جیرجیرک

شنبه

 جیر جیر ... جیر جیر... جیر جیر.. از خواب پریدم. ساعت ٢ نصفه شب بود. سعی کردم حواسمو جمع و جور کنم. صدای پمپ آکواریوم که به این نزدیکی نمیشه. صدای یخچال هم تاحالا اینجوری نبوده.. چرخ همسترها هم صداش هیچوقت به این بلندی نمیشه.. پس چی میتونه باشه؟ جیر جیر... جیر جیر... صدا اکو می شد انگار! تلو تلو خوران رد صدا رو گرفتم. اتاق آبی. صدا قطع شد. آروم وایسادم. جیر جیر.. جیر جیر.. کمد رختخواب ها. آهان اینجاست. صدا دوباره قطع شد. انگار که کوچکترین حرکت رو حس می کنه. در حالیکه سعی می کردم چشمهام رو کاملاً باز نگه دارم، یه محفظه دی وی دی خام پیدا کردم که جونور رو باهاش بگیرم. بعد از کلی دست دست کردن، عزمم رو جزم کردم و سریع موکت گوشه کمد رو کنار زدم.. نبود. بی حرکت وایسادم. جیر جیر ... جیر جیر... حشره لعنتی رفته بود پشت رخت خوابها و آواز می خوند. چاره ای نبود. در کمد، در اتاق آبی و در اتاق خواب رو بستم و خوابیدم. ساعت ٣ احمد هم از خواب پرید. گفت این صدای چیه؟ گفتم چیزی نیست، بخواب، یه جیرجیرک بهمون پناهنده شده!

صبح که بیدار شدم، فکر کردم خواب دیدم. با لبخند از یادآوری خوابم نشستم روی تخت ولی چشمم که به در بسته افتاد، فهمیدم راست راستی یه جیرجیرک راهشو کشیده اومده خونه ما!

 یک شنبه

دوباره ساعت ١ شروع شد. جیرجیرک نامردی هم نمی کرد. صبر می کرد تا ما خوب خوابمون ببره و بعد شروع می کرد. درست مثل صدای چک چک آب توی سکوت شب که شدیداً میتونه بره روی اعصاب، با این جیر جیر متناوب که روی بلندترین حد صدا تنظیم شده بود خوابیدن تقریباً غیر ممکن بود . این بار احمد وارد عمل شد! «آخه چطوری ممکنه تو اتاق باشه.. حتماً از توی دریچه لوله های آب صداش میاد..» جیر جیر.. جیر جیر.. نه خیر! صدا بلند تراز این حرفها بود.. گشت و گشت و جیر جیرک هی خوند و هی ساکت شد تا اینکه احمد هم مطئن شد حشره موذی پشت رختخوابها اتراق کرده. خسته تر از این حرفها بودیم که اون وقت شب کمد رو بریزیم بیرون. پس دوباره درها رو بستیم و سعی کردیم تصور کنیم توی یک خونه ویلایی یه جایی تو شمال، در دامان طبیعت هستیم و با هزار زحمت خوابمون برد!

دو شنبه

چراغها رو که خاموش کردیم ساعت ١بود. جیر جیر... جیر جیر... نیمه خواب و نیمه بیدار زدم زیر خنده. این ول کن نیست انگار! خب دیگه نمیشه تحملش کرد. احمد پاشد رفت حشره کش رو خالی کرد گوشه کمد و دوباره همه درها رو بست. صدا قطع شد. خوب مثل اینکه حشره بیچاره به رحمت ایزدی رفت. کاریش نمیشد کرد.. اگر می گرفتیمش و می انداختیمش بیرون، با این صدای رسا کل ساکنین کوچه مجبور بودند تصور کنن شب رو دارن توی یک خونه ویلایی یه جایی تو شمال، در دامان طبیعت می خوابن!

ولی زهی خیال باطل.. ساعت ۴ بعد از نصفه شب دوباره از خواب پریدیم........ جیرجیرجیرجیرجیر.... جیرجیرجیرجیرجیر... جیرجیرجیرجیرجیر... دیگه حتی جیر جیر... جیر جیر هم نبود! حشره جون سالم به در برده بود.. می تونستم تصور کنم وقتی احمد اسپری رو با عصبانیت توی کمد خالی می کرده، جیرجیرک یه جایی بالای توده سمی نشسته بوده و به ما می خندیده! ..و حالا انگار که شاکی باشه، داشت ازمون انتقام می گرفت و با تمام قوا سر و صدا می کرد. انگار تا قبل از این داشته پیش درآمد آهنگ رو تحویل ما می داده و حالا ارکستر سمفونیک با استفاده از تمام سازها برامون سمفونی اجرا می کرد! مونده بودیم بخندیم یا گریه کنیم!

سه شنبه

ساعت ٢ نصفه شب.. جیرجیرجیرجیرجیر.... جیرجیرجیرجیرجیر...  و تصور خونه ویلایی توی علفزار – تا خود صبح! مونده بودم این شدت صدا همسایه ها رو هم بی خوب می کنه یا نه! صبح از خانواده احمد خواهش کردیم به دادمون برسن و جمعه شب بیان خونه ما بخوابن تا کمک کنن هرجوری شده از شر این موجود راحت بشیم. خودمون می خندیدیم و می گفتیم خونه ما این یه قلم جونور رو کم داشت. فقط حشره نداشتیم که دیگه شکر خدا حالا باغ وحشمون تکمیل شد!

چهار شنبه

ساعت ٣ نصفه شب.. جیرجیرجیرجیرجیر.... جیر جیر.. اهه! انگار صدا یکم از فاصله دور تر میاد! خودمو از رختخواب کشیدم بیرون و راه افتادم دنبال صدا. منبع صدا  اسباب کشی کرده بود. حشره منتهی الیه هال، کنار آکواریوم، پشت یه تیکه سنگ که قرار بود بخشی از دکور آکواریوم باشه رو به عنوان محل شب نشینی خودش انتخاب کرده بود، که لابد به محیط طبیعی زندگیش شبیه تر باشه! پریدم از توی آشپزخونه یه لیوان آوردم که بگیرمش تا بعداً یه فکری به حالش بکنم. سنگ رو برداشتم و بالاخره چشمم به جمال جیرجیرک روشن شد. یه چیزی بین سوسک و ملخ بود، با بالهای طلایی رنگ و پاهای عقب بلند. مونده بودم موجود به این کوچیکی چطور یه همچین صدای بلندی تولید می کنه.. جونور سریع دوید پشت میز قایم شد. برای دزد و پلیس بازی کردن با یه حشره بند انگشتی زیادی خوابالو بودم و در نتیجه امشب رو هم بیخیال شکار شدم! جیرجیرجیر.... جیر جیر.. یه جورایی دیگه داشتیم بهش عادت می کردیم..!

پنج شنبه

ساعت ٢ نصفه شب.. جیرجیرجیرجیرجیر.... جیر جیر... جیرجیرجیر... احمد رو بیدار کردم. ببین صدا دوباره داره از همون پشت سنگ میاد. و پاورچین رفتم توی هال. خودشه. همینجاست. بدو بیا! ... احمد سنگ رو برداشت و جیرجیرک طلایی پرید بیرون و احمد با دمپایی کشتش. و حشره فرار کرد! و احمد دوباره کشتش. و حشره.... تا آخر مرد واقعاً.

جمعه

ساعت ١ ... سکوت... ساعت ٢... سکوت... ساعت ٣... سکوت... خوابیدن توی سکوت، بعد از یک هفته حس عجیبی بود.

 

/ 4 نظر / 7 بازدید
خواهر

خواهر.... چقد دلم برای نوشته هات تنگ شده بود.... این قسمت آخرش رو خیلی دوست دارم! جمعه! تو نابغه ای :×

ویدا

سلام! من ویدا هستم!تعجب نکن!دختر عموت!!![لبخند][تایید]من یک وبلاگ جدید توی بلاگفا زدم.حتما بیا ببین!نظر بذار.منتظرم ها!!!![گل][نیشخند][خداحافظ]

پریسا

عالی بود.... آخر نوشته ات منم حس عجیبی داشتم... پایانش...فوق العاده بود... دوستش داشتم...جیر جیرک... دنبال کردن زندگی... عالی بود...[گل]

...

اوه ! اما من سنفونی نوازنده ناپیدای گاراژ رو همیشه که نه اما گاه گاه دارم ! بی طعم دمپایی ! بی تلاش برای یافتن نوازنده ، صحنه یا ساز ! جیر جیرجیر...