خاکستری

رفته بودیم کنسرت، محل برگزاری موسسه خیریه معلولین ذهنی تهران بود. چون زود رسیده بودیم بیرون ساختمون توی حیاط، بالای استخری که به پارکینگ تبدیل شده بود روی یک نیمکت سنگی نشستیم. کنسرت پلی-بک بود، موسیقی زنده نبود، ولی تعداد زیادی خواننده های جوان اون شب قرار بود اونجا باشن. دختر های جوون با قیافه های عجیب و عجیبتر و با دسته گل های بزرگ و بزرگتر می آمدند.
خواننده ها و طرفدارهاشون، جوون های اطو کشیده با موهای سشوار شده و ژل زده توی ساختمون و توی حیاط می آمدند و می رفتند و منتظر شروع برنامه بودند. توی حیاط یک عده با کت شلوارهای برّاق و لباسهای چسبان و کفش های گرون قیمت دور هم ایستاده بودند، حرف می زدند، و ازته دل می خندیدند. بیماران هم گاهی توی محوطه رفت و آمد می کردند. یکیشون از پله ها پایین اومد، با زیر شلواری خاکستری و موهای کوتاه (ظاهرو قیافه ای مثل بقیه ی بیماران اونجا) و دمپایی، یک لنگه سفید، یک لنگه سرمه ای. رفت کنار آبخوری دست و صورتشو شست و برگشت. داشت لبخند می زد. چند دقیقه بعد هم اون ها رو به صف کردند و بردند سالن غذا خوری، که از سالن کنسرت دور باشن.
منظره ی این دو گروه کنار هم شدیدا طعنه آمیز* بود. خیلی.
گفت یادت میره. گفتم می دونم.

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

* کلمه ای که توی ذهن من زنگ می زد ironic بود، و بهترین معادلی که براش پیدا کردم طعنه آمیز. شما همون ironic بخونید!

/ 2 نظر / 22 بازدید
مائده

قشنگ می تونم تصور کنم چه حسی بوده اونجا... اول اومدم بگم قشنگ نوشتی اما بايد بگم قشنگ توصيف کردی. چون توش درد داره.

آهو

سلام دوست صد سال يه بار. ديدن اين صحنه ها خيلی قدرت ميخواد. تحملش و تحليلش و عکس العمل درست توش ديگه هيچی. ميدونی؟ من هميشه فکر ميکنم ما به چشم اونا چه جوری ميايم؟ دنيا واقعا چيزهايی که ميبينيم نيست. کاش من همين منی که اينا رو ميگم بفهمم.