گوسفندها

یک دی ماه سرد و خشک و بی روح..

جوانک زباله گرد کنار گونی که تا خرخره پر بود از پس مانده های جمع کردنی آشغالها، روی زمین کناردیوار نشسته بود سرش رو گذاشته بود روی زانوهاش و شونه هاش از گریه می لرزید.

ما از کنارش رد شدیم. برگشتم چند ثانیه ای نگاهش کردم. تنها جمله ای که به زبون آوردیم این بود که توی این دوره زمونه آدم نمیدونه چی راستکیه و چی الکی.. و مثل همه راهمونو کشیدیم و رفتیم. عجله داشتیم.

توی راه برگشت هرچی چشم چرخوندم ندیدمش.. انسانیتم کجا جا مونده بود؟ ...

-----------------------------------------------------

یکی از بچه ها تعریف می کرد روز عاشورا نزدیک بازار، وقتی می خواستن یه گاو رو سر ببرن، گوسفندها همینطور بدون اینکه عکس العملی نشون بدن داشتن غذاشون رو نشخوار می کردند. انگار نه انگار که دو متر اونطرفتر داره اتفاقی می افته..

گاو  خیلی سر و صدا کرد و آخر سر بریده شد..

نوبت گوسفندها رسید. قصاب دست انداخت گردن اولی رو گرفت.. سر و صدای گوسفند به هوا رفت و شروع کرد به تقلا..

اون موقع بود که بقیه گوسفندها همه برگشتن و  نگاه کردند..

تازه دوزاریشون افتاده بود چه خبره. گوسفندها.

/ 2 نظر / 12 بازدید
محمد

سلام نمیدانم، خواسته یا ناخواسته، آگاه یا نا آگاه، مقایسمان کردی با گوسفند و عجیب به جا بود این مقایسه ات. تا ناخوشی یقه خودمان را نگیرد، صدایمان در نمی آید، حتی اگر دو متر آن طرفتر اتفاقی بیفتد...

نریمان

سلام رضوان جان...خوبی؟ با خوندن این دوتا متن موهای تنم سیخ شد...نمیدونم چی بگم...