هفتاد ساله

 

شاید من هم وقتی هفتاد ساله شدم، گاهی تنها به یک کافی شاپ بزرگ یا یک رستوران شلوغ برم.. با یک کتاب یا روزنامه.. یک نوشیدنی گرم سفارش بدم و راحت بنشینم و آدم ها رو تماشا کنم...

 

خانواده ای که دور یک میز نشستن و آروم غذا می خورند.. دختر ها و پسرهایی که رو بروی هم نشسته اند.. بعضی ساکت، بعضی درحال تعریف ماجرایی با آب و تاب، بعضی دست در دست و خیره در چشم هم، و بعضی درحال پچ پچ و خنده.. جمعی که درحال چیدن شمع روی کیک روی میزشون هستند و مدام به در نگاه می کنند.. مردی که برای پسرکش بستنی خریده و با لذت خوردن اون رو تماشا می کنه.. گروه دخترهای جوان و شادی که گویا همکلاس دانشگاه بودند و بعد از چند سال دورهم جمع شده اند و حالا از یادآوری خاطراتشون ریسه می رن و سراغ اونهایی که نیومدن رو از هم می گیرن..

 

شاید اون موقع من هم سعی کنم با چند نفر حرف بزنم.. که برای لحظه ای وارد عالم اونها بشم.. شاید با هرحرف و حرکت من اونها پچ پچ کنند و پقی بزنند زیر خنده.. و من باز هم گاهی لبخند بزنم و گاهی در فکر فرو برم و راحت بنشینم و تماشا کنم..

 

..درست مثل همون پیرمردی که دیروز تنها، با یک کتاب و یک روزنامه، روبروی ما نشسته بود.. 

 -------------------------------------------

کارهام به صورت کاملا مرتب روی هم سوار شدن!

 

/ 1 نظر / 15 بازدید
نیر

عزیزم فوق العاده نوشتی....بسیار قوی...:×