رها - بیست و سه

روى دیواره ی کانتر آشپزخونه، پشت میز ناهارخورى، یک رول کاغذ سفید چسبوندیم.. هرجاى خونه رو هم نگاه کنى یه دفتر نقاشى با چندتا مدادرنگى یا پاستل کنارش میبینى، ولى باز هم یکى از بزرگترین لذت هاى دخترک نقاشى کشیدن روى دیوارهاست! یک بار در حال نقاشى درست کنار کاغذ زیر کانتر دیدمش.. اون که خودش خوب میدونست داره کار بدى مى کنه، گفت نه! نه! برووو بروووو! ولى من که از دیدن خط هایى  شبیه ماهى ذوق زده شده بودم، گفتم چه قشنگ کشیدى.. این چیه؟ ماااهى بواووگ (بزرگ)! حیف که تا برم موبایل رو بیارم عکس بگیرم ازش، همش رو خط خطى یا به قول خودش  رنگ کرده بود!

براى اینکه بفهمه نقاشى روى دیوار کار خوبى نیست، دستمال دستش دادم تا کنار من آثار هنریش رو پاک کنه.. ولى این کار انگار که یه بازى جدید باشه باعث شد دخترک هربار یواشکى روى دیوارها خط کشید، بیاد بگه پاک کنم! دستمال بده پاک کنم!

دو سه تا از نقاشى هایى که دلم نمیومده پاک کنم، شکل یک عالم چشم و دماغ و دهن عمودیه که روى دیوار کنار بالکن کشیده، و میگه نى نى کشیدم.. و هر از گاهى یدونه بهشون اضافه مى کنه! یکى هم خط خطى هاى روى کمد لباسشه که خودش شکل کبوتر میبیندش و ذوقشو مى کنه!

دیده بودم که وقتى کسى سر به سر دخترک میذاره و وسایلش رو برمیداره، اون پس میگیردش و میگه مال منه.. ولى نمیدونستیم دخترک در این مورد با هیچکس شوخى نداره.. وقتى دختر کوچولوى دوستهامون، سایه، که یک سال بزرگتر از دخترکه، مهمونمون بود، رفتارهاى خیلى عجیب غریبى از دخترک دیدیم.. دنبالش مى رفت و اسباب بازیها رو از دستش مى گرفت و جیغ میزد ماااال منه ه ه ه! ن ه ه ه ه ! جییییغ و گریه ه ه ! آخر مجبور شدیم بقیه مهمونی رو در دو اتاق جداگانه ادامه بدیم!

 صبح می خواستم لباس خوابم رو عوض کنم، باز هم دخترک شروع کرد به بهانه گرفتن.. نه .. نه.. گول گلی بپوش.. عبض نکن!.. گفتم عزیزم باید  حاضر بشم لباس عوض کنم برم سر کار..  گفت: این مگه بده!!

باباش بهش یاد داده که وقتی می خوایم کفش یا شلوار پاش کنیم، سرمون رو نگه داره تا تعادلش حفظ بشه.. دخترک گاهی در حین پوشیدن پاپوش  سرمون رو که با دستهاس کوچیکش نگه داشته مهربون می بوسه.. بال درمیاریم ما!

بیشتر وقتها براش قصه می خونم تا خوابش ببره و وقتی به نظر میاد که پلکهاش سنگین شدن، با صدای یواشتر ادامه میدم.. اون هم حواسش جمعه و میگه: صدای قصه زیاد کن! .. گاهی هم بازیش میگیره و هی میگه: قصه کم کن.. زیاد کن زیاد کن!

از سر کار که بر گشتم دخترک در انتظار من با باباش توی محوطه جلوی خونه مادربزرگش قدم می زدن.. از ماشین پیاده شدم و دخترک به سمتم دوید.. همین که بغلش کردم، گفت: آسمون آبیه! مامان، ماه دیدى؟!

دنبال هرچی که بگرده، میگه: کووو؟ ندیدى؟ گم شده! ... اگر هم ازش سراغ وسیله ای رو بگیری که کجاست، میگه: گم شده!

دخترک خم شده بود زیر ماشین کنار خیابون رو نگاه می کرد و با یه گربه مذاکره می کرد: گربه ه ه منو ناز کن!! گربه ه ه ه!! .. یک بار هم توی باغچه داشت دستور میداد که پروانه بشینه رو دستم!

همراه بابا و خاله ش رفته بودیم کنار دریا و دخترک حسابی از برخورد موجها با پاهاش و از لمس کردن شن ها و از آبی دریا لذت برد.. وقتی که برگشتیم، به پدر بزرگش گفت: دریا جات خالى بود! نمیدونیم دقیقا کی این جمله رو ضبط کرده بود و دقیقا چطوری حس کرد که الان به جاست که به کار ببردش!

بغلش کرده بودم که صورتش رو به سرم چسبوند و بعد گفت: موهات بوى خوبى میده!

خیلی هیجان زده شدم وقتی غیر از جمله های خبری از دخترک سوال شنیدم، اون هم با لحن و ژست سوال پرسیدن.. در حالی که ابروهاش رو بالا گرفته بود گفت: کى میربم دد؟! و یک بار دیگه در حالی که چند تا قند رو به طرف باباش گرفته بود و سرش رو به نشانه تایید تکون می داد، گفت: قند مى خورى؟!

یکی از صبح هایی که از شب قبلش خونه یکی از مادربزرگها مونده بودیم تا روز بعد دردسر راه رو نداشته باشیم، همین که سر دخترک به بازی گرم شد من رفتم بیرون که برم سرکار.. بعد از نیم ساعت حواس دخترک جمع شده بود که من نیستم.. به مادربزرگ گفته بود: مامان رفت؟ با مامان باى باى نکردم! ........ صبح به صبح، موقع رفتن، دلم هزار پاره میشه....

یک دو سه چهار هفت ده هفده بیست! دخترک شمردن یاد گرفته، اون هم تا بیست!!!

همه اعمال و حرفهای ما توسط دخترک ثبت و ضبط میشه.. نشون به این نشون که سوار بر چرخ کنار شوفاژ توقف کرد و گفت: جاى پارک پیدا کردم!!

بالاخره توی یک فروشگاه  یک خونه پارچه ای که دخترک بتونه بره توش و برامون چایی خیالی بریزه و بگه اوخ، داغ بود و در عالم خودش بازی کنه، پیدا کردم.. وقتی که ستونهاش رو وصل کردم و خونه کوچیک صورتی رنگ با سقف قرمز خال خالی رو سرهم کردم، قیافه دخترک دیدنی بود.. از شادی می خندید.. بعد هم صورت من رو که به زور خودم رو توی خونه ش جا داده بودم بوسید و یکهو در کمال ناباوری بلند ترین جمله ای که تاحالا گفته بود رو به زبون آورد: خیلى دوستش دارم! مامان مرسى که خریدى اینو برام!! از شدت خنده و هیجان اشکهام جاری بود!

سوم شهریور ماه دخترک بیست و سه ماهه شد.. یک سال و یازده ماه!

/ 1 نظر / 24 بازدید
آریل

جای پارک عاااااالی بود دیپلم افتخار هم به "نه نه برو برو" در حین ارتکاب جرم خدا نگهدارش باشه هرچی میگذره خوردنی تر میشه