شوق

یکی از کابوس های ثابت من آسانسوره. خواب هام رو خیلی کم یادم می مونه و کم پیش میاد خواب بد ببینم، ولی اگه ببینم، حتماً آسانسور هم توش یه نقش کلیدی داره!
بیشتر وقت ها آسانسور توی طبقات گم میشه. مثلاً یه جایی سوار می شم و آسانسور همینجور می ره بالا. طبقه ها نا محدودن! جایی که می خوام نمی ایسته و وقتی باز میشه، یه طبقه یا جایی هستم که نمی شناسم. بعضی وقت ها هم سقوط می کنه. یا قراضه و بی در و پیکره و شدیداً می لرزه.
ولی در عالم بیداری روزی شونصد بار  سوار  آسانسور میشم و اصولاً مشکلی ندارم .
بعضی وقتها هم توی یک ساختمون گم میشم. یه جایی مثل مدرسه یا اداره یا یک مجتمع مسکونی. همش از پله های اضطراری بالا وپایین می رم و خیلی طول می کشه تا اون جایی که می خوام رو پیدا کنم.

---------------------------------------

سعی کن "ذوق هات" هفت تا جون داشته باشن! که اگه خواستی یه کاری بکنی٬ یا یه جایی بری٬ یا یه چیزی بخری٬ و یکی بد جوری زد توی ذوقت، باز هم شوق تو دلت داشته باشی... تا اگه بعد پشیمون شد و گفت باشه، باز هم بتونی با همون انرژی اون کار رو انجام بدی و همونقدر ازش لذت ببری که از اول باید!

/ 10 نظر / 12 بازدید
محمد

سلام در مورد كابوس هات نمي تونم نظر بدم چون اصولاً سر رشته اي تو اين زمينه ندارم. اما در مورد ذوق و شوق، ذوق من 7 تا كه هيچي، 7000 تا هم داشته باشه فايده اي نداره! وبلاگ خوبي داري. هر موقع آپ كردي ما رو هم خبر كن. [گل]

آهو

من همیشه از اینکه لای در اسانسور بمونم میترسم. راهنمایی ذوق با هفت تا جون ممنونم. به کار میگیرمش.

نیر

سلااااام...این 7تا جون واسه ذوق خیلی عالی بوداااا..سعی کنم یادم باشه این!!! [لبخند] من تو خواب خیلی سقوط میکنم!! سقوط آزاد بسته..از پله..تو چاه..تو دره..خلاصه همه جوره!!! ولی میبینی که هنوز زنده ام!! [نیشخند] خودم هم نمیدونم چرا!!! [چشمک]

محمد

دوست عزيز، من بابت كار پهلوان ناراحت نيستم، اگه نوشته رو تا ته مي خوندي مي فهميدي كه براي پهلوان ناراحتم كه براي گذران زندگيش مجبوره دست به همچين كاري بزنه. ممنون كه سر زدي.

محمد

چيزي نمي تونم بگم به جز معذرت و اينكه يه كم عجله داشتم و نتونستم خوب دقت كنم و منظورت رو درك كنم. بازم معذرت. در مورد اون نامه و اون پست بعدش به دلايل كاملاً شخصي كاملاً به خودم حق مي دم. خود نويسنده نامه هم در جريان كار هست. بازم سر بزن. ازت ممنونم و باز هم معذرت مي خوام.

آزاده

سلام رضوانی. من از کلاغ خیلی خوشش می آد. انقذه خوشش اومد من از این دو تا کلاغ که تو وبلاگته.[شیطان] من کلاغ می خوام. از کبوتر بدم می آد. کلاغ قشنگه. کلاغ زرنگه. کبوتر خنگه.[دست]

خورشید

ترجیح دادم از آموخته ها بنویسم: پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری,آن است که بعد از هرزمین خوردنی بر خیزی. آن که می خواهدروزی پریدن رابیاموزد,نخست باید ایستادن,راه رفتن,دویدن وبالارفتن آموزد,پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند.

آزاده

خب حالا درستش کردم آدرسو. علتش اینه که کلید "o" صفحه کلیدم خنگ شده. باید محکم بزنم تو سرش تا بنبیسه[نیشخند]

آزاده

آیا تو را خجالت نویاید که من همی هی به وبلاگ تو آیم و تو هیچ آپ نکرده باشی آیا؟[نیشخند]

...

اوم ، اصولا آغاز هر کاری همزمان است با شروع مقاومت های خارجی در برابر آن ! اما همواره طبیعت حکایتی دیگری پیرامون این آغاز دارد .