رها - هشت

صبح روز ششم اردیبهشت، دخترک مثل همیشه با دو دستش انگشت من رو گرفت و برد توی دهنش تا لثه های متورم دردناکش رو آروم کنه.. و من یهو از هیجان جیغ کشیدم! دندونش دراومده! تا عصر داشتم تلاش می کردم تا دخترک دهنش رو باز کنه و من بتونم یک نظر اون دندون ریز رو ببینم.. دومی هم روز بیست و ششم اردیبهشت از لثه پایین دخترک سرک کشید.. لبخندهای شیرین دخترک با اون دوتا دندون کوچولو از زیباترین منظره هاست..

اولین مریضی سخت دخترک اتفاق افتاد.. ساعت دوازده، بعد از شیر خوردن شبانگاهی توی رختخواب گذاشتمش.. تنش داغ داغ بود.. هنوز پام رو از چارچوب در بیرون نذاشته بودم که صدای سرفه دخترک اومد.. برگشتم کنارش، دیدم همه لباس و موهاش خیسه و اون هم شروع به هق هق کرد.. بالا آورده بود.. سریع خشکش کردیم لباسها رو عوض کردیم.. آرومش کردیم.. دوباره بهش شیر دادم و اینبار کنار خودم خوابوندمش.. ساعت دو شده بود.. دخترک آروم و قرار نداشت.. حوله خیس روی پیشونیش می گذاشتم که تبش پایین بیاد.. گریه کرد و همینکه بلندش کردم دوباره بالا آورد و غیر از خودش، سرتا پای من رو هم خیس کرد.. تنش از تب می سوخت.. دیگه حسابی نگران شده بودیم..  ساعت چهار صبح بود.. حاضر شدیم و راه افتادیم به سمت بیمارستان صارم.. میدونستیم اونجا توی کلینیک اطفال شیفت شب دارند.. از بخش اورژانس وارد شدیم و رفتیم پیش دکتر.. بعد از یک آمپول دردناک ویتامین ب 6 برای کنترل تهوع و صبر و صبر و خوراندن آب معدنی و بعد کمی شیر و بعد داروی تب بر، ساعت 6 راهی خونه شدیم.. دخترک با آرامش خوابش برد.. فقط میتونم بگم وقتی که دخترک مریضه، حاضریم همه چیزمون رو بدیم تا دوباره به رومون لبخند بزنه..

لک.. لــــــک... لــــک لک.. این به جای تاتی تاتی دخترکه.. هنوز نمیتونه چهاردست و پا راه بره یا حتی سینه خیز بره.. دستهاش رو می گیریم و اون با هر لک لک که ما میگیم دونه دونه قدم بر می داره و ذوق می کنه و غش غش می خنده و جلو میاد..

بهش میگم بیا بغلم، بدون اینکه حالت بغل کردن رو نشونش بدم.. و دخترک دستهاش رو دراز می کنه و بدنش رو می کشه جلو  و توی چشمهام نگاه می کنه..

چه زود می گذرن روزها.. دخترک یک هفته پیش هشت ماهه شد..

/ 1 نظر / 15 بازدید
پاییز

[لبخند][لبخند][لبخند]خیلی زیبا بود