رها - یازده

چهارمین و بیست روز بعد هم پنجمین دندونهای دخترک از لثه ش سرک کشیدند.. چه خوب که گاز گرفتن رو ، غیر از موارد استثنایی، کنار گذاشته!

دخترک برای اولین بار گفت مامان! من رو نگاه کرد و چند بار این کلمه رو کامل گفت.. مامان.. خیلی هیجان زده شدم.. بالا و پایین می پریدم... فقط مشکل این بود که وقتی خواهرم از در وارد شد، دخترک دستش رو به طرف اون دراز کرد و باز هم گفت: مامان!

گُ ... گُ ...! اون هم با یک صدای تودماغی و با دهن بسته! هرجا که گل یا تصویر گل و یا چیزی شبیه گل ببینه، انگشتش رو به سمتش می گیره و میگه: گُ !

هر چیزی رو که دستش میدیم تا بخوره، گاز زده و گاز نزده به طرف دیگران تعارف می کنه.. یک بار هم از مزه سیب خوشش اومده بود و تصمیم گرفت لذتش رو قسمت کنه، تکه سیب رو از دهنش درآورد و به زور در دهان پدربزرگش گذاشت..

به پسر عموی 14 ساله م چپ چپ نگاه کردم که: پیمان جان، خوب توی ذوق بچه نزن، وقتی تیکه نونش رو می گیره به طرفت، دستش رو رد نکن، یک ذره بخور.. با لحنی مستأصل گفت «آخه نون رو توی دهنش خیس کرده بود.. بعد هم مالیده بود پشت مبل خاکی شده بود..» نمی دونستم از جوابش بخندم یا گریه کنم... دخترک حسابی دست و دلبازه!

اون اوایل، دو ماه پیش، که سوار چهار چرخه چوبیش می کردیم، پاهاش به زمین نمی رسید و کج می نشست تا نوک انگشتهای یک پاش به زمین برسه و با کمک ما یک کم جلو بره.. حالا ولی می تازه برای خودش.. تند تند پا می زنه و خودش رو به جعبه دستمال کاغذی، یا لپ تاپ روی مبل و یا کنار زانوی باباش می رسونه..

جمعه پیش، توی پارک، دخترک یکهو تصمیم گرفت که از این به بعد دست هم بزنه! از اون موقع هر موقع دیگران دست می زدند یا خودش از چیزی ذوق زده می شه، از هیجان دستهاش رو به هم می زنه و صدای خوشحالی در میاره! همینطور، دو سه روز بعدش هم باز یکهو تصمیم گرفت دیگه خودش از حالت خوابیده بلند بشه و بنشینه..

کافیه به صورت کش دار بهش بگم یــــــک.. دوووو... ســـــــــه! و براش یک شکلک دربیارم یا یک اتفاق بیفته.. اون وقت دخترک از هیجان جیغ می کشه و دست و پا می زنه و غش غش می خنده..

گوشِت کو؟ و دستش میره به طرف گوشش.. دندونت کو؟ دهنش رو باز و بسته می کنه تا دندونهای ریزش دیده بشن و با انگشت نشونشون میده..

دخترک دستش رو می گیره به لبه مبل و می ایسته.. و بعد همونطور که مبل رو نگه داشته شروع می کنه به راه رفتن.. از اینطرف به اونطرف.. اکتشاف توی قلمرو جدید شروع میشه..

اَاااااااا... اولابالی بابووووو.. اَااااااا! دخترک داره تلاش می کنه در مکالمات ما شرکت داشته باشه و یا کنترل تلویزیون یا گوشی تلفن رو به صورتش چسبونده و داره مثلا صحبت می کنه!

توی بغلمون لم میده و داستانها رو گوش میده و با انگشت به تصاویر اشاره می کنه.. همین که تموم شد و کتاب بسته، دوباره کتاب رو به سمتمون می گیره و محکم میگه: ااوومم! و ما دوباره داستان رو براش می خونیم.. و سه باره.. و چهار باره.. و ...!

بهش میگیم بوس بفرست.. و اون با دست کوچولوش سه بار روی لبهاش می زنه و دستش رو به طرفمون می گیره.. و بعد خودش بوسه بارون میشه..

دخترک دو روز پیش یازده ماهه شد...

/ 1 نظر / 6 بازدید
برده ولی آزاد

چنان درگیر چاله های پشت سر بودم که چاه پیش رو را ندیدم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] خوشا آنانکه با گذر عمر پیر و با کهنه شدن عشق جوان می شوند. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] من اگر فکر کنم همیشه برنده ام با اولین شکست همیشه بازنده خواهم ماند. شکست پذیرفتنی نوعی برد است [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] تقدیم شما از هر آنچه نیکی ست.متشکرم از حضورتون عزیز