مَرد اولی.. مَرد دومی..


يک مرد با قدمهايي سريع رد شد. کت شلوار پوشيده بود و کيفي در دست داشت.. داشت حرف ميزد.. يک مرد ديگه هم رد شد، با قدمهايي آهسته.. اون هم کت شلوار پوشيده بود.. کيفي در دست داشت، و اون هم داشت حرف مي زد.. کت شلوار مرد اولي سبز بود، و دومي هم. لباسهاي مرد اولي اتو کشيده و مرتب بود.. کيف سامسونت دستش بود و با تلفن همراهش حرف ميزد.. لباس مرد دومي ولي چروکيده بود.. کيف او گوني سفيد رنگي بود که لابد دار و ندارش توي اون بود.. با خودش زير لب حرف ميزد.. مرد اولي از قرارهاي اداري اش مي گفت و مرد دومي از بي قراري و نداري اش.. مرد اولي با هدف قدم برميداشت و مي دونست که کجا ميره.. مرد دومي ولي بي هدف قدم برميداشت و به سوي قسمت آباد در حرکت بود..

مرد اولي نوع زندگي خودشو انتخاب کرده بود.. مرد دومي هم.

/ 13 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نوشی

گاهی هم آدما رو هل ميدن... واسه شما نشده توی راهی بيفتين که دوست نداشتين؟

زيتون

سلام :) فكر مي كنم اين اولين باره كه صفحه ت تموم و كمال با تمام متعلقاتش و جميع كلاغاش با هم ميان :))) حركت هم دارن ..خيليييييييييي وبلاگت خوشگل شده ..دلم برات تنگ شده بود! اين مطلبت خيلي جالب بود ..ولي كدوم آدميه كه مثل فرد دوم بخواد زندگي كنه ؟؟ نميگم اولي خوبه ولي دومي هم يه جوريه !!!!

Marjan

سلام. داری بی معرفت می شی ها...چرا پيش من نمی يای؟...منتظرتم...متاسفانه تبعيض با بشر زاده شد ممکنه چند روز ديگه منم يه مطلب هم تیپ اين بنويسم..چون همون طور که خودت گفتی ما افکار شبيه به هم داريم...در ضمن اگه رفتی پيش توحيد با وبلاگ آبگينه بهش از قول من بگو من ۳ يا ۴ بار اومدم پيشش اما نتونستم پيغام بذارم نمی دونم چرا...راستی يه چيزی رو چند روزه که می خوام بهت بگم اين کلاغ های پايين خيلی با نمکن...خودت قالبت رو طراحی کردی؟...کاشکی منم می تونستم . از قالبم خوشم نمی ياد ولی مجبوريه ديگه...از قديم گفتن تو که هنری نداری اعتراض هم نکن...تا بعد...

توحيد

دوباره سلام ... در مورد اون صفحه نمی دونم حرفت واقعيت داشت يا کنايه بود :)) ولی به هر حال من هر کاری می تونستم کردم واست ولی نتيجه نگرفتم حتی می خواستم حامد بنايی را تو مسنجر گيرش بياندازم که اون رو هم موفق نشدم .... راستی اگه به آدرس این زیر هم يه سر بزنی فکر کنم خودت ديگه متوجه بشی که بیکار ننشستم :)) ولی خب نشد ديگه :(

توحيد

ببخشيد اين آدرس درست بود!! http://www.mideastclick.com/forums/showthread.php?s=&threadid=30721

زينب

سلام رضوان جون ... من دوست دارم مثل اوليه باشم هدفدار و موفق ولی فکر کنم بيشتر شبيه دومی باشم ...

رضوان

اين داستان نبود.. واقعيت بود.. ديروز هر دوتاشونو ديدم...

mina

وقتی يه جايی از مملکت شورش می شه می ريزن تو روستاها و زن و بچه ی روستايی رو می کشن. شايد اونجا هم شورش شده بوده....

منصوره

گاهی به اين نتيجه می رسم که همه راه رو هم خودمون انتخاب نمی کنيم...