آرزو

 

به مناسبت سال نو، برای عید دیدنی از عزیز همه خونه خاله جمع شدیم. حسابی شلوغ و پلوغ بود. همه تا دیر وقت موندن و کنارهم گفتند و خندیدند. هر نوه و نتیجه ای که از راه می رسید و به عزیز سلام می کرد، همون اول از جیبش یک اسکناس نو بیرون می آورد و عیدی می داد. بچه ها دنبال هم از این اتاق به اون اتاق دویدند. جوونترها زندند و رقصیدند. بزرگترها هم گل گتند و گل شنفتند. هیاهویی بود. یه عالم عکس گرفتیم. بعد هم شام و جشن تولد یکی از اقوام و خداحافظی به همراه آرزو های رنگین عید.

 

موقع رفتن که شد، عزیز، که حالا با خاله زندگی می کنه، آروم آروم اومد و روی یک صندلی نزدیک در نشست تا راحت تر با همه خداحافظی کنه. صورتش رو که بوسیدم خندید و گفت ایشالا تو هم بچه دار بشی، نوه دار بشی، زحمت بکشی، بچه هات بیان اینطور جمع بشن دور هم..... بعد هم مثل من پیر که شدی تنها میشی.. گفتم عزیز جون شما که تنها نیستی، این همه بچه هاتون دور و برتون هستن.. نشنید، بلند تر گفتم. گفت اگر خونه ام رو نفروخته بودن و اونجا بودم، الان تنها بودم. دم در هی صدام می کردند و فقط سریع دوباره یک عید مبارکی گفتم و رفتم. از دیروز حرفهای عزیز همه ش توی گوشمه.. اون که تنها نیست.. تمام مدت پیش بچه ها و نوه هاشه. بهش می رسن، هواشو دارن، می برن، میارنش، بهش احترام می ذارن...

 

امروز در ادامه حرف مهمونی دیشب این رو هم برای خواهرم تعریف کردم. دوباره گفتم ولی عزیز که تنها نیست. یهو گفت شاید هم هست. نگاهش کردم. ... شاید هم هست.

آره عزیز راست می گه. اون تنهاست.

 

اون خوب می دونه چی میگه. تمام عمرش رو برای پخت و پز و رفت و روب و جمع و جور کردن بچه هاش صرف کرده. ساده و بی ادعا. نه اهل حرف و حدیثه، و نه اهل هیچ چیز دیگه ای. الان ثمره تمام زندگیش همین بچه ها و بچه های اونها هستند. وقتی همه جمع میشن، با لذت نگاهشون می کنه.. میگه اینها همه مال من هستن ها! حالا هرکی پی زندگی خودشه و غرق در دغدغه های خودش. نمی تونه تنها زندگی کنه، باید همیشه یکی پیشش باشه. بچه هاش خونه ش رو چند سال پیش فروختن و حالا بیشتر خونه ی خاله بزگ و خاله کوچک زندگی می کنه و هر چند وقت یک بار هم دو سه روزی خونه بقیه می مونه. از هیچکس هیچ انتظاری نداره. خونه کسی که می مونه، مدام نگرانه که مبادا مزاحم اونها بشه. دو روز که می گذره، بی تاب میشه، مدام میگه زنگ بزنید بیان دنبالم.  قدیم ترها با حوصله می نشست و برای تک تک بچه هاش کوهی از سبزی پاک می کرد و برد در خونه هاشون. هنوز مزه نون قندی هایی که برامون می آورد زیر زبونمه. خیلی وقته دیگه نمی تونه خودش بیرون بره.. سالهاست دیگه قصه تعریف نمی کنه... یه روز وقتی ما کوچکتر بودیم و با اصرار ازش خواستیم دوباره برامون نارنج و تورنج رو تعریف کنه، گفت قصه هام تموم شدن.. ماهی شدن رفتن تو دریا. هنوز ولی دوست داره وقتی ازش می خوایم، برامون خاطره تعریف کنه. برای پا درد و قلب و هزار و یک چیز دیگه هر وعده باید یک مشت قرص بخوره. خیلی وقت پیش، در اثر اشتباه حراحی بینای یک چشمش رو از دست داد. گوشهای عزیز سنگینه. دو سه بار سمعکش خراب شده و دیگه کسی براش نخریده. بیشتر حرفها رو اشتباه می شنوه و برای خودش یه جور دیگه برداشت می کنه. واسه همین دیگران دیگه کمتر باهاش حرف می زنند. زیاد پیش نمیاد کسی براش چیزی رو تعریف کنه. کمتر کسی غیر از حالت چطوره، جاییت درد نمی کنه، گرسنه نیستی و نمی خوای بخوابی، ازش چیزی می پرسه. بیشتر اوقات خیره میشه به صفحه تلویزیون. گاهی قدم به قدم میره آشپزخونه، میشینه روی صندلی، و کار کردن دخترش رو تماشا می کنه و خیلی وقتها هم از اثر دارو ها، همونطور نشسته چرتش می بره. انگار یه جورایی توی عالم خود باشه و دریافت هاش از دنیا همه بر اساس شنیده های نصفه نیمه و دیده هاشن. اون هیچ همزبونی نداره. کسی که غیر از حالش، ازدلش هم بپرسه. دل به دلش بده. گل بگه، گل بشنفه. باهاش بخنده، تک و تعریف کنه. بفهمدش. صورت بی خط و با روحش رو پشت این چهره ی چروکیده و چشم درخشانش ببینه.

 

عزیز راست می گه. تنهاست.

ما هم، شاید، پیر که شدیم، تنها بشیم. تنها.

 

/ 10 نظر / 11 بازدید
پریشانگرد

بارها به اين موضوع فكر كردم تنهايي در هر سني ممكنه اتفاق بيفته ولي به نظرمن در سنين پيري قابل تحمل تره

رضوان

سلام دوست گرامی این پست ***** غبطه فرشتگان به 7 کار انسان ****** [گل]

رضوان

سلام و ارادت و تبریک داداش. خدا نکنه ما هم، پیر که شدیم، تنها بشیم. تنها. موفق باشی و پیروز همه روز .

محمد

سلام چه دردی است در میان جمع بودن، ولی در گوشه ای تنها نشستن... ممنون که سر زدی. [گل]

نیر

دردناکه..واسه همین من همیشه معتقدم آدمهای پیر و تنها حتما باید ازدواج کنن تا یه همدل داشته باشن! البته اگه آقایون پیرمردا هوس دختر 18 ساله نکنن!!!!!!!!!! به پریشانگرد: تنهایی هیچ وقت قابل تحمل نیست حتی در سنین پیری..چه بسا که سالمندان درد بیشتری از تنهایی نصیبشون میشه..

محمد

سلام متوجه شدم که دیر به دیر آپ می کنی، منتها آنقدر هوای دوستانت رو داری که به همشون سر بزنی! [گل]

امیز سرسره(هزارپا)

از خودت برایم بگو دوست قدیمی من.دلم گرفت.من هم عزیزی دارم فرسخ ها دورتر.تنهاست.یادش کردم و با نوشته ات اشک ریختم.مرا از خودت باخبر کن.ایمیل بزن.منتظرم

نریمان به یاد روزهای ستاره قطبی و کلاغ سپید

سلام رضوان جان...خوبی؟خیلی وقته نیومدم اینجا...آخ که من چقدر این وبلاگ رو دوست دارم ...نوشته هاشو وحتی قالب ساده اش که از وقتی یادم میاد(حدود سال 82-83گمان کنم شایدم 81)تغییر نکرده...یادمه اون اوایل که هیچی از وبلاگ و قالب و اچ تی ام ال و...نمیدونستم از این لینکی که کنار وبلاگت گذاشته بودی چقدر استفاده کردم و چه چیزهایی یاد گرفتم.حتی کد رنگهایی که اینجا گذاشته بودی رو هنوز به گمانم توی بک آپ کامپیوترم داشته باشم! مدتی میشه که دیگه ایران نیستیم و مدت بیشتری میشه که اصلا نه وبلاگی خوندم و نع وبلاگی داشتم ولی اینجا رو یادم نرفته مخصوصا این کلاغا رو که هی تو سرو کله هم میزنن!...حتی چند روز پیش که داشتم تو این مملکت غریب با یک طراح سایت برای چگونگی طراحی سایت شرکت چک و چونه میزدم با خودم گفتم کاش میشد مثل وبلاگ سابق خودم برم و با کد رنگهایی که توی وبلاگ رضوان و دوزار و ده شاهی اطلاعاتی که تو اچ تی ام ال دارم خودم این سایت رو طراحی کنم تا کلی پول از جیبم نره!!البته خودم هم از حرفم خندم گرفت ولی خلاصه کاش میشد! یادمه که ازدواجت رو تبریک گفتم ولی بازهم تبریک میگم و برای هردوتاتون آرزوی موفقیت و سعادت و پیروزی میکن

محمد

سلام رضوان، به روزم و منتظرت.