر بزنید...خواهش!ممنون.[لبخند][گل]

پریسا

سلام رضوان عزیزم. امیدوارم همواره لبت خندون و دلت شاد باشه. میدونم که سخت مشغول کار و زندگی هستی و خیلی کم سر میزنی. ولی خوب چیکار کنیم؟؟!! دلمون تنگ شده خانوممم خیلی خوشحال میشیم بیای پیشمون هم من هم ویدا,حداقل اگه همو نمیبینیم و فرصتش پیش نمیاد اینجا میتونیم یه حالی از هم بپرسیم نه؟؟!!![پلک] اگه اینورا اومدی حتما به ما هم سر بزن... خوب دلم میخواد یکی از مشقوای اصلیم واسه برگشتن به وبلاگ نویسی هم زود زود پیشم بیاد دیگه [ماچ] خیلی مراقب خودت باش. به همه سلام برسون[گل] فعلا.

پریسا

راستی.. نوشته ت و بدجوری لمس کردم... ما فقط تصویری از روحمون هستیم و شاید نه اونقدر واضح... رد شدن حادثه ها و خلق آدمها,میدونی اسمشو میزارم حماسه ی زندگی که ما آدمها خلقش میکنیم... حقیقت جریان نفس کشیدن های جورواجور ما آدمهاست... و این حسهایی که برامون خاطره میشه.[چشمک]

غمناک

بچه که بودیم فقط بند کفشهامونو اشتباهی میبستیم حالا..................یادت بخیر!

مرتضی

سلام دوست من دستنوشته ساده زیبا وروانی دارید موفق باشید در پناه حق.

محمد

سلام گاهی به این نتیجه می رسم که دنیا سخت بی رحم است، آنقدر که آن شیطان قلابی، لذت یک شام گرون قیمت رو زیر هاله ای از عذاب وجدان گم می کنه... که حتی گاهی، از بچه ها، آیینه ای تمام قد می سازد و جلوی ما می گیرد. ممنون که سرزدی دوست من. [گل]

مرتضی

سلام دوست من خاطرات زیبایی بود موفق باشید.