هواپیما

ببخشید جاى من اینجاست. خانمى که جاى من نشسته بود پرسید وسط میشینید؟ باشه فرقى نداره برام. بلند شد تا من روى صندلى وسط بشینم و اون نشست سمت راستم و دوباره توى موبایلش غرق شد. به محض اینکه نشستم توجهم جلب شد. خانم جوانى که سمت چپم نشسته بود برخلاف تصور من درحال صحبت با موبایل نبود، حسابى درگیر یک مذاکره با خودش بود. گاهى آروم گریه مى کرد و شونه هاش مى لرزید و گاهى ریز ریز مى خندید. گاهى لحنش تهدید آمیز بود و گاهى با غصه حرف مى زد.. یکهو برگشت و بهم گفت خیلى تشنمه! گفتم میتونید به مهماندارها بگید براتون آب بیارن! دوباره روش رو به طرف پنجره کرد. خیلى مقاومت کردم که مهماندار رو صدا نکنم و براش آب نگیرم. با خودم فکر کردم خوبه تمرین کنم زیادى خوب نباشم و بیخودى خودم رو مشغول دیگران نکنم، هرچى باشه اون هم یک آدم بالغه که تنهایى سوار هواپیما شده و اگه بخواد حتما میتونه براى خودش یک لیوان آب درخواست کنه.. 

تاخیر طبق معمول. صداى گریه بچه ها که هنوز راه نیفتاده در حال بى تابى بودند هواپیما رو پر کرده بود. یکدفعه دختر روى شونم زد: ببین اون بیرون رنگین کمون درست شده، رنگین کمون کامل! خیلى بزرگه، از اینجا تا اونجا! به سختى از کنارش از پنجره نگاه کردم. راست مى گفت! توى این گرماى وحشتناک با همون چند قطره اى که ابر ها پس داده بودند اون طرف باند رنگین کمون درست شده بود. خیلى هم بزرگ بود! کلى عکس گرفت ازش.

چند دقیقه بعد مهماندار داشت با یک سینى لیوان آب رد مى شد. نا خودآگاه دستم رو دراز کردم و یک لیوان گرفتم ازش و به دختر دادم. یک ممنون ساده گفت و برگشت توى دنیاش.

هواپیما بلند شد. اوج گرفت. دختر یکهو ازم پرسید تو تهران زندگى مى کنى؟ گفتم بله. گفت من هم همینطور، فقط براى یک کارى اومده بودم اینجا! لبخند زدم و خودم رو مشغول موبایلم نشون دادم که به گمان خودم از روى تعارف وارد مکالمه نشم!

کمى بعد دختر ذوق زده گفت میشه الان موبایلهامون رو روشن کنیم؟ گفتم موقع پرواز نه! نا امید و متاسف گفت آخه اون بیرون خیلى قشنگه! دیدم بالاى دریاى ابرهاى پنبه اى هستیم. گفتم آهان! یادم افتاد که اعلام مى کنند موقع پرواز موبایلها رو خاموش کنید! عکس میتونى بگیرى، اشکالى نداره! با خوشحالى موبایل رو روشن کرد و یک عالم عکس گرفت. دوباره به عالم خودش فرو رفت: خنده و گریه و بد و بیراه گفتن به جیغ هاى بچه ها و زمزمه و زمزمه!

شروع کردیم به کم کردن ارتفاع. دختر همونطور که بیرون رو تماشا مى کرد با خودش چیزهایی می گفت و تند تند از توى کیفش آب نباتهاى کوچیک توى دهانش مى گذاشت و مى جوید.

هواپیما نشست و هیاهوى بچه ها آروم گرفت.

/ 0 نظر / 27 بازدید