رها - چهارده

بالاخره یاد گرفت! ازش مى پرسم چند سالته؟ انگشتش رو بالا مى گیره و میگه یکسش!

دخترک عاشق قایم موشک بازیه.. خودش یک طرف دیوار یا مبل قایم میشه و از اونجا سرک مى کشه و یک نفر، معمولا خاله عزیزش، رو وادار مى کنه که از سمت دیگه دالى کنند.. ریسه میره از خنده..

دماغت رو بیار قیچى کنم!.. دخترک سرش رو جلو میاره و عمو جونش با دو انگشت، قچچچ، مثلا قیچىش مى کنه.. به پهناى صورت لبخند میزنه.. هر موقع هم که اسم قیچى رو مى شنوه دماغش رو نشون میده!

خودش که بیشتر از یک دقیقه روى اسب ننویى چوبیش بند نمیشه.. ولى خوش به حال عروسکها و بادکنک هاست که دخترک سوار اسبشون مى کنه و تاب میده!

هییسسسس! خخخا! کافیه یک نفر رو دراز کشیده یا با چشمهاى بسته ببینه.. انگشت اشاره ش رو روى بینیش فشار میده و میگه هییسسسس!

گاهى وقتها دخترک خودش رو با اسباب بازیها و کتابهاش سرگرم مى کنه، بدون اینکه لازم باشه ما نزدیکش باشیم.. این منظره بسیار دیدنیه.. ولى از همه ش دیدنى تر وقتیه که یک عروسک مخاطبشه و اون داره به زبون خودش براش کتاب مى خونه!

باپ! باپ! باپ! تا ابد هم تاب تاب عباسى کنه دلش نمى خواد بذاریمش زمین! البته، عروسکها و ظرف و ظروف هم سهم خودشون رو از تاب تاب عباسى شدن دریافت مى کنند! باپ باپ!

با! یعنى که دخترک آب میخواد! با همون آبه!

بهش میگم کنترل تلویزیون رو بیار کانال رو عوض کنم.. میره کنترل رو پیدا مى کنه و مى رسونه به دستم.. دیگه کم کم حرف شنو شده دختر..

ماشین لباسشویى رو خیلى دوست داره.. وقتى لباسها شسته میشن صورتش رو مى چسبونه به شیشه در ماشین و مى ایسته به تماشا.. بعد مارو نگاه مى کنه و انگشتش رو ایی اییی ایییی مى چرخونه! اگه بهش یک تیکه لباس بدیم و بگیم این رو بذار توى ماشین لباس شویى، بدو بدو میره درش رو باز مى کنه و نه تنها اون لباس، بلکه هر چیز دیگه اى که دم دستش باشه رو میذاره اونجا!

کابینت ها و وسایل داخل اونها دیگه هیچ امنیتى ندارن!

صبح به صبح که دخترک از خواب بیدار میشه، حتى گاهى قبل از اینکه چشمهاش کاملا باز شده باشن، شروع مى کنه به حاضر و غایب کردن اشیاء دور و برش.. به سمت چیزهاى مختلف اشاره مو کنه و من باید دونه دونه اسمشون رو براش بگم.. ساعت.. چراغ خاموش.. چراغ دیوارى خاموش.. پنجره.. برگ!

دخترک عاشق برگه.. نه فقط اون دوتا برگ چنار خشک که روى دیوار چسبوندم و اون گاه و بیگاه بهشون اشاره مى کنه که باز اسمشون رو بشنوه و بعد به نقش برگهاى روى ملافه ها اشاره کنه که مطمئن بشه اونها هم شکل هایى دیگه از برگ هستند.. توى پارک و پیاده رو هم با ذوق از روى زمین برگ بر میداره.. با هر دست یکى.. و بعد یکى رو مى اندازه تا یک برگ جدید برداره..

روى کاغذ با لذت خط خطى میکنه.. و ما براش نقاشى مى کشیم و اون از پشت دست ما سرک مى کشه ببینه چه شکلى داره کشیده میشه.. مادربزرگش بهش یاد داده، مى نویسه بابا و دخترک میگه بابا! اینقدر از این کار خوشش اومده که تا خودکار یا مداد مى بینه میگه بابا!

اگر جایی گردنبند یا حتی یک بند بلند پیدا کنه، دور گردنش می اندازه و ذوقش رو می کنه.. وقتی هم که انگشتر یا دستبند دستش کنیم، مچش رو توی هوا می چرخونه و کیف می کنه! حسابی دخترونه ست دخترک!

 دخترک دوازده روز پیش چهارده ماهه شد.. یک سال و دو ماهه!

/ 1 نظر / 20 بازدید
پرهام

حالا هی بنویس و خوش باش. حداقل وقتی پیر شدی از خودت پرسیدی عمرم چجوری گذشت یه خرده اش یادت میاد.