و عید در راه است

چند سالی هست که زودتر از هر نشانه دیگه ای از اومدن عید، منظره حاجی فیروزها یا عمو نوروزها که کوچیک و بزرگ، قد و نیم قد، با صورتهای نصفه و نیمه سیاه کرده و لباسهای مندرس کمابیش قرمز، سر چهار راهها دایره و دنبک می زنند و ناشیانه می رقصند ولی نمی رقصونند، یادمون میاره که سال جدید در راهه.. منظره رقت باری که به جای شادی و لبخند دل رو می آزاره و اثرش یا دست تکان دادن برای رفع مزاحمته و یا اسکناس خردی که با اکراه از درز پنجره در دستی جا داده میشه..  نمیدونم چرا فکر می کنم امسال گل فروش ها و فال فروشهای بیشتری جاشون رو به حاجی فیروزها دادن.. عید نوروز اومده.. حاجی فیروز اومده... چرا نمی خندی؟...

---------------------------------------------------

نمی تونم صبر کنم تا عید برسه.. می خوام دو هفته آرامش داشته باشم.. دوهفته هیچ به کار فکر نکنم.. برای دیر و زود شدن ها حرص نخورم.. برای دیدن دو رویی ها و نقص ها و ضعف ها خودم رو اذیت نکنم و برای شنیدن کنایه ها و حرفها و خبرهای سنگین غصه نخورم.. ندوم به خاطر هیچ و از خودم مایه نذارم بخاطر پوچ... کارهایی که دوست ندارم رو حتی با اکراه انجام ندم.. برای اشتباهاتی که با ذره بین دیده میشن و موفقیتهایی که همه مسلماَ وظیفه بوده اند و دیده نمیشن دلگیر نباشم.... وای که چقدر منفی شدم و میدونم همش بخاطر خستگیه.. هم جسمی و هم روحی..

ناشکری می کنم.. دارم آدمهای مهربون دوروبرم، محیط آروم، آفتاب دلچسبی که هر روز پهن میشه روی میز، لذت انجام موفقیت آمیز کارها، فضایی که باعث میشه به روز بمونم، و صدالبته درآمدم رو نادیده می گیرم.. خنده داره که خستگی آدم رو به چه روزی می اندازه.. و یه استراحت خوب ممکنه چقدر دید آدم رو نسبت به همه چی عوض کنه.. دلم استراحت می خواد.. یه استراحت طولانی خوب... که باز بتونم به همون موجود خوشحال خوشبین تبدیل بشم که بودم.. که باز بتونم خیلی چیزها رو ندیده و نشنیده بگیرم و خودم رو بزنم به بی خیالی و آستانه تحملم به آسمون برسه و شاد و پر انرژی به همه چی لبخند بزنم و اونی باشم که باید.

یک هفته و پنج روز دیگه مونده..

/ 6 نظر / 12 بازدید
سین صاد

بوی مشک دارد چقدر حیاط این سپیدی! بالاخره صاحبخانه از اندرونی ـ خرامان خرامان ـ به بیرونی رسید! چه خوب که در حضور تیرگی های عارضی، چشمان شما هنوز هم افق سوی روشن زندگانی است! درود! یک هفته و پنج روز دیگر قرارمان روی نخستین قدمگاه گردش بعدی، رو به روی ماه خورشید.

محمد

سلام فروردین همه چیز را نو می کند، کاش دل ما را از قلم نیاندازد. قشنگ بود. [گل]

آریل

دیدن این حاجی فیروزای عاریه ای تا بخوای تلخه ... از پشت شیشه ماشین میتونی دشنامشون رو تو دلشون بشنوی. کاش بدونن از خجالته که سرم رو بلند نمیکنم که نگاش کنم و نه چیز دیگه... نفس بعضیاشونم حقه... یادمه یه بار یکیشون به حاج خانوم ما گفت (دست شما بی بلا ایشالله بری کربلا) ما هممون خندیدیم . اما حاج خانوم ۴ هفته بعدش خیلی اتفاقی رفت کربلا...

...

لغزیدن پای دلقک... خوندم تو رو خوش نویس

مرجان

خوشحالم که هنوز می نویسی

...

اوهوووووووووووووووووی! رضوان! گم شدی توی بهار؟ اوهوووووووووووووووووی!