شبی که من درسخوان شدم..


تازه از عيد ديدني برگشته بوديم. هنوز لباسهارو عوض نکرده بوديم که يک دفعه همه جا ساکت شد.. و البته تاريک!.. اولين کاري که کردم اين بود که صاف رفتم توي ديوار کنار در!.. مامان مي گفت خوب شد توي آسانسور گير نکرديم.. و من مي گفتم خدارو شکر مجبور نشديم اين همه طبقه رو پياده بيايم بالا! رفتم کنار پنجره ببينم فقط ساختمان ما بي برقه يا.. بيرون ظلمات بود! فقط نور گاه به گاه ماشينها بودند که باعث مي شدند فکر نکنم اون بيرون بيابونه!
مادربزرگم پيش ما بود. مي گفت نکنه روي نيروگاه بمب انداخته باشند.. نميدونستم بايد از اين فکر خنده ام بگيره يا نگران بشم.. بعد از چند تا تلفن اول فهميديم که همه جاي تهران بي برقه.. و بعد از راديو شنيديم که چند شهر ديگه هم همينطورند.. داشتم فکر می کردم اگه مثلاْ برق سه ماه پيش اينطوري مي رفت٬ باز هم کسي حتي به فکرش هم مي رسيد که ممکنه دليلش جنگ باشه؟
مشکل فنّي. مطمئناً مشکل فني خيلي از مشکل غير فني بهتره!
برق که نبود، انگار هيچ کاري هم نميشد انجام داد. همه وسايل سرگرمي ما برقي شده اند. نميدونم تأسف برانگيزه يا نه.. نه فقط وسايل سرگرمي٬ بيشتر وسايل زندگي هم همينطور.. انگار فقط خوابيدن احتياج به برق نداشت٬ که من هم اصلاْ خوابم نمي اومد..
تا قبل از اينکه وسيله روشنايي موقتي پيدا کنيم، بايد با لمس کردن و حس کردن، راه و وسايل رو پيدا مي کرديم.. يک لحظه دلم گرفت.. فکر کردم براي اونهايي که براي هميشه از ديدن رنگها و شکلها محرومند چقدر بايد سخت باشه که بخوان هميشه رنگهارو فقط سعي کنند تصور کنند.. خيلي چيزها داريم و هيچ وقت حتي به ارزش بودنشون هم اهميت نيميديم..
حوصله ام از نگاه کردن به نور ماشينها سر فت.. نميدونم چرا توي اون نور کم يکدفعه هوس کردم درس بخونم! رفتم کتابمو آوردم و هنوز شروع نکرده بودم که مامانم گفت تو اين نور مي خواي چشماتو خراب کني؟.. کتاب بسته شد! ولي مگه نمي گن که خيلي از دانشمند ها از مطالعه زير نور شمع به اين پيشرفتها رسيده اند؟!
شما شاهد باشيد که من مي خواستم درس بخونم ولي نگذاشتند!

/ 14 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساره

سلام ... عجب وبلاگ قشنگ و خوبي ... اينم كشف خوشگل نصفه شبي من ... خيلي خوشگله ... راستي اين برق رفتنم عجب حكايتي شدا !

صدف

سلام رضوان جان مرسی که به من سر زدی خيلی بلاگ قشنگی داری چقدر خونه خوشگله باز هم به من سر بزن

دفتر خط خطی

بابا درس خون. حسني به مکتب نمي رفت وقتي مي رفت که برق ها هم مي رفت.

تنهايي در شب يلدا...

رضوان خانوم سلام...حدست درست بود خدا رو شکر ديشب وبلاگ عابر کمکم کرد و مشکلم حل شد...اما در مورد غصه...اگه کسی منو بيرون ببينه متوجه غصه هام نميشه برای همين هرچی ناراحتی دارم مياد توی نوشته هام و نوشته هام ميان توی بلاگم...به خدا دلم برای يه قهقهه از ته دل تنگ شده...دعام کن...باز هم بهم سر بزن...منم که پيله ام!!هی مزاحمت می شم!!

FARIBA

سلام..رضوان جان..دقيقا مانند من درس می خونی..شاد باشی..يا علی

Mary

vay vay che mamani vaghean baeezi vaghta taghsire mamanhast vagarne ma darskhoonim

neda

رضوان !سلام خيلی خوب بود ... سال خوبی داشته باشی ...

مجید

سلام...نوشته جالبی بود! وقتی برق رفت من هرکی رو دیدم گفت نیروگاه رو با بمب الکترونی زدن! عجب مردمی هستیم به خدا! انگار نه انگار 8 سال هر روز با صدای آژیر خطر بیدار شدیم.انگار اون ترسا و اون بمبا رو فراموش کردیم! اتفاقا من هم موقعی که برق رفت به آدمای بیچاره ای که نمیبینند فکر میکردم .شاید به خاطر این رمان کوری باشه که دارم میخونم ! وقت کردی سر بزن !

Azar

salam,vaghen ke jeloye pishrafte adamo migiran.dar zemn bloget kheili ghashange.movaffagh bashi,ya hagh

+hiv

از اين که خاطرهی يک شب پر از وهم رو برام زنده کرديد خوشحال شدم اگرچه از وبلاگ هاي روزانه خوشم نمی اومد اما اين رو از چشم دبير کل می بينم