بروشور

 

صبح، از دور که اومدم توی خیابون دیدم دو نفر با کلاه کپی های قرمز دو طرف در شرکت وایسادن و به هرکی میخواد بره داخل، یه کاتالوگ میدن. یکم اخمهام رفت توهم. اصلا از اینکه توی خیابون به زور به آدم بروشور و تبلیغ بدن خوشم نمیاد.. خیلی وقتها تند تر رد می شم که طرف نتونه تبلیغ رو بگیره جلوی صورتم و بیشتر وقتها هم نمیگیرم، چون باید مچاله ش رو اونقدر توی دستم نگه دارم تا یه سطل آشغال پیدا کنم.

از در شرکت که تو می رفتم یکی از جوون ها با کلاه کپی قرمز دوتا بروشور رو گرفت جلوم. گرفتم، ولی یکیش افتاد زمین. پسر خم شد، برش داشت و دوباره داد بهم. در نرده ای رو که پشت سرم بستم، با نگهبانها سلام علیک کردم و با صورت جمع شده گفتم اینها چرا اینجا وایسادن؟ ... نگهبان خندید و گفت اشکال نداره، کاری نمی کنن که.. لبخند کجی زدم و پله ها رو تند رفتم بالا.

توی آسانسور به کاتوگ ها خیره بودم.

کیفم رو انداختم روی میز و شدیداً از خودم بدم اومد.

...

یک ربع بعد، همکارم که با دوتا بروشور در دست وارد اتاق شد، نتونستم لبخندم رو پنهان کنم. کلاه کپی های قرمز هنوز اون پایین بودن.

/ 9 نظر / 10 بازدید
محمد

سلام این بروشور ها و تراکت های زورکی، غیر از کثیف کردن شهر و اتلاف وقت و پول هیچ خاصیتی ندارند... و البته عجب رویی داشتند اون دو تا کلاه کپی!

نیر

راستش من ولی همیشه میگیرم. آخه میخوام کاغذهاش زودتر تموم شه بتونه زودتر پول کارش رو بگیره. شاید خیلی لازم داره...

...

اوهوم ، میز کار ، بد آمدن از خویش ...

هومن(غمناک

نمیدانی اینکه دیدم هنوز مینویسی چقدر حس جالبی بهم دست داد.هایییییییییییییییی مردم!

رضوان

سلام و عرض ارادت . طبق معمول باید ازتون دعوت کرد تا به وبلاگمون سری بزنید.

رضوان

ممنون که دعوت حقیر رو پذیرفتید و بر ارادتمان افزودید.

محمد

سلام مدتی کم پیدایی بی معرفت؟ به روزم و منتظرت.

احمد

سلام. تو نمی خوای آپدیت کنی؟ وقاحت هم حدی داره بخدا!