سلام

 

پسرک فاصله بین دو تا قالیچه رو پرید و در حالیکه پاهاشو با دقت یکی درمیون روی مربع های قالیچه می گذاشت رفت توی آشپزخونه.

یهو دلم غنج رفت! انگار که پرتاب شدم توی اعماق کودکی. اون موقع ها که اشیا جون داشتند و عروسکها حرف می زدند و گل های قالی باغچه بودن و طرح دور فرش خیابون بود برای ماشینهای کوچیک. اون موقع ها که توی پیاده رو تصمیم می گرفتم پامو فقط روی سنگ فرش های سفید بزارم یا قرمز. اون موقع ها که توی راه تموم شعر ایی که حفظ بود م رو با خودم می خوندم تا زودتر برسم. اون موقع ها که هر چیزی اسمی داشت و هر کسی صفتی..

وای که چقدر فاصله گرفتم از اون روزها. از اون تخیلات رنگی که تموم دنیام رو می ساختن. از اون توجه به جزئیات و لذت بردن از همه لحظه ها، یه جوری که انگار زمان اصلا نمی گذره...

آخ سلام کودکی. از دنیای دیوانه خاکستری که روی پیاده روهاش اگر ندوم تند قدم بر می دارم و نگاهم به آسمونش دیگه نه برای تعقیب پرواز پرنده ها، که برای یک لحظه دور شدن از هیاهوی اتاقک های آهنی و صورتک آدمهاست، سلام.

 

/ 9 نظر / 11 بازدید
پریسا

سلام رضوان جونم. شرمنده م کردی,ببخش این مدت اصلا تو حال و هوای وبلاگی ها نبودم. ممنون که به یادم هستی و سر میزنی.بازم به معرفت تو[ماچ] این پست کار خودم بود,در هر حال خیلی ممنون نظر لطفته خوشبختانه چند تا نویسنده ی خوب همدمم شدن روم تاثبر مثبت گذاشتن[چشمک] نوشته هاتو خیلی دوست دارم...بی ریا بودنش برام دوست داشنتیه,منم یهویی رفتم تو عالم بچه گی...روزایی که همه ی رویام عروسکهام بودن و تمام فکرم نقشه کشیدن برای درس نخوندن و بازی گوشی..چه روزایی بود... ای کاش هیچوفت مجبور نبودیم برای فرار از صورتک آدمها به آسمون پناه ببریم... دلم تنگ شده,مشتاق دیدارتم. به همه سلام برسون. سال نو پیشاپیش مبارک. با امید دیدار هر چی نزدیکتر[لبخند][ماچ][گل]

پریسا

آدرس وبلاگم عوض شد رضوان جونم[ماچ]

شیما

سلام.خیلی قشنگ بود. خوشحال میشم به منم سر بزنید

پریسا

سلام! خیلیییییییییی قشنگ بود!ای بابا!ما که نمی تونیم مثل شما بنویسیم!ولی امید وارم بیاید وبلاگم رو ببینین!خوش خال می شم از دیدن نظر های صمیمانتون!منتظرتون هستم!(راستی,می شه یه ذره برای من تبلیغ کنین؟؟؟!!![نیشخند])

ویدا

ببخشید!پست قبلی مال من بود!!!اسمشو یادم رفت پاک کنم!!!این پسته رو می گم:(سلام! خیلیییییییییی قشنگ بود!ای بابا!ما که نمی تونیم مثل شما بنویسیم!ولی امید وارم بیاید وبلاگم رو ببینین!خوش خال می شم از دیدن نظر های صمیمانتون!منتظرتون هستم!(راستی,می شه یه ذره برای من تبلیغ کنین؟؟؟!!![نیشخند]) به هر حال ببخشید![چشمک]

...

اومدم ، اینجا تکون نخورده ...

محمد

سلام آی گفتی... یاد بچگیام افتادم، کناره های قرمز و آبی فرش برام می شد خیابون و من بودم و ماشینای اسباب بازی رنگ و وارنگم. حالا منم و یه ماشین خاکستری، توی این خیابونای خاکستری، تو یه شهر خاکستری پر آدمای خاکستری ...

Nariman

سلام رضوان جان..با کمی تاخیر اومدم که سال نو رو تبریک بگم و برای و خانواده عزیزت آرزوی سلامتی و پیروزی و شادی همیشگی کنم...

Nariman

پسرک متنت که فاصله گلهای قالی رو میدوید منو یاد بچگیهای خودم انداخت...همیشه گلهای قالی رو دوتا یکی یا سه تا یکی میپریدم..جوری که با وجود اینکه پسر توپولی بودم و ورزشم توی مدرسه همیشه مشکل داشت،پرش جفت پام رتبه اول مدرسه بود!