ناظر..


توی ماشين منتظر مامان نشسته بودم. هميشه اين جور موقعها دفتر يادداشت و خودکارم همراهم هست که بی کار نباشم و بنويسم.. ولی اون روز اصلاْ حوصله نوشتنو نداشتم.. به رفت و آمد آدمها نگاه می کردم..
یک نانوایی همون اطراف بود.. پیرزنی با یک بغل پر از نون و میوه و سبزی به سختی می رفت.. یک سکو همون نزديکی بود.. پیرزن بارش رو روی اون گذاشت تا نفس تازه کنه و دوباره راه بيفته.. مونده بودم که برم بیرون و کمکش کنم٬ یا نه.. تا بيام تصميم بگيرم٬ سبزيهاشو دوباره بغل زده بود و راه افتاده بود.. من فقط يک ناظر بودم..
زنی از اون طرف می اومد.. چادری خاکي سرش بود و بی قيد قدم بر می داشت.. چيزی دستش بود که انگار میخواست بخوره و از دستش به زمين افتاد.. خم شد و برش داشت.. و دوباره اونو به دهان گذاشت.. بی اختيار ياد مامانم افتادم که وقتی چيزی روی فرش اتاق می افتاد می گفت بذارش کنار.. نخوريش ها! کثيف شده.. دوباره به زن نگاه کردم.. دوباره خم شده بود و از روی زمين چيزی برداشت و به دهان برد.. و باز هم چند قدم جلوتر همین کار تکرار شد.. ظهر بود.. مردم به خونه ها می رفتند تا سر سفره ها بنشینند.. تازه متوجه شدم که اون زن خرده های نون رو از روی زمین بر می داشته و اون طور با ولع می خورده.. خواستم برم و از نانوایی نزدیک اونجا یک نون بخرم و به زن بدم..
تا بیام تصمیم بگیرم٬ زن رفته بود..
من فقط یک ناظر بودم...

/ 5 نظر / 2 بازدید
عليرضا

بازم سلام ممنون از لطفتون من يه عادت بدي دارم كه همه چي رو شوخي مي گيرم ، حتي نوشته هام رو تو سه تار يه نواخت بودن رو هم دوست ندارم ، به خاطر همين هم هست كه يه كم شلوغ پلوغه اين بلاگ ما و البته از همه رنگ، حالا بعضيا اينو به حساب بي تربيتي مون مي دونن. به هر حال از راهنمائيتون ممنون. راستي من كي گفتم تولدمه كه شما بهم تبريك گفتيد؟

توحيد

همه ما ناظريم ولی کاش نبوديم ...

hy

بيخيال.........!

bahar

سلام رضوان جون . خوبی؟ اين خيلی خوبه که اينقدر به محيط اطرافت دقت داری . اما قضيه ی ناظر. ما بيشتر ناظر گذشت زمانيم عزيزم . هر وقت اين حل بشه اون قضايای ديگه هم حله.. راستی چند روز ديگه؟ رضوان دوست دارم بدونم چی قبول شدی اگه خواستی بگو.مرسی