دور تند

وای که چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده. برای خوندن. برای درست کردن چیزی. دلم برای خیره شدن به کوهها از پشت پنجره تنگ شده. برای ساعتها نگاه کردن به صفحه کامپیوتر. برای غوطه ور شدن در فکر توی تاکسی. برای یه قدم زدن طولانی. برای خوردن یه بستی قیفی ماشینی با لذت. برای خوندن یه دست نوشته طولانی. برای...

---------------------------------------------------------- 

چه زود می گذره... می گن سن آدم هرچی بیشتر بشه، زمان براش سریعتر می گذره.. فکرش رو هم که می کنم مور مورم میشه! الان روزهام به آنی می گذرن.. اونقدر مشغولم که نمی فهمم صبحم چطور شب میشه و شب چطور صبح و کی هفته به آخر می رسه. یعنی وقتی سنم بیشتر شد زمان می خواد از این هم سریعتر بر من بگذره؟!

یک زمانی خیلی بازی سیمز (Sims) رو دوست داشتم و ساعت ها می نشستم پای کامپیوتر و به قول بابا آدم ها رو بدبخت می کردم! توی این بازی می تونی خونه بسازی، توش وسایل زندگی بچینی، آدمهای جورواجور طراحی کنی و زندگیشون رو کنترل کنی. می تونی بذاری خودشون اتوماتیک هرجور که می خوان زندگی کنند و فقط تماشا کنی، و یا می تونی تصمیم بگیری که مثلا الان باید این یکی بیدار بشه بره غذا درست کنه و یا بره کتاب بخونه و به درجات تواناییهای علمیش اضافه بشه! بازی می تونه با سرعت معمولی ادامه پیدا کنه و می تونی دکمه دور تند رو بزنی.. همه کارها تند تند انجام میشه.. روز شب.. شب روز.. روز شب..

این روزها خیلی پیش میاد که خودم رو شبیه کاراکترهای سیمز ببینم! .. وقتهایی که بازی روی دور تند بود..

/ 8 نظر / 6 بازدید
نیر

دل منم واسه نوشته هات تنگ شده. خیلی.. ما آدمها هیچ وقت راضی نیستیم. الان مثلا من تو دلم میگم خوش به حال رضوان. کاش منم وقت نداشتم! ولی من بسییییییی وقت دارم!!! بیکارم از بس که کار ندارم!! miss u

محمد

سلام باهات 100% موافقم دیگه زمان برای من داره کم کم معناش رو از دست می ده. وقتی همه روز ها مثل هم و تکراری باشند، دیگه چه فرقی داره که شنبه باشه یا سه شنبه؟ یا مثلاً مرداد باشه یا شهریور؟ وقتی از یه سن خاصی می گذری، بیشتر از هر چیز همین تکرار ها تو ذوق آدم می زنه. به روزم ، شاد باشی.

دلدار

انان که گویند که بر ای نهادست جهان مشنو ای خواجه که تا در نگری بر باداست

دلدار

دنیا همینه انگار همین دیروز بود که داشتیم تو حیاط خونه گل بازی می کردیم تو یه چشم به هم زدن وقت زن گرفتنمون شد تو یه چشمک دیگم مرگ میاد سراقمون منتظرتم

پریسا

سلام رضوان جونه بسیار عزیزم,دلم برات خیلی تنگ شده اما فکر میکنم با این اوضاع دانشگاهم حالا حالا ها نتونم ببینمت[ناراحت] نمیدونم آخرین باری که قبل از این بار امودم به وبلاگت چند سال پیش بود,اما اینو میدونم که تحسی برانگیز بودن قلمت هیچ وقت از ذهنم دور نشد....خیلی دوس داشتم نوشتتو و باهات موافقم که عمرمون خیلی زود میگذره حتی برای من که تازه اول راه زندگیم هستم,در پایان میخوام بگم که میدونم خیلی سرت شلوغه و مشغله زیاد داری اما هر وقت سری به وبلاگت زدی نیم نگاهی هم به وبلاگ من بنداز,خوشحال میشم نظر رضوان جونمو بودنم,سلام برسون,به همه[ماچ][ماچ][قلب]

آهو

من که روزام عین برقمیگذره خودم اسلوموشنم! بستنی ماشینی رو هستم

پرستو

یکی از مزایای انقد دیر به دیر نوشتن اینه که یه مطلبو هر بار با یه لحن میخونم!! هاها...!!