رها بيست و نه

داريم بهش ياد ميديم براى چيزهايى كه مال خودش نيست براى و كارهايى كه معمول نيستند اجازه بگيره.. و دخترك هم به شيرين ترين روش  ممكن اين كار رو مى كنه.. ميگه اجازه دارى با ماژيك رنگ كنم؟..  اجازه دارى ى ى  به گلدون آب  بدم؟.. اجازه دارى ى ى...


هر موقع دخترك چيزى رو به اصرار ميخواست و به خاطرش به گريه متوصل ميشد، مى گفتم حرفت رو باگريه نگو، درستصحبت كن و اگه ما گوش نكرديم تكرار كن حرفت رو تا ما انجام بديم.. و حالا غير از مواقعى كه خوابش مياد، اونقدر  خواسته ش رو تكرار مى كنه كه ما شرمنده ميشيم!


هميشه دوست داشتم دخترك اگر از چيزى خوشش نمياد يا چيزى اذيتش مى كنه، اون رو ابراز كنه و مظلوم نباشه.. اما فكراينجاش رو نكرده بودم.. يك روز ديدم عروسكش رو مى زنه كه دوستش ندارم.. و چند بار هم مادربزرگهاش رو زده كه مثلاچرا بردنش دستشويى يا بهش گفتن به چيزى دست نزنه يا چيزو رو نخوره... ديگه نه واقعا تا اين حد!!


هر چندوقت  يك كارتون ميشه مورد علاقه دخترك و اگر از صبح تا شب فقط يك قسمت رو ده بار هم ببينه ازش سير  نميشه.. اين كارتون ديدن به اينجا ختم نميشه.. خيلى كارها رو از همون انيميشن ها ياد مى گيره، شب ها خوابش رو ميبينه و خيلى وقتها  هم قسمتهاى مختلفش رو براى ديگران تعريف مى كنه..  و در مهدكودك،  همون كارگاه مادر و  كودك هم براى دوستهاش تعريف مى كنه (و البته اونها هيچ ايده اى ندارن كه دختر داره چى ميگه).. يکهو میبينى با هيجان داره براى دوستش كه با چشمهاى گرد شده بهش خيره شده، تعريف مى كنه: ببعى چاقه همه ى كيكها رو خوووورد!


يه كوچولو! مقاومت در مقابل اين كلمات معنى نداره! .. بهش ميگم الان وقت شكلات نيست.. ميگه: يه كووچولو! .. ميگم سرسره بازى بسه ديگه، بريم خونه.. ميگه: يه ه ه كوچولووو! ميگم بايد برم، ديرم شده.. ميگه يه كوچولو بمون.. يه كوچولوووو.. و چه چاره اى براى من مى مونه غير از لبخند زدن و دل دادن به خواسته هاى كوچك دخترك..


توى آشپزخونه كه مشغول كار ميشم، دخترك هم كوچ مى كنه كنار من.. به جاى اينكه توى اتاقش با اسباب بازيها سرگرم باشه، شروع مى كنه به كند و كاو در گلدون بنجامين و خالى كردن كشوى دستمالها و بيرون كشيدن قابلمه ها.. بهش ميگم نميخواى با عروسكهات بازى كنى؟ ميگه چرا و مى دوه طرف اتاقش.. چند دقيقه بعد مى بينم گارى كوچيكش رو پر كرده از عروسك و داره مى كشدش به سمت آشپزخونه..


هروقت دخترك كلمات ناخوشايند رو در جايى كه نبايد، استفاده كرده، ما گفتيم آخ آخ و صورتمون رو جمع كرديم و اون با شيطنت نگاهمون كرده.. حالا ولى كار به جاهاى باريك كشيده.. يكهو مى بينى با يك ظرف اسباب بازى مياد، ميگه برات غذا درست كردم.. ميگم واااى خيلى ممنون و اداى خوردن رو درميارم.. و اون غش غش مى خنده: غذاى پى پى اى بووود! حالا مگه ميشه نخنديد و جدى بود كه دختر حد شوخيها رو ياد بگيره..


دخترك از گرد گيرى خيلى خوشش مياد و هر فرصتى كه گير بياره، مخصوصا وقتهايى كه كنار من در آشپزخونه مشغول بازيه، اسپرى تميزكننده و دستمال بر ميداره و حالا همه جا به قول خودش فيش فيش نكن، كى بكن! البته من هم از اين حركت استقبال مى كنم و جاى لكه ها رو روى ديوار ها و كابينت ها بهش نشون ميدم.. كار كودك كه ميگن همينه؟!


توى ماشين بوديم و من غرق در افكار خودم، كه دخترك گفت: مامااان ماشين آغالى (آشغالى).. گفتم آهان.. گفت: "بگو بله مادر! ماشين آغالى!" تا به حال متوجه اين تكيه كلام خودم نشده بودم: "بله مادر!"


يك درخت كاج كوچيك جلوى در خونه ما هست كه قدش از قد دخترك هم كوتاه تره. هر دفعه كه از كنارش رد بشيم، دخترك ميره سراغش، باهاش خوش و بش مى كنه و گاهى بغلش مى كنه. ميگه: درخت كاج كوچيك دوست منه!


سوم اسفند ماه دخترك بيست و نه ماهه شد.. دو سال و پنج ماه٠


/ 0 نظر / 26 بازدید