چرک

منتظر نشسته بودم.. با اینکه نگاهش نمی کردم پسر بچه مستقیم اومد طرف من و شروع کرد دستمال کشیدن به شیشه. بهش گفتم نمی خوام، برو.. محل نذاشت.. گفتم نکن برو.. نگاهی بهم انداخت و ادامه داد! عصبانی بودم.. نه بخاطر اینکه ماشین استثنائاً تمیز بود و اون داشت کثیفش می کرد.. از دیدن فرزندان خیابون که کودکیشون رو به التماس برای پول می گذرونند و فرهنگ و ادب و شخصیتشون روی سیاهی آسفالت شکل می گیره، و از کشمکش همیشگی درون خودم که اگه کف دست این بچه ها پولی بذارم بهشون ظلم کردم و اگر نه هم، و اینکه در این مورد کاری از دستم بر نمیاد همیشه عصبی میشم...

ایندفعه سرش جیغ کشیدم: نکن!  پسرک دستمالش رو برداشت و روی شیشه تف انداخت و دوید رفت... جا خورده بودم..

غژغژ شیشه پاک کن تازه ساکت شده بود که یک پسربچه دیگه اومد سراغ شیشه.. دوباره شیشه پاک کن زدم.. نمی خوام، نکن.. دو سه متر رفتم جلو.. دوباره اومد.. داد کشیدم برو... پسر بچه ها کمی اونطرف تر با بازیگوشی با هم گلاویز شده بودند و سر و کله دخترک فال فروش هم از طرف دیگه پیدا شد..

تو راه برگشت خیسی صورت دست خودم نبود..

گلوم هنوز می سوخت..

-----------------------------------------------------

توی ترافیک میدون ونک آویزون شیشه شده بود که ترو خدا یه کتاب دعا بخر.. گفت نمی خوام، برو.. جوانک دستای سیاهش رو آورده بود توی ماشین و به زور می خواست کتابچه دعا رو بفروشه.. گفت ولم کن، برو.. و بالاخره بعد از کلی کلنجار پسر بی خیال شد و دوید رفت..

تو عالم مهربونیش داشت با خودش فکر می کرد نکنه حالا که بهش کمک نکردم اتفاق بدی برام بیفته.. که یهو دید موبایلش که توی دستگیره ماشین گذاشته بود، نیست.. ماشین رو همونجا پارک کرد و دوید بیرون و به پلیسها که آماده جریمه کردن وایساده بودن گفت موبایلمو دزدیدن! و اونها هم گفتن باشه ماشینو بذار همینجا.. که دید پسرک پرید توی یه اتوبوس و دور شد...

تو راه برگشت خیسی صورت دست خودش نبود..

/ 3 نظر / 3 بازدید
سین صاد

نوشته ی شما و پیامک من، اتفاقی در یک روز فرستاده شدند. به فال نیک می گیرم.

آریل

عنوان نوشته ات رو خیلی دوست دارم. کامل میشینه تو قاب. ممنون

مایی مایی

از روز به بعد از همه دست فروش ها می ترسم! هم می ترسم هم منزجرم. می دونم که همه رو نمی شه با یه چوب زد و همه مثل هم نیستن اما دست خودم نیست!