رها - سیزده

ایشالا گربه ببینید! این آرزوی من موقع بدرقه کردن پدر و دختر دم در بود، بعد از اینکه دخترک با دیدن باباش درحال پوشیدن گرمکن زرد رنگش واسه رفتن به سوپرمارکت سر کوچه با ذوق شروع کرد به ددددد گفتن، و یک دقیقه بعد با بارونی گل گلیش توی بغل اون بود تا از حق مسلم دد رفتنش استفاده کنه!

تلاش دخترک براى استفاده از قاشق و چنگال خیلى دیدنیه.. از اینکه خودش غذا بخوره لذت میبره.. فقط بیشتر وقتها تا قاشق به دهنش برسه دیگه توش چیزى باقى نمونده..! یک بار هم چنگال رو توى لیوان گذاشته بود و سعى مى کرد ازش به جاى نى استفاده کنه! .. و هنوز هم هر چیزى رو که مى خوره باید به دیگران تعارف کنه.. حالا اون دیگران میتونه شامل خاله و عمو و رهگذرهاى توى خیابون باشه، و یا عروسک و تصویر کتاب داستان و لپ تاپ..!

بابا رو بوس کن.. و دخترک با اون چشمهاى خندونش به سمت باباش میره و صورت اون رو یک بوس آبدار میکنه.. فقط باید مواظب باشیم که یکهو احساساتش قلنبه نشه، اونوقت شوخى شوخى ناغافل یک گاز اساسى میگیره و عوض همه بوسه هاش رو در میاره!

باه.. باه.. باه.. دخترک داره ماه رو توی آسمون نشون میده و اسمش رو میگه.. باه!

گى.. یعنى نارنگى! با.. یعنى بادکنک! پ.. یعنى توپ! ... 

کم کم دخترک متوجه صحبتهاى مربوط به خودش یا حرفهاى آشنا میشه.. اگه خواهرم رو به من بگه میخوام برم بیرون، اون شروع مى کنه به دددد گفتن.. یا اگه مادر بزرگش بگه مى خوام نماز بخونم، دستش رو مى بره کنار گوشش که اداى تکبیر نماز رو در بیاره.. بهش میگم به من هم بده هویج بخورم و اون تکه هویجى که توى مشتش نگه داشته رو توى دهن من مى چپونه!

بالاخره بعد از دو سه ماه ایستادن و قدم برداشتن با گرفتن مبل و میز و صندلى، دخترک تصمیم گرفت چهاردست و پا راه رفتن رو هم شروع کنه!

از بعد از تولدش، دخترک هر موقع کلاه بوقى یا بادکنک و یا شمع میبینه دست مى زنه و ف ف ف مثلا شمع فوت می کنه.. با آهنگ هاى شاد هم یک دستى مى رقصه!

از بیرون صداى کلاغ میاد و دخترک میگه قا! .. ماهى چه کار مى کنه؟ لبهاش رو باز و بسته مى کنه.. ماهى چطورى شنا می کنه؟ دستش رو تند تند از مچ تکون میده.. مرغ چى میگه؟ قد! قورباغه چى میگه؟ قور! ببعى چى میگه؟ بععععع!

چشم چشم دو ابرو.. دخترک دیگه مهلت نمیده.. خودکار یا مداد رو از دست ما بیرون میکشه و نقاشى رو با خط خطیهاش ادامه میده.. دماغ و دهن یه گردو!

نشوندمش منتهى الیه خونه، کنار کشوى اسباب بازیهاش، تا چند دقیقه اى بدون نیاز به من سرگرم باشه و من بتونم توى آشپزخونه به کارهام برسم.. یکهو دیدم از اون ته عروسک گربه ش رو زده زیر بغلش و داره مثل جوجه اردک راه میره و خندان میاد به سمت من.. دخترک در آخرین روز سیزده ماهگیش رسما شروع به راه رفتن کرد..

دخترک ده روز پیش سیزده ماهه شد.. یک سال و یک ماهه..

/ 1 نظر / 18 بازدید
آرزو

از طزف یه حسرت خورده بچه دختررو ببوش