خودبين!


دیروز یک عالمه مهمون داشتیم. اومدم سر پوش شیشه سس رو با یک چاقوی خیلی خیلی تیز باز کنم که چاقو لیز خورد و انگشتم زخم شد. تا حالا اینجوری دستم نبریده بود.. تصمیم گرفتم خانم باشم و جیغ و داد نکنم! فقط سریع رفتم طرف ظرف شویی که جایی خون نریزه.. زن دایی و خاله اومدن ببینن چی شده و بعد هم مامان اومد.. از حالت مامان که ترسیده بود خندم گرفت و گفتم هیچی نشده.. ولی مامان خیلی نگران شده بود می گفت نکنه بخیه بخواد.. با آب سرد و دو سه تا چسب زخم مساله حل شد.. ولی چهره نگران مامان همینطوری توی ذهنم مونده بود.. از دست خودم ناراحت بودم که چطور گاهی به خودم اجازه می دم از دست فرشته ای مثل مامان ناراحت باشم.. چطوربعضی وقتها به خودم اجازه میدم که اخم کنم و...

نمی دونم چرا گاهی فقط خودمونو می بینیم و بس. از همه چیز طلبکار می شیم و از همه انتظار داریم اون طوری باشند که ما می خوایم.. یادمون میره که در هر لحظه، هر کسی توی دنیای اختصاصی خودشه، و از دید خودش، و بنا بر احساسی که در اون لحظه داره، محیط اطرافشو می بینه، درباره اون قضاوت میکنه، و عکس العمل نشون میده.. فکر می کنیم همه باید همون احساسی رو داشته باشند که ما داریم.. همونطور فکر کنند که ما فکر می کنیم..
مسلماً همیشه اینطور نمیشه و اون وقته که سوء تفاهمها پیداشون میشه..

از دست خودم ناراحت بودم که چرا مساله به این کوچیکی رو بزرگش کردم، و از همه انتظار توجه و همدردی دارم، در حالیکه وقتی این چیزا برای یک نفر دیگه پیش بیاد، با تعجب و سرزنش نگاهش می کنم، که چرا به خاطر مسأله ای کوچیک، با آه وناله دیگران رو هم ناراحت می کنی..

دستت هم خوب میشه.. اصلاً بزرگ می شی یادت میره! ولی یادت نره که به اندازه همه آدمهایی که روی زمین زندگی می کنند٬ دنیاهای مختلف وجود داره، و فقط تو نیستی که احتیاج به فهمیده شدن داری..

/ 10 نظر / 2 بازدید
سعيد

خيلي وقته به ما سر نمي زني . راستي يه زماني خواسته بودي سايتهايي رو كه در مورد شهرك غرب هست بنويسم . الان آماده هست . مي توني توي وبلاگم ببيني . در ضمن اميد وارم هر چه زودتر دستت خوب بشه . خدا كنه آدم قلبش زخمي نشه !!

noonoosh

سلام. رضوان جون منم مثل تو خيلی وقتا به اين چيزا فکر می کنم و کلی شرمنده ميشم . ای کاش يه دوربين بودو نشون ميداد وقتی واسه مامانامون اخم می کنيم اون صحنه چقدر زشته . اميدوارم دستت خوب بشه زودتر. راستی بيا تو وبلاگم تو قسمت نظرات متن معرفی يکی واست پيام داده .

داني كوچولو

سلام رضوان خانم ! ممنون از اينکه به من سر ميزنی و لطف داری. با همه حرفات موافقم. يه جاهاييش باعث شد که ازين به بعد تجديد نظری تو برخوردهام کنم. راستی بخش من دفعه قبل نوشتم آقا! آخه من يه دختر دايی دارم اسم پسرش: رضوان. يه دوست هم دوران دبيرستان داشتم: رضوان. واسه همين تو هم به عنوان رضوان شدی يه آقا پسر ! خسته نباشی.يا علی

توحيد

می خواستم بگم بزرگ می شی يادت ميره ديدم خودت آخرش نوشتی :)) ... اون جمله آخريت خيلی جالب بود برام بايد بيشتر روش فکر کنم

نوشی

من که يه مادرم از بی توجهی بچه ام دلم ميگيره اما به دل نميگيرم... اين مرسومه. ما در حق مادامون اين جوری بوديم بچه ها هم در حق ما

hy

سخت نگير اينقدر...

صهبا

سلام رضوان خانوم.اگه بخوايم به کارامون فکر کنيم که ديگه هيچی.کاش هممون قدر مادرامونو انطور که بايد بدونيم.موفق باشی و شاد!

عليرضا

بلا دوره انشا ا... من نمی دونستم شما چاقو هم میکشی.

Dabirkol

مصيبت وارده را صميمانه تسليت می‌گوييم. غم آخرتان باشد. با مطالعه نظرات noonoosh & noshi & sahba فهميديم كه شما خانمها همه‌تان به مادرانتان ظلم مي‌كنيد، ايراد هم كه ازتان مي‌گيرند رگ فمينيستي‌تان گل مي‌كند. بيچاره پسرها كه اينقدر مهربان و فداكارند اسمشان بد در رفته!